معنی جلیل
5 بازدید
[ جَ ] (ع ص) کلانسال. (از منتهی الارب). || بزرگوار (ناظم الاطباء). بزرگ قدر. (منتهی الارب). آنکه قدر و مرتبهٔ وی بلند باشد. (ناظم الاطباء). || بزرگ و عظیم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || آزموده کار. (منتهی الارب). || (اِ) یز که از وی ازار خرگاه سازند. (منتهی الارب). گیاه ثمام که از آن ازار خرگاه سازند. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || جِ جلیلة. (منتهی الارب). بمعنی خرمابن بسیاربار. رجوع به جلیلة شود.[ جُ لَ ] (ع اِ مصغر) مصغر جُل، پرده و چادر و کجاوه پوش باشد. (برهان): بر گرد رخش [ سیب ] بر نقطی چند ز بسد وندر دم او سبز جلیلی ز زمرد. منوچهری (از حاشیهٔ برهان). || جل اسب را نیز گویند. (ناظم الاطباء) (برهان).[ جُ لَ ] (اخ) نام شخصی که گربهٔ بسیار نگاه می داشت. (ناظم الاطباء) (از برهان).[ جَ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی.[ جَ ] (اِخ) کوهی است در ساحل شام که سلسلهٔ آن تا نزدیک حمص کشیده شده است. معاویه متهمان بقتل عثمان بن عفان را در آنجا بزندان می افکند. ابن فقیه گوید: خانهٔ نوح نبی در کوه جلیل نزدیک حمص در دهی بنام سحر قرار داشت و گویند در آنجا تنور فوران کرد. (از معجم البلدان).[ جَ ] (اِخ) گروهی هستند بیمن. (منتهی الارب). رجوع به جلیلی شود.
کلمات همقافیه با «جلیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر