معنی جلاء
6 بازدید
[ جِ ] (ع اِ) جلا. سرمه که جلا میدهد بصر را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). نوعی از سرمه. سرمه و روشنایی. (کشاف اصطلاحات الفنون). || لقب مردم که در وقت تعظیم بدان خطاب کنند. گویند: ما جلاءه؛ ای بماذا یخاطب فیعظم به. || (اصطلاح تصوف) جلاء ظهور ذات قدسیه است لذاته فی ذاته فی تعیناته. (کشاف اصطلاحات الفنون از کشف اللغات).[ جِ ] (ع مص) عرض کردن عروس را به شوهر. (از اقرب الموارد). عروس جلوه کردن. (تاج المصادر بیهقی).رجوع به جلوة و جلوه کردن شود. || اندوه وابردن. (تاج المصادر بیهقی).[ جَ ] (ع اِ) امر جلی و آشکار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سپیدی روز. (منتهی الارب).[ جَ ] (ع مص) بیرون کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). از خانمان بیرون کردن. (تاج المصادر بیهقی). || از خانمان رفتن. لازم و متعدی استعمال شود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): جلای وطن کردن. || دور کردن زنبوران را تا انگبین برچینند. || هویدا کردن و آشکار ساختن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || روشن شدن. (اقرب الموارد). || جلا دادن. زدودن زنگ شمشیر را. صیقلی کردن. || دور کردن و بردن. || انداختن و طرد کردن. || انداختن مرد را بر زمین. || انداختن جامه را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || برهنه شدن پیش سر از موی. رجوع به جلاءة شود.[ جَ لْ ل ] (ع ص) روشن گر. بسیار جلاء دهنده. - جلاء السیوف؛ صیقل دهندهٔ شمشیرها.
کلمات همقافیه با «جلاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر