معنی جماء
6 بازدید
[ جَ ] (ع اِ) کالبد. (منتهی الارب). شخص. (اقرب الموارد). شخص هر چیز و حجم آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به جم ء شود.[ جَ ] (ع مص) گرد آمدن و انباشته شدن آب بر روی هم. (از اقرب الموارد).[ جَ مْ ما ] (ع ص، اِ) هموار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خود آهن. (منتهی الارب). || همه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): جاؤوا جماء الغفیر؛ آمدند همه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || شاة جماء؛ گوسفند بی شاخ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || امرأة جماء العظام؛ زن فربه بسیارگوشت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ جَ مْ ما ] (اِخ) موضعی است بر سه میل از مدینه. (منتهی الارب). از ناحیهٔ عقیق بسوی جرف. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «جماء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر