معنی جنوح
6 بازدید
[ جُ ] (ع مص) بگشتن. (المصادر زوزنی). میل کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || میل دادن. لازم و متعدی استعمال شود. (منتهی الارب). || پیش آمدن شب بتاریکی. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || جنوح طایر و شمس؛ نزدیک زمین شدن مرغ برای نشستن و خورشید برای غروب کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زدن بر بازو یا بال پرنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جنح فلان الطایر؛ اصاب جناحه. (اقرب الموارد). || شکستن استخوانهای پهلوی شتر از بار سنگین. جُنِحَ البعیر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بشتاب رفتن شتر. اشتر که از نشاط بر یک سو رود. (مهذب الاسماء). || رجحان. افزون شدن. (المصادر زوزنی).
کلمات همقافیه با «جنوح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر