معنی جلابی
7 بازدید
[ جَ لْ لا ] (حامص) فروختن دواب،مثلا کسی اسبان لاغر و زبون را چاق و کوک کرده به قیمت گران بفروشد چنانکه گویند: اسب جلابی است؛ یعنی محض خوش ظاهر است تهی ندارد بلکه مطلق امثال این چیزها را جلابی گویند نه تنها اسب را و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته و صاحب تذکرهٔ دولتشاهی نوشته است که در این هفته گوسپندی چند بجلابی بسرخس برده بود که بفروشد. (آنندراج). رجوع به جَلابی شود: ور بمشرق روی بسیاحی ور بمغرب روی بجلابی.سعدی.[ جَ لْ لا ] (ص نسبی) نسبت است به جَلاّب. (لباب الانساب). رجوع به جلاب شود.[ جُ لْ لا ] (اِخ) رودی به حران. (دمشقی).[ جُ لْ لا ] (اِخ) علی بن محمدبن محمد طیب مکنی به ابوالحسن و معروف به ابن المغازلی از محدثان فاضل و دانشمند است. وی از ابوالحسن علی بن عبدالصمد واسطی و ابوبکر خطیب و جز ایشان روایت کند و از او ابوالقاسم علی بن طراد زینبی و جز او روایت دارند. ذیل تاریخ واسط از اوست. وی در دجلهٔ بغداد به سال ۵۳۴ هـ . ق. غرق شد. (از لباب الانساب).
کلمات همقافیه با «جلابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر