معنی جفت کردن
56 بازدید
[ جُ کَ دَ ] (مص مرکب) تزویج. (زوزنی). ازدواج. نری را به ماده یی رسانیدن. به زناشویی درآوردن زنی و مردی را: پس بدو بخشید آن مه روی را جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را. مولوی. || جماع کردن. (غیاث). || متصل کردن چیزی را به چیزی. (نظام). تنگ کنار هم نهادن دو چیز را. به هم آوردن. || قرین کردن. دمساز کردن. همراه و توأم ساختن : نگه کن که چون کرد بی هیچ حاجت به جان سبک، جفت، جسم گران را. ناصرخسرو. با من از بهر تو خرگوشی دگر جفت و همره کرده بودند آن نفر.مولوی. || برابر کردن. مقابل کردن : بر امید آن که مرغ آید بگفت چشم او را با صور میکرد جفت.مولوی. || دو کردن. دوگان ساختن یکانی را. فردی را زوج کردن. نظیر و عدیل چیزی را در کنار او نهادن تا جفت شود. - جفت کردن نظر؛ به غور تمام نظر کردن : مجنون به طاق قبله نظر جفت چون کند ابروی شوخ چشم قبایل برابر است. ظهوری (از آنندراج). - کفشهای کسی را جفت کردن؛ هر دو کفش کسی را پیش پای او نهادن به علامت احترام. - || مجازاً بیرون کردن کسی را از جایی.
کلمات همقافیه با «جفت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر