معنی جلال

معنی جلال

7 بازدید
[ جُ ] (ع ص) سطبر از هر چیزی. || معظم چیزی. || بزرگ. || بزرگ قدر. || روشن آواز. حمار جلال؛ خر روشن آواز. (منتهی الارب).
[ جِ ] (ع اِ) جِ جُلَّة، بمعنی زنبیل بزرگ برای خرما. (از اقرب الموارد). رجوع به جُلَّة شود. || جِ جُلّ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به جل شود. || جِ جلیلة. (منتهی الارب). بمعنی خرمابن بزرگ بسیاربار. رجوع به جلیلة شود.
[ جَ ] (ع مص) بزرگوار شدن. (ترجمان جرجانی، ترتیب عادل بن علی). بزرگ قدر شدن. (تاج المصادر بیهقی). بزرگ شدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || کلانسال و آزموده کار گردیدن. || حقیر شدن (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || کوچک شدن. || منزه و پاک شدن. (از اقرب الموارد).
[ جَ ] (اِمص) بزرگی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کلانی و عظمت و بزرگواری و سرافرازی. جاه. بلندی رتبه. قدرت. قوت. شوکت. رونق. عزت. هیبت و وحشت. (ناظم الاطباء). || (اِ) (اصطلاح عرفان) احتجاب ذاتست بتعینات اکوان و هر جمالی جلالها دارد. کذا فی کشف اللغات. و در اصطلاح صوفیه بمعنی اظهار استغنای معشوقست از عشق عاشق. و آن دلیل بقاء وجود و غرور در عاشق بود و اظهار بیچارگی او و بقا و ظهور معشوق است چنانکه عاشق را یقین شود که اوست، کذا فی بعض الرسائل. و در انسان کامل گفته: جلال عبارتست از ذات بیچون بظهور او تعالی شأنه در اسما و صفات خود کماهی علیه اجمالا و اما بنا بر تفصیل جلال عبارتست از صفت بزرگی و کبریا و مجد و سنا و هر جمالی که مر او راست چه شدت پیدائی او جل شانه تعبیر بجلال شود. همچنانکه هر جلالی مختص باوست. پس او جلت عظمته در مبادی ظهورش بر خلق بنام جمال شناخته شود و از اینجاست که گفته اند: برای هر جمالی جلالی و برای هر جلالی جمالیست. و در بین خلق از جمال خداوندی جز جمال جلال یا جلال جمال صفت دیگری نمودار نیست. و اما جمال مطلق و جلال مطلق شهودش جز برای یگانهٔ مطلق برای غیر صورت ناپذیر است. چه ما جلال را بذات او بظهورش در اسماء و صفات خود کما هی علیه تعبیر کردیم و این شهود و ظهور برای غیر او محال باشد. و جمال را نیز بصفات و اسماء حسنای او تعبیر کردیم چه استیفاء اوصاف و اسماء او برای خلق از محالاتست. و در حواشی شرح عقاید نسفیه در شرح خطبهٔ کتاب گوید: جلال صفت قهر و نیز بر صفات سلبیهٔ حق تعالی اطلاق شود مثل آنکه او تعالی شأنه جسم و جسمانی و جوهر و عرض و از آنچه بسایر موجودات اطلاق شود معری و مبری است. و در کشف اللغات میگوید: و نیز صفات باطن حق تعالی را جلال گویند و صفات ظاهر را جمال. و در اصطلاح متصوفه جلال احتجاب حق است از بصائر و ابصار چه هیچ کس از ما سوی اللََّه ذات مطلق او را نبیند. (کشاف اصطلاحات الفنون). صفات جلال صفات سلبی خداست از قبیل جسم نبودن و ظالم نبودن و امثال اینها مقابل صفات جمال که صفات ثبوتی است. (فرهنگ نظام): عاکفان کعبهٔ جلالش بتقصیر عبادت معترف. (گلستان). بدرد یقین پرده های خیال نماند سراپرده الاّ جلال.سعدی. بشر ماورای جلالش نیافت.سعدی.
[ جُ لْ لا ] (ع ص) بزرگ. || بزرگ قدر. مونث آن جُلاّلة. (منتهی الارب). رجوع به جلالة شود. || کلانسال و آزموده کار. (از اقرب الموارد). رجوع به جلیل و جَلال و جَل و جِل شود.
[ جَ لْ لا ] (اِخ) راهی است بنجد سوی مکه. (منتهی الارب).
[ جَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالملک از صوفیان نقشبندیه و از مریدان مولانا شمس الدین محمد روحی است که بخدمت شیخ عمادالدین فضل اللََّه ابیوردی نیز رسیده است. رجوع به رجال حبیب السیر ص ۲۱۲ و ۲۱۳ شود.
[ جَ ] (اِخ) ابن یوسف تیزینی معروف به تبانی از دانشمندان قرن پنجم هجری است که ریاست حنفیه بوی مفوض گشت. ابن حجر در الدرر گوید: وی پیش از سال ۵۰۰ هـ . ق. بقاهره رفت و بخاری را از علاء ترکمانی شنید. او راست: ۱- منظومه ای در فقه. ۲ -شرح آن منظومه. ۳- شرح المشارق. ۴ -شرح المنار. ۵ -شرح التلخیص. ۶ - کتاب منع تعدد الجمعه. ۷ -مختصر شرح البخاری معلطانی. وی در سیزدهم رجب سال ۷۹۳ هـ . ق. وفات کرد. (روضات الجنات ص ۱۶۱).

کلمات هم‌قافیه با «جلال»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ال» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید