معنی جوانی

معنی جوانی

8 بازدید
[ جَ ] (حامص) ضد پیری. شباب. حداثت. (دهار): یک نیمه جهان را بجوانی بگشادی چون پیر شوی نیمهٔ دیگر بگشایی. منوچهری. هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ وین خانه و فرش باستانی هم هیچ از نسیه و نقد زندگانی همه را سرمایه جوانی است جوانی هم هیچ. خاقانی. بدین شهر ما در جوانی نماند همان نامور پهلوانی نماند.فردوسی. بگوید ترا زادفرخ همین جهان را بچشم جوانی مبین. فردوسی. یکی از وزرا گفت: این پسر [ دزد ] هنوز از باغ زندگانی بر نخورده است و از ریعان جوانی تمتع نیافته. (گلستان). کره ای را که کسی نرم نکرده ست متاز بجوانی و بزور و هنر خویش مناز. ولیدی (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). - جوانی کردن : اگرچه گوی سروبالا بُوَد جوانی کند پیر کانا بُوَد.فردوسی. چگونه پیر جوانی و جاهلی نکند در این قضیّه که گردد جهان پیر جوان؟ سعدی. سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد.سعدی. برف پیری می نشیند بر سرم همچنان طبعم جوانی میکند.سعدی. - امثال: از جوانی تا پیری از پیری تا بکی؟ جوانی است و هزارش چم و خم. جوانی کجایی که یادت بخیر. جهان را بچشم جوانی مبین. دریغا جوانی، دریغا جوانی. || یراقی باریک از ابریشم و سیم بافته که بر کنارهٔ جامه دوختندی زینت را.
[ جَ ] (ع اِ) جوانب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به جَوانٍ شود.
[ جَ وْ وا نی ی ] (ع اِ) درون خانه و صحن آن. (منتهی الارب). درون و داخل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و این منسوب است به جوّ، نسبتی شاذ و نادر مقابل بَرّانی. (اقرب الموارد). و در حدیث سلمان است : ان لکل امرء جوانیاً و بَرّانیّاً؛ ای ظاهراً و باطناً و سراً و علانیةً. (منتهی الارب). ان لکل امرء جوانیاً و بَرّانیّاً فمن اصلح جوانیه اصلح اللََّه برانیه. (ذیل اقرب الموارد).
[ جِ ] (اِ) تخمی باشد که بر روی خمیر نان پاشند و آنرا نانخواه و زنیان هم گویند. (برهان) (آنندراج).
[ ] (اِخ) حسن بن محمد، مکنی به ابوالبرکات. از اکابر علمای قرن ششم هجری که بسال ۵۵۸ هـ . ق. وفات یافت. کتاب الجوهرالمکنون فی القبایل و البطون از اوست. (کشف الظنون) (ریحانة الادب ج ۱ ص ۲۸۴).
[ ] (اِخ) محمدبن اسعدبن علی، مکنی به ابوعلی. از اکابر علمای قرن ششم هجری بود. او راست: ۱ -طبقات الطالبیین. ۲ - طبقات النسابین. وی بسال ۵۸۸ هـ . ق. وفات یافت. (مشیخهٔ آقا شیخ آقابزرگ) (ریحانة الادب ج ۱ ص ۲۸۴).

کلمات هم‌قافیه با «جوانی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید