معنی جوی
[ جَ وا ] (ع اِ) آب بوگرفته و گَنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سوزش اندوه. (منتهی الارب). سوزش و شدت اندوه از عشق یا حزن. سوزش دل از عشق و محبت. (آنندراج). || طول مرض. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). درازی مرض. (آنندراج). || بیماری سل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || نوعی از بیماری سینه. (منتهی الارب). درد سینه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). دردی است در سینه. (آنندراج).[ جَ وی ی ] (ع ص) مبتلا به جَوی ََ. || آب متغیر گندیده. (از اقرب الموارد).[ جَ وی ی ] (ع ص) اندوهگین که بیان حال خود نتواند. (منتهی الارب). دلتنگ که زبان وی بیان حال وی نتواند کرد. مؤنث آن جویّة است. (اقرب الموارد).(اِ) نهر. رود کوچک. مجرایی که آب را از آن، جهت مشروب کردن زمین عبور دهند. (حاشیهٔ برهان چ معین): بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی. رودکی (از حاشیهٔ برهان چ معین). گویی اندر جوی دل آبی ز کوثر رانده ام یا بباغ جان نهالی از جنان آورده ام.خاقانی. جوی شیر از جگر سنگ بریدن سهل است هرکه بر پای هوس تیشه زند کوهکن است. صائب (از آنندراج). میگشاید جوی خون از مغز سنگ خاره را نالهٔ هر کس چو نی از استخوان آید برون. صائب (از آنندراج). - آب بزشت (بزشتی) در جوی کسی راندن؛ او را بدنام و متهم کردن: یکی چاره سازم که بدگوی من نراند بزشت آب در جوی من.فردوسی. - از جوی رز آتش کشیدن؛ کنایه از، از صراحی زرین شراب انگوری در پیاله ریختن. می انگوری بجام ریختن. (مؤید الفضلا) (آنندراج) (غیاث). - جوی جوی کردن؛ : و زمین را نیکو بیل زنند و جوی جوی کنند. (فلاحت نامه). - جوی گندم؛ خطی که در میان گندم بود، و آنرا الف گندم نیز گویند. (آنندراج): تا جو ننهیش در برابر آسان نجهد ز جوی گندم. ملا بیخودی (در هجو خر، از آنندراج). - جوی و جر؛ از: جوی +جر، زمین شکافته : خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید دوان گذشت و بجوی اندر اوفتاد و بجر. فرخی. بجوی و جَرّ درافتاده گیر و گشته هلاک چو راه رهبر جوید ز کور و بی بصری. ناصرخسرو. ای برادر چشم من زینها و زین عالم همه لشکری انبوه بیند در رهی پر جوی و جر. ناصرخسرو. گر رحمت خدای نبودی و فضل او افکنده بود مکر تو در جوی و جر مرا. ناصرخسرو. - امثال: آب به جوی بازنیامدن؛ کنایه از چیزی که رفت، دیگر برنمی گردد: آبی است آبرو که نیاید به جوی باز از تشنگی بمیر و مریز آبروی خویش. صائب. آبشان از یک جوی نرفتن؛ کنایه از ناسازگار بودن. تو کندی جوی و آبش دیگری برد. میخواهد از جوی بگذرد پایش هم تر نشود. جوی پیش دریا بردن کاری بیهوده کردن است. چون به دریا رسی ز جوی مگوی. || پستی. نشیب. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): عنان رخش را داد و بنهاد روی نه افراز دید از سیاهی نه جوی.فردوسی. || گشادگی بدرازا که بر یک سوی هستهٔ خرماست. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).(اِ) خط پشت تیغ. شِطْبة: و شطبه های شمشیر جویها و طرائق شمشیر باشد. دیگر نوع [ از شمشیر یمانی ] یعنی راههای مُشطب [ است ] و این مُشطب چهار گونه بود با چهار جو، یکی آنکه نشان جویها ژرف بود... دیگر آنکه نشانه های جوی ژرف باشد و گوهر او گرد نماید. (نوروزنامه).(اِ) خط پشت تیغ. شِطْبة: و شطبه های شمشیر جویها و طرائق شمشیر باشد. دیگر نوع [ از شمشیر یمانی ] یعنی راههای مُشطب [ است ] و این مُشطب چهار گونه بود با چهار جو، یکی آنکه نشان جویها ژرف بود... دیگر آنکه نشانه های جوی ژرف باشد و گوهر او گرد نماید. (نوروزنامه).[ جَ وْ وی ] (ص نسبی) منسوب به جوّ: عوامل جوّی (ابر و باد و باران و طوفان و جز آنها) رجوع به جوّ شود.[ ] (اِخ) تیره ای از طایفهٔ عکاشهٔ هفت لنگ. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۷۴).[ جَ وَنْ ] (ع مص) بو گرفتن: جَوِیَ السقاء؛ بو گرفت مَشک. (منتهی الارب). || مکروه داشتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || موافق نبودن. (اقرب الموارد). ناموافق آمدن. (منتهی الارب). || سوزش و شدت اندوه از عشق یا حزن بکسی رسیدن. (اقرب الموارد). || (اِ) اندوه عشق. || اندوه و سوزش اندوه. || طول مرض. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «جوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر