معنی جوف
6 بازدید
[ جَ ] (ع اِ) زمین پست و هموار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شکم و درون هر چیزی. (منتهی الارب). جوف از انسان شکم او و از خانه، اندرون آن : نه طفل زبان بسته بودی ز لاف همی روزی آمد به جوفت ز ناف.سعدی. ماجعل اللََّه لرجل من قلبین فی جوفه. (قرآن ۳۳/۴). || خیمهٔ عمال بلغت اهل غور. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، اجواف. (منتهی الارب). || جوف آخر شب؛ ثلث آخر آن و آن بخش پنجم از شش بخش شب. || (مص) زدن جوف چیزی را. || تا جوف چیزی رسیدن: جافته الجراحة؛ تا جوف وی رسید. || درگذرانیدن به اندرون چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جفته بالطعنة جوفاً؛ درگذرانیدم طعنه به اندرون وی. (اقرب الموارد). (اصطلاح پزشکی) در اصطلاح پزشکان بر دو چیز اطلاق شود، یکی را جوف اعلی نامند و آن جامع آلات تنفس و بعبارةاخری سینه باشد. دومی را جوف اسفل خوانند و آن جامع آلات غذاء است. و بین این دو جوف پرده ای مورب واقع شده که اعضاء و آلات تنفس و مخصوصاً قلب را از زیان بخارها و دودهائی که لازم و ملزوم پخته شدن غذا است حفظ میکند، کذا فی بحرالجواهر. (کشاف اصطلاحات الفنون). || (اصطلاح ادب) حروف جوف واو و یاء و الف است و آن سه حرف را اَحْرُف ضعیفه و احرف هوائیه نیز گویند. (کشاف).[ جَ وَ ] (ع ص) فراخ. (منتهی الارب). || (اِمص) فراخی. سعه. وسعت. || (مص) درون کاواک (خالی و بی مغز) شدن. و فعل آن از سمع است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).(ع ص، اِ) جِ جوفاء، بمعنی دلو فراخ. (منتهی الارب). رجوع به جوفاء شود.
کلمات همقافیه با «جوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر