معنی جنبش
16 بازدید
[ جُمْ بِ ] (اِمص) (از: جُنب +-ِش، پسوند اسم مصدر) از جنبیدن. حرکت. مقابل آرام، سکون : باز هوا برتر از این دو گوهر ایستاده است که جوهری است نرم و شکل پذیر بهمه شکلی که اندر او آید... تا هرچه بجنبد اندر این جوهر نرم از نباتی و حیوان از جنبش بازنماند. (زادالمسافرین ص ۱۲۰ از حاشیهٔ برهان چ معین). جنبش اول که قلم سر گرفت حرف نخستین ز سخن درگرفت.نظامی. نخستین یکی جنبشی بود فرد بجنبید چندانکه جنبش دو گرد.نظامی. - جنبش آبا. رجوع به این کلمه شود. - جنبش اَخواستی؛ حرکت قسری که بتحریک قاسر باشد. (انجمن آرا). - جنبش اول. رجوع به این کلمه شود. - جنبشِ بخواست؛ حرکت بالاراده. (دانشنامهٔ علایی). - جنبش پذیر؛ قابل حرکت. (دانشنامهٔ علایی). بفرمود تا هیچ بیمار و پیر نگردد در آن راه جنبش پذیر.نظامی. شد آن آب جنبش پذیر آسمان شد این آرمیده زمین در زمان.نظامی. - جنبش پذیری؛ قابلیت حرکت. - جنبشِ خواستی؛ حرکت ارادی. (انجمن آرا). - جنبشِ یارانی؛ حرکت جزئی که از افلاک صادر شود به سبب نفوس منطبعهٔ ایشان و این نفوس منطبعه در افلاک بمنزلهٔ قوای جسمانی اند در مردم. (انجمن آرا).
کلمات همقافیه با «جنبش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بش» برای سرودن شعر