معنی جوشن

معنی جوشن

7 بازدید
[ جَ / جُو شَ ] (اِ) خفتان. (مهذب الاسماء). سلاحی باشد غیر زره چه زره تمام از حلقه است و جوشن حلقه و تنگهٔ آهن هم باشد. (برهان) (آنندراج). معرب آن هم جوشن است. (حاشیهٔ برهان چ معین): بپوشید تن را بچرم پلنگ که جوشن نبد آنگه آئین جنگ.فردوسی. بکشتند چندان که روی زمین شد از جوشن کشتگان آهنین.فردوسی. بدین تیغ هندی ببرّم سرت بگرید بتو جوشن و مِغْفَرت.فردوسی. هزار جوشن فولاد اگر بپوشی تو ز آه گرم فقیری چو موم بگدازد. خواجه عبداللََّه. عصب پی و یلبه جوشن است و درع زره. (نصاب صبیان). با لفظ بر تن دوختن و در بر کردن و پوشیدن و دریدن و گسستن مستعمل. (آنندراج). - جوشن بر تن دوختن : جوشن چینی به تیر بر تن فغفور دوخت مغفر رومی به گرز بر سر قیصر شکست. انوری (از آنندراج). - جوشن پوش : ای جهان از سر شمشیر تو دریای بجوش جوش دریای تو شمشیرزن و جوشن پوش. سوزنی. اندر این هفته بتخت آمدی از جامهٔ خواب بدگر هفته زره ور شوی و جوشن پوش. سوزنی. مشو هرگز دمی ایمن ز خصم ناتوان صائب که از اندک نسیمی بحر جوشن پوش میگردد. صائب. - جوشن خای؛ درنده و پاره کنندهٔ جوشن : نه هر که موی شکافد به تیر جوشن خای بروز حملهٔ جنگ آوران بدارد پای.سعدی. چو همت است چه حاجت بگرز مغفرکوب چو دولت است چه حاجت به تیغ جوشن خای؟ سعدی. - جوشن خرپشته : از پشت یکی جوشن خرپشته فرونه کز داشتنش غیبهٔ جوشنْت بفرکند.عماره. زآنگونه که از جوشن خرپشته خدنگش بیرون نشود سوزن درزی ز دواری.فرخی. آن روز که او جوشن خرپشته بپوشد از جوشن او موی تنش بیرون جوشد. فرخی. - جوشن داود، جوشن داودی؛ جوشن منسوب بحضرت داود علیه السلام. (آنندراج): تا نپوشد جوشن داودی از خط روی او از لطافت نیست ممکن آورد تاب نظر. صائب (از آنندراج). جوشن داود گردد سینه چون پررخنه شد دل دونیم از درد چون گردید گردد ذوالفقار. صائب (از آنندراج). بهر بدخویان تباهی جز مقام خویش نیست خانه باشد جوشن داودی زنبورها (؟). رایج (از آنندراج). - جوشن دوز: گه زره باف شود باد و گهی جوشن دوز باد را طبع شد این پیشهٔ زر او ز امیر. فرخی (از آنندراج). - جوشن گداز: نهنگان شمشیر جوشن گداز بگردنکشی کرده گردن دراز.نظامی. - جوشن گذار؛ سپر و تیغی که از جوشن بگذرد. نیز جوشن خای. جوشن گسل. (از آنندراج): برانگیخته اسب هر دو سوار ابا نیزه و تیر جوشن گذار.فردوسی. خصم تو گر نیست دون هست چنان ای عجب از سبب کین او تیر تو جوشن گذار.خاقانی. - جوشن گر؛ یلبی. (دهار). جوشن باف. آنکه جوشن سازد: گشته روی بادیه چون خانهٔ جوشنگران از نشان سوسمار و نقش ماران شکن. منوچهری. - جوشن گسستن : مریخ گر بخون حسود تو تشنه نیست زنگارخورده خنجر جوشن گسسته باد. انوری (از آنندراج). - جوشن ماهی، جوشن حوت : ز موج اشک تو خون گشته آرزو دل بحر گذر ز جوشن ماهی بود خدنگ ترا. آرزو (از آنندراج). آفتاب از گشاد ناوک او جوشن حوت در بر اندازد. عرفی (از آنندراج). - جوشن ور؛ جوشن پوش. (آنندراج): پذیره شدش با سپاهی گران همه نیزه داران و جوشن وران.فردوسی. همان نامداران و جوشن وران همه بسته بر کین ایرج میان.فردوسی. کباب از تنوره درآویخته چو خونین ورقهای جوشن وران.منوچهری. گم شود از تیرشان پروین بدریای فلک فی المثل گر همچو ماهی ماه جوشن ور شود. سیدحسن غزنوی. الا تا نرگس خوبان همی بر مشتری نازد بودْشان در شکنج زلف رخ چون ماه جوشن ور. عنصری. || کنایه از صورت مردم بدخوی و ترش روی. (برهان). || در معنی مجازی، کنایه از حافظ و نگهدارنده. (یادداشت مرحوم دهخدا): شما را من از هر بدی جوشنم بهین میزبانْتان به گیتی منم.؟
[ شَ ] (اِ) سلاحی است. (برهان). رجوع به مادهٔ قبل شود.
[ جَ شَ ] (ع اِ) سینه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (برهان). || میانهٔ شب یا اول آن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). دل شب یعنی نصف شب. (برهان). ج، جَواشِن. || زره. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ جَ شَ ] (اِخ) کوهی است مشرف به حلب و در مغرب آن قرار دارد. در دامنهٔ این کوه مقابر و مشاهدی است از شیعه. شعراء حلب از آن بسیار یاد کرده اند. رجوع به معجم البلدان شود.
[ جَ شَ ] (اِخ) طایفه ای از بنی سعد. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۳۳).
[ جَ شَ ] (اِخ) (ذوالـ ...) نام صحابی است پدر شمر و او در عرب اول کسی است که جوشن پوشیده بود یا آنکه او را کسری جوشن داده بود یا آنکه سینه اش برآمدگی داشت. (آنندراج). رجوع به ذوالجوشن شود.
[ جَ شَ ] (اِخ) ابن منظوربن بعجة. کسی است که عرب در کرم و شجاعت به وی مثل زنند. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۳۳).

کلمات هم‌قافیه با «جوشن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید