معنی جوش کردن
5 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) بغلیان آمدن. (فرهنگ فارسی معین): می که آتش ندیده جوش کند چون به آتش رسد خروش کند.اوحدی. || اضطراب و بی تابی نمودن. || شور و شوق نشان دادن. (فرهنگ فارسی معین): کرّ اصلی کش نبود آغاز گوش لال باشد کی کند در نطق جوش؟مولوی. || پدید آمدن بثور بر بشره. ظاهر شدن کورک بر پوست بدن: سرم جوش کرده بود آخر کچل شد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «جوش کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر