معنی جمد
6 بازدید
[ جَ ] (ع مص) فسرده و بسته گردیدن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بخل و امساک ورزیدن کسی باین معنی که خیر و احسان از او جاری نگشتن. (از اقرب الموارد). بخیل گردیدن. (منتهی الارب). || واجب شدن. گویند: جمد علیه حق بفلان؛ ای وجب. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به جمود شود.[ جَ مَ ] (ع اِ) زمین بلند سخت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، اجماد و جِماد. (منتهی الارب). || برف. || آب منجمد. یخ. || جِ جامد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ جُ ] (ع اِ) زمین بلند سخت. (منتهی الارب). ج، اجماد و جِماد. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ قبل شود.[ جُ مُ ] (ع اِ) زمین بلند سخت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، اجماد، جِماد. (منتهی الارب). رجوع به ماده های قبل شود.[ جُ مُ ] (ع اِ) زمین بلند سخت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، اجماد، جِماد. (منتهی الارب). رجوع به ماده های قبل شود.[ جُ مُ ] (اِخ) کوهی است بنجد. (منتهی الارب).[ جَ / جَ مَ ] (اِخ) ابن معدی کرب. از ملوک کنده بود. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «جمد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مد» برای سرودن شعر