معنی جوق
7 بازدید
[ جَ ] (معرب، اِ) مطلق جماعت از جن و انس و گروه مرغان و جز آن. (آنندراج). کل قطیع من ای غانی هم واحد. (ذیل اقرب الموارد): هر کجا باشند جوق مرغ کور بر تو جمع آیند ای سیلاب شور.مولوی. شب نیست که از برج فلک زآه دمادم تأثیر دو صد جوق کبوتر نپرانند. تأثیر (از آنندراج). چشم نااهل اگر با سخن من افتد خیل صد جوق پری رم کند از دیوانم. تأثیر (از آنندراج).[ جَ وَ ] (ع مص) کج شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ جَ وِ ] (ع ص) کج گردیده روی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).(اِ) چوق. جوخ. چوخ. گروه. دسته (انسان و حیوان). || گروهی از سوار و پیاده. فوج. || صلی الله علیه و آله و سلم بسیار. کثیر. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به جَوق شود.
کلمات همقافیه با «جوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر