معنی واژه جهر
7 بازدید
[ جَ ] (ع مص) آشکار گردیدن. || آشکار کردن کلام را. || بلند کردن آواز. || بسیار شمردن لشکر را. || نادانسته در زمین رفتن. || دیدن کسی را بی پرده. || نماینده و دیداری یافتن کسی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بزرگ نمودن کسی در دیدهٔ دیگری. (از اقرب الموارد). || جنبانیدن مشک شیر را تا دوغ گردد. || پاک کردن چاه را با کشیدن همهٔ آب چاه یا تا آب چاه رسیدن. (منتهی الارب). پاک کردن چاه را و لای آن برآوردن. (از اقرب الموارد). || خیره کردن آفتاب چشم مسافر را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گشاده و برهنه کردن چیزی را. || خرد و اندازه کردن چیزی را. || بامداد بی آگهی نزدیک کسی شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بشگفت آوردن جمال و هیأت چیزی کسی را. (اقرب الموارد). || (اِ) پشتهٔ درشت. || سال. || پاره ای از زمانه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || عیان: رأیته جهراً؛ ای عیاناً. (ذیل اقرب الموارد). علانیه. علن. (نصاب). آشکار. آشکارا. آشکاره : کریم عزّوجل غیب دان مطلع است گرش بجهر بخوانی و گر بخفیه و راز. سعدی. || در مقابل اخفات: شافعی را در جهر دو قول است، در جدید گفت چندان آواز بردارد که خود شنود و در قدیم گفت اخفات نکند و آواز بردارد. (تفسیر ابوالفتوح رازی). || (اصطلاح تجوید) حروف جهر که در برابر حروف همس بکار میرود ۱۹حرف است از اینقرار: آ، ب، ج، د، ذ، ر، ز، ض، ط، ظ، ع، غ، ق، ل، م، ن، همزه، ی.[ جَ هَ ] (ع مص) خیره گردیدن چشم از آفتاب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ندیدن چشم در نور خورشید. (از اقرب الموارد). روزکور شدن. (آنندراج). کم دید شدن و ندیدن در روز. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). رجوع به مادهٔ قبل شود.[ جَ هِ ] (ع ص) دیداری: رجل جهر؛ مرد دیداری. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || کلام جهر؛ سخن بلند. (از اقرب الموارد).[ جُ ] (ع اِ) شکل و هیأت. (آنندراج). هیأت مرد. || جمال و بهای مرد و حسن هیأت آن و جُهْرة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). حسن منظر. دیدار، گویند: مااحسن جَهْره و مااقبح جُهْره. (منتهی الارب).