معنی واژه جف
5 بازدید
[ جَ / جُ ف ف ] (ع اِ) جماعت مردم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). گروهی مردم. (مهذب الاسماء). || عدد بسیار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ج، جفوف.[ جَ ف ف ] (ع مص) فراهم آوردن و بردن مال خود را. (تاج العروس). || خشک کردن: «حین یجف علیه الهواء»، «ثوبه یجف علیه» (دزی). || خشک شدن: «ینبت کثیراً ببرکة الفیل اذا جف عنها الماء». (دزی). || دراز بودن جامهٔ کسی برای او: «ثوبه یجف علیه». (دزی). - جف القلم؛ (از جف القلم بما هو کائن الی یوم الدین) یعنی قلم بر آنچه مقدر است و در لوح محفوظ آمده خشک گردید و آنچه بر قلم تقدیر رفته تغییر نپذیرد. مجازاً به معنی گذشت و تغییر نپذیرد بکار میرود: همچنین تأویل قد جف القلم بهر تحریض است بر شغل اهم.مولوی. راز پنهان با چنین طبل و علم آب جوشان گشته از جف القلم.مولوی. معنی جف القلم کی این بود که جفاها با وفا یکسان شود بل جفا را هم جفاجف القلم و آن وفا را هم وفا جف القلم.مولوی. رجوع به مثنوی مولوی، دفتر پنجم زیر عنوان «معنی جف القلم ...» و امثال و حکم ج ۲ ص ۵۸۴ شود.[ جَ ف ف ] (ع ص) پژمرده و محو. (غیاث).[ جُ ف ف ] (ع اِ) غلاف شکوفهٔ خرما. (منتهی الارب). پوست کارد . (مهذب اسماء). || پوست غنچهٔ شکوفهٔ ناشکفته. || ظرفی از چرم که سربند ندارد. || مشک کهنه که نیم آنرا ببرند و مانند دلو سازند. || تغار تراشیده از بیخ درخت خرما. || پیر کهنسال. || هر چیز میان تهی و کاواک. (منتهی الارب). - جف الشی ء؛ شخص آن. (ذیل اقرب الموارد). - جف مال ؛ مصلح آن. (منتهی الارب). مصلح چارپایان.[ جُ ف ف ] (اِخ) جد اخشید، محمدبن طغج فرغانی امیر مصر. (تاج العروس). رجوع به اخشید در همین لغت نامه شود.