معنی جلد

معنی جلد

30 بازدید
[ جَ ] (ع ص) چابک از هر چیزی. ج، اَجلاد، جِلاد، جُلُد. (منتهی الارب). تیز و شتاب. کذا فی الرشیدی. (آنندراج). شتاب و زود و تیز و چست و چالاک و چابک. (ناظم الاطباء). جَلید. بشکول. (مهذب الاسماء). || (مص) زدن. ضرب. هرو. عصو. || گزیدن (مار). || پوست کندن. (از یادداشت های دهخدا). || زدن بر پوست کسی. بر پوست زدن. (تاج المصادر بیهقی). || به تازیانه زدن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۳۹). تازیانه زدن. (غیاث اللغات). تازیانه زدن است و آن حکمی است مختص به کسی که محصن نباشد، چه در شرع معلوم شده است که حد محصن رجم است که سنگسار کردن بود. هو ضرب الجلد و هو حکم یختص بمن لیس بمحصن لادل علی ان حد المحصن هو الرجم. (تعریفات جرجانی). تازیانه زدن. تازیانه زدن کسی را. (از یادداشت های دهخدا). تازیانه زدن چنانکه بر پوست خورد. || سخت شدن. (از آنندراج). || پشک زده گردیدن. || افتادن. || جماع کردن با جاریهٔ خود. جماع کردن با زنی. || به روی زمین افکندن. || به ناخواست و ستم داشتن کسی را بر کار. اکراه کردن بر کاری. (از یادداشت های دهخدا). || جَلق. - جَلدُالعُمَیرة؛ کنایه از استمناء است. || (اِ) خرمابن که از صبر تواند کرد از آب. ج، جِلاد.
[ جَ ] صلی الله علیه و آله و سلم تیز و شتاب. بدین معنی مشترک است در عربی و فارسی. (غیاث اللغات) (آنندراج). زبر و زرنگ. چُست. چابک. چالاک. فرز. تند. قچاق. قپچاق. سبک. سریع. آبدست. جلددست. (از یادداشت های دهخدا). بشکول. (مهذب الاسماء): به دل ربودن جلدی و شاطری ای مه به بوسه دادن جان پدر بس اژکهنی. شاکر بخاری. به آموختن جلد و فرزانه شو به هر دانشی سوی پیمانه شو. ابوشکور بلخی (از شعوری ج ۱ ص ۳۱۴). بدو گفت بندوی کای کاردان مرا زیرک و جلد و هشیار دان.فردوسی. هیچ مبین سوی او به چشم حقارت زانک یکی جلد گربز است و نونده. یوسف عروضی. و معتمدی را از درگاه عالی فرستاده آید، مردی سدید جلد سخندان و سخنگو... (تاریخ بیهقی). بنده نیز بنویسد و معتمدی را از درگاه عالی فرستاده آید مردی سدید جلد. (تاریخ بیهقی). رسول نامزد کرد تا نزدیک علی تکین رود مردی سخت جلد. (تاریخ بیهقی). او را بازگردانید با معتمدی ازآنِ خویش مردی جلد و سخن گوی. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۹). و مردی جلد سخن گوی از معتمدان خویش بدو فرستاد. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۶). این ملک مردی جلد آمد. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۵). و او مردی جلد و سخنگوی بود... (تاریخ بیهقی ص ۵۹۶). اینجا آشنائی را دیدم سکزی، مردی جلد، هر خبری پرسیدم. (تاریخ بیهقی ص ۶۴۱). دراز گشته مقامت در این رباط کهن گران شدی سبک و جلد بودی از اول. ناصرخسرو. به تیغ یک تن بهتر نیاید از سپهی وگرچه جلدی تو یک تنی نه یک سپهی. ناصرخسرو. گر همی این به عقل خویش کنند هوشیارند و جلد و عیّارند.ناصرخسرو. ورنه به کار دنیا چون جلد و سخت کوشی وانگه به کار دین در بیهوش و سست رائی. ناصرخسرو. مردی بود داهی جلد هرمزنام. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۲). پس مردی عظیم جلد با سلاحی نیکو. (مجمل التواریخ). تا بود گربه مهتر بازار نبود موش جلد و دکاندار. سنائی (دیوان ص ۳۲۵). سگ اگر جلد بودی و فربه یک شکاری نماندی اندر ده.سنائی. به اتفاق جمعی از مردم جلد سر راه بر وی گرفته... (حبیب السیر ج ۴ ص ۳۹۶). || کاردان : رسول نامزد کرد تا نزدیک علی تکین رود مردی سخت جلد. (تاریخ بیهقی). به دست قاصدی جلد و سبک خیز فرستاد آن وثیقت سوی پرویز.نظامی. || پیوسته کار. پیوسته در کار. (دستورالاخوان). || در ابیات ذیل جَلد مترادف است با بددل و دزد و بی حمیت و گربز و طرار: بددل و دزد و جلد و بی حمیت روبه و شیر و گرگ و کفتارند.ناصرخسرو. عقل بار است بر کسی که به عقل گربز و دزد و جلد و طرار است. ناصرخسرو. || و در این قطعه از سنائی جلد در برابر زیرک آمده و ظاهراً به معنی رند و حیله گر است : سماع است این سخن در مرو اندر تیم بزازان هم اندر حسب آن معنی ز لفظ آل سمعانی که جلدی زیرکی را گفت من پالانیی دارم از این تندی و رهواری چو باد و ابر نیسانی بدو گفتا مگو چونین گر او را این هنر بودی نبودی چون خران نامش میان خلق پالانی. سنائی. || کبوتر جلد؛ کبوتر خانه زاد که خانه و لانه را گم نکند و هرجا که رود بازآید. - جلد بودن در کاری دستی؛ ماهر و استاد و چربدست بودن در کار یدی. (از یادداشت های دهخدا). - جلد شدن؛ چُست و چالاک شدن. - جلد شدن کبوتر؛ خو گرفتن کبوتر به خانه و لانهٔ خود. و رجوع به چست و زود و تند شود.
[ جَ لَ ] (ع ص، اِ) گوسپند و بز که بچه اش وقت زادن بمیرد. (از آنندراج). || شتران بزرگ. شتران کلان که خرد در آنها نباشد. || ماده شتران بی بچه و بی شیر. || پوست شترکره که به چیزی آکنده یا شترکرهٔ دیگر را پوشانیده باشند تا ناقه به خیال بچهٔ خود مهربان شده شیر دهد. (از یادداشت های دهخدا). پوست بچه شتر که پُر کاه کنند تا ناقه بچهٔ خود تصوّر کرده بدان آرام گیرد و شیر دهد. (از آنندراج). || زمین هموار و سخت به غیر سنگ. زمین سخت. || بزرگ. || کوچک. || نره. || خرج. (از یادداشت های دهخدا). || (مص) پشک زده گردیدن زمین. || سخت شدن. || چابک و چالاک گردیدن. چُست شدن. || (اِمص) درشتی. || توانایی. (منتهی الارب).
[ جِ ] (ع اِ) پوست. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۳۹). ج، اَجلاد، جُلود. صَله. (بحرالجواهر). پوست حیوان. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و بهارعجم). پوست از هر حیوان. (منتهی الارب) (از یادداشت های دهخدا). پوست حیوانات و بدین معنی عربی است، به معنی جلد کتاب و جلد دفتر مجاز است و با لفظ بستن و کردن مستعمل. (از آنندراج). پوست حیوانات است و نسبت به گوشت سرد و خشک و هرچه در طبخ مُهَرّاتر غذائیت او بیشتر و اصلاح دیرهضمی او با آبکامه و روغنهای گرم باید نمود و پیچیدن عضوی که صدمه و ضربه به او رسیده باشد به پوست تازهٔ گرم حین ذبح گوسفند و بز و امثال آن بغایت مسکن اوجاع و اورام او است و به دستور جهت اورام بارده مفید و الصاق پوست سر بزغاله بر سر صاحب سرسام مجرّب و پوست تازهٔ بز جهت جذب سمّ افعی و پوست گوسفند جهت قروح خبیثه و حکّه و جرب و تراشهٔ پوست بز قاطع خون جراحت تازه و خاکستر جمیع پوستها جهت نواصیر و سوختگی آتش و سحج جلد و ضماد سوختهٔ پوست اسب آبی با آرد کرسنه سه روز متوالی جهت رفع سرطان آزموده است. و تعلیق پوست فیل جهت تسکین تبهای سرد و پوست شغال جهت گزیدن سگ دیوانه و منع ترسیدن او از آب و سوختهٔ پوست قنفذ بری با روغن زیتون جهت داءالثعلب و محرّق پوست افعی جهت داءالحیّه مؤثر است. (تحفهٔ حکیم مؤمن ص ۷۳). و رجوع به جانورشناسی عمومی مصطفی فاطمی ج ۱ ص ۹۷ شود. جِلد نه تنها عضو مخصوص لمس است بلکه جمیع اجزاء بدن را پوشانیده حفظ و وقایه کرده و هم دارای اعضاء ترشح است. (تشریح میرزا علی ص ۶۸۸). رجوع به تشریح میرزا علی صص ۶۸۸-۶۹۸ و تذکرهٔ ضریر انطاکی ص ۱۱۰ شود: با سهم تو آن را که حاسد تست پیرایه کمند است و جلد کمرا.منجیک. بیندازی عظام و لحم و شحمم رگ و پی همچنان و جلد منشور. منوچهری. یکی درنده گرگی میش دین را برفته لیک در جلد نهازی.ناصرخسرو. || پارهٔ چرم یا مقوّا که کتاب را در آن استوار کنند. غلاف کتاب. (از یادداشت های دهخدا): بهارستان دیوانم به طرزی تازگی دارد که جلد او ز رنگ و روغن گل می توان کردن. مفید بلخی (از آنندراج). - جِلد سوخته؛ نوعی جلد چرمی کتاب که بوسیلهٔ دباغی و مواد خاص به حالت خشکی و سختی درمی آورند و پس از بریده شدن، روی مقوا چسبانیده می شود و سپس داغ می کنند تا با مقوا یکپارچه شود و به همین مناسبت رنگ آن هم به تیرگی می گراید. - جلد کردن؛ مُجَلَّد ساختن کتاب و دفتر را. تجلید. پوست کردن. - جلدکننده؛ که کتاب و دفتر جلد کند. مُجَلِّد. - جلدگر. رجوع به همین مدخل شود. || یک جلد کتاب؛ یک کتاب.
[ جُ لُ ] (ع ص، اِ) جِ جَلد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ جَ لَ ] (اِخ) اقلیم الرابع از مشرق ابتدا کند به شهرهای تبت و خراسان و در آنجا شهرها چون فرغانه و خجند و... سامرا و موصل و جلد و نصیبین... و به شهرهای شام بگذرد... و عرض این اقلیم را مسافت سیصد میل است. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۸۰).
[ جَ ] (اِخ) از اعلام است. || بنوجلد؛ قبیله ای است. (منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «جلد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید