معنی جماع
7 بازدید
[ جِ ] (ع اِ) جمع چیزی. || صلی الله علیه و آله و سلم کلان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): قدر جماع؛ دیگ کلان. || (مص) مجامعت. (اقرب الموارد). گرد آمدن با کسی. (فرهنگ فارسی معین). وطی کردن. نکاح. (ربنجنی). کنایه از نکاح است. (مهذب الاسماء). صحبت. مواقعه. مباضعة. نیک. رفث. وقاع. مباشرت. آمیزش. با هم پیوستن. و با لفظ دادن مستعمل. (آنندراج): ای خواجه زنت که شیوه ها انگیزد هر لحظه جماعی دهد و بگریزد گفتی که زنم چو پیشت آید برخیز در پیش زن تو ... من برخیزد. میرخسرو (از آنندراج).[ جُ ] (ع ص) کلان. (منتهی الارب):قدر جماع. (منتهی الارب). رجوع به جِماع شود.[ جُ ] (ع ص) کلان. (منتهی الارب):قدر جماع. (منتهی الارب). رجوع به جِماع شود.[ جُ مْ ما ] (ع ص، اِ) هر چیز گرد و فراهم آمده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || فراهم آمدنگاه اصل هر چیز. (منتهی الارب). - جماع الناس؛ مردم درآمیخته از هر قبیله. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «جماع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر