معنی جمود
7 بازدید
[ جَ ] (ع ص) بی اشک. (منتهی الارب). جامد. (اقرب الموارد). گویند: عین جمود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ جُ ] (ع مص) جامد شدن. یخ بستن. (فرهنگ فارسی معین). فسرده و بسته گردیدن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بخل و امساک ورزیدن. || واجب شدن. (از اقرب الموارد). رجوع به جمد شود. || (اِمص) افسردگی. بستگی. || ناپذیرایی. خشکی (اخلاقاً). (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «جمود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر