معنی جلس
6 بازدید
[ جَ ] (ع ص، اِ) زمین درشت. || شهد سطبر. (منتهی الارب). عسل غلیظ. (اقرب الموارد). || شتر فربه استوار. || درخت سطبر. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بقیهٔ شهد در خنور. (منتهی الارب). بقیهٔ عسل که در ظرف بماند. (از اقرب الموارد): و ما جلس ابکار اطاع لسرحها جنی ثمر بالوادیین و شوع. طرماح (از اقرب الموارد). || زنی که دائم بر در خانه نشیند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || زن شریفه. (منتهی الارب). || زمین نجد. || اهل مجلس. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کولاب در دشت. || وقت. || تیر دراز. || می. (منتهی الارب). || کوه بلند و دراز. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).[ جَ ] (ع مص) رفتن به نجد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب): ان کنت تارک ما امرتک فاجلس؛ بمعنی این که اگر آنچه را که بدان فرمان میدهم ترک کنی برو به نجد. (از اقرب الموارد).[ جِ ] (ع ص، اِ) همنشین. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به جلیس شود. || مرد گنگلاج. (منتهی الارب).[ جِ ] (اِخ) و قنان نام دو کوه است. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «جلس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لس» برای سرودن شعر