معنی جوخ
5 بازدید
[ جَ ] (ع مص) کندن توجبه [ سیل ] کنارهٔ رود را. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد).[ جَ ] (اِ) گروه و فوج مردم و حیوانات را گویند. و معرب آن جوق است و بعربی فوج خوانند. (برهان). دسته دسته از مردم و حیوانات، و جوق و جوقه معرب آنست و سرجوقه بمعنی سردسته. (انجمن آرای ناصری). گروهی سوار یا پیاده که آنرا جوق نیز گویند. بتازیش فوج خوانند. (شرفنامهٔ منیری).(اِ) چوخ. چوق. جوق. بسیار. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به جوقه و جوخه و جوق شود.(اِخ) قریه ای است از قرای واسط. (تنقیح المقال ج ۲ ص ۹۰).(اِخ) قریه ای از قرای کسکر. (تنقیح المقال ج ۲ ص ۹۰).
کلمات همقافیه با «جوخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وخ» برای سرودن شعر