معنی جوانمرد
7 بازدید
[ جَ مَ ] (ص مرکب) کنایه از کریم و سخی و بخشنده. (برهان). سمح. (دهار). جواد. (مهذب الاسماء). بامروّت. صاحب فتوت. فتی ََ. راد. حلیم. (آنندراج). فیاض. (صراح). دهشکار. فایض. باذل. دست ودل باز: جوانمرد و آزاده و خوبروی جهانجوی و فرزانه و چربگوی.فردوسی. که توران شد آن ناجوانمرد مرد نگه کن که با شاه ایران چه کرد.فردوسی. هرگاه که فضای دل یعنی گشادگی دل فراخ باشد مردم جوانمرد باشند و هرگاه که تنگ باشد بخیل باشند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). برای مذکر و مؤنث هر دو آید، در منتهی الارب آمده: کرمة؛ بکسر، زن جوانمرد: چرا که خواجه بخیل و زنش جوانمرد است زنی چگونه زنی سیم ساعد و لنبه.عماره.[ جَ مَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بهی بخش بوکان شهرستان مهاباد. کوهستانی و معتدل است. ۶۹۵ تن سکنه دارد. آب آن از زرینه رود و محصول آن غلات، چغندر، توتون، حبوبات. شغل اهالی زراعت و گله داری است و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «جوانمرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر