معنی جعل
5 بازدید
[ جَ ] (ع مص) ساختن. || کردن. || قرار دادن. نهادن. وضع کردن. || زشتی را نیکو گردانیدن. || مبدل ساختن. دیگرگون کردن. از حالتی به حالت دیگر درآوردن. || گمان بردن چیزی را چیز دیگر. || شرط نهادن. قرار گذاشتن بر سر چیزی. || شروع کردن. آغاز کردن. نزدیک شدن به آغاز کاری (از افعال مقاربه). || نام نهادن. وصف کردن. || اعتقاد پیدا کردن. || آشکار گردانیدن. به ظهور درآوردن. || آفریدن. از عدم بوجود آوردن. || بزرگوار گردانیدن. شرف بخشیدن. || حکم شرعی دادن در امری. || تحکم بدعی. || نسبت دادن. منسوب گردانیدن. || ایجاد شی ء از شی ء و تکوین آن. || فروبردن چیزی را در چیز دیگر. || (اِ) الهام و ایقاع در قلب. (تاج العروس). || هر چیز ساختگی که در آن دعوی اصل نمایند و هر چیزی که کسی از پیش خود اختراع کند. (ناظم الاطباء). نقل چیزی که بر آن دعوی اصل نمایند. (غیاث اللغات). || (اصطلاح حقوق) جعل و تزویر عبارت است از ساختن نوشته یا سند یا چیز دیگر بر خلاف حقیقت یا ساختن مهر یا امضای اشخاص رسمی یا غیررسمی یا بقصد تقلب خراشیدن یا تراشیدن یا قلم بردن یا الحاق یا اثبات یا سیاه کردن یا تقدیم یا تأخیر سند نسبت به تاریخ حقیقی یا الصاق متقلبانهٔ نوشته بنوشتهٔ دیگری یا بکار بردن مهر دیگری بدون اجازهٔ صاحب آن و نظائر آن. رجوع بقانون مدنی شود. و بر مفاد مادهٔ ۹۷ بضمیمهٔ مفاد ۱۰۲ قانون مجازات عمومی روی هم رفته اصطلاح «جعل مادی» اطلاق میشود. (فهرست حقوقی، تألیف جعفری لنگرودی ص ۸۱). || (اصطلاح فلسفه) عبارت از اثر خاص فاعل است که مناسب با معنای آفریدن میباشد. بعد از فراغ از این قاعده که «کل ممکن زوج ترکیبی له وجود و ماهیة» مسئلهٔ جعل مطرح شده است بر این مبنی که آیا کدامیک از دو جزء (وجود وماهیت) در اشیاء مجعول بالذاتند و کدام مجعول بالعرض و آیا اثر فاعل اولاً و بالذات وجود است یا ماهیت و یا آنکه هیچ کدام نیست بلکه اثر جاعل عبارت از اتصاف ماهیت بوجود است؟ در این زمینه نظریاتی چند اظهار شده است: بعضی گویند: مجعول بالذات ماهیت است و وجود، مجعول بالعرض است. بعضی گویند: مجعول بالذات وجود است و ماهیت مجعول بالعرض بوده و عبارت از حدود وجود است و بلکه از تمام امور مجعول بالذات وجود عینی اوست و وجود اصل در تقرر است. بعضی میگویند: مجعول بالذات نفس صیرورة ماهیات موجوداً میباشد. بعضی میگویند: مجعول بالذات مفهوم وجود به ماهو وجود است. صدرالدین گوید: مجعول بالذات و معلول بالذات انحاء وجودات است بجعل ابداعی بسیط که به افاضهٔ خاص و تجلی اول موجودات از کتم عدم پدید آمده اند و به تجلی دوم مراتب و کثرات صفاتی و اسمائی و افعالی نمودار گردیده اند. (فرهنگ علوم عقلی تألیف دکتر سیدجعفر سجادی). - جعل الجنة مثواه؛ جملهٔ دعائیه است یعنی؛ بهشت جایگاه او باد. - جعلت فداک؛ جملهٔ دعائیه است که در آغاز نامه ها می آورند، یعنی جانم فدای تو باد. - جعلنی اللََّه فداک؛ ایضاً جملهٔ دعائیه است.[ جَ ] (ع اِ) خرمابن نر. (منتهی الارب). || خرمابن سخت کوتاه. (مهذب الاسماء). واحد آن جعلة میشود.[ جَ عَ ] (ع اِمص) کوتاهی و فربهی. || ستیزه. (منتهی الارب). || (مص) گوگال ناک گردیدن آب. بسیار شدن گوگال در آب. گوگالهای مرده پدیدار گشتن در آب. (ناظم الاطباء). || (اِ) جریمه. جریمهٔ نقدی. (دزی).[ جُ عَ ] (ع اِ) گوگال . کشتک. گشتک. سرگین غلطان که جانوری است سیاه و پردار از نوع مغطی الجناح و دارای دو زوج بال. زوج فوقانی که در پرش حیوان مدخلیتی چندان ندارد جهت محافظت زوج تحتانی خلق شده که مخصوص به پرش است. ج، جِعلان. (ناظم الاطباء). خبزدوک. (شرفنامهٔ منیری). خبزدوک نر. سرگین گردان نر. (زمخشری). ابوالمتلطخ. ابوجعران. ابوسلمان (ابوسلیمان). ابوالسنبس. ابومدحرج. ابوهاشم. ابووجزة. ام الارض. (مرصع). خنفساء. سرگین غلطانک. سرگین گردان. سرگین گردانک. گوی گردان. گوی گردانک. گوزد. گوگار. کستل. خزوک. خزدوک. زانه. گوگردانک. گوه غلطان. چلاک. چلانک. سرگین کش. مؤشرالعضدین : جعل و بلبل مرغند بلی لیکن گل یکی جوید و جوید دگری سرگین. ناصرخسرو. از نفس مشک هیچ حظ و خبر نیست مغز جعل را که با زکام برآمد.خاقانی. نحلی جعل نه ای سوی بستان قدس شو طیری نه عنکبوت مشو کدخدای خاک. خاقانی. اینت جهل ار فضلهٔ گوی جعل بر مد مدهامتان خواهم فشاند.خاقانی. بسام ابرص و حربا و خنفسا و جعل به جیفه گاه و بناووس و مستراح و خلاب. خاقانی. سفله را اقطاع دنیا بهتر از عقبی بود خود جعل را بوی سرگین به ز عود و عنبر است. عطار. گر گلابی را جعل راغب شود آن دلیل ناگلابی می بود.(مثنوی). لم یذق لم یدر هر کس کو نخورد کی به وهم آرد جعل انفاس ورد.(مثنوی). || جریمه. جریمهٔ نقدی. || تنبیه و ضرب و شتم و سرزنش. || احساس دردآلود. || کرم شبتاب. (دزی). || از نامهای مردان. || مرد سیاه فام زشت و ستیهنده. (منتهی الارب). || رقیب. (منتهی الارب). ج، جعلان [ جِ / جُ ] .[ جُ ] (ع اِ) مزدی که برای کنندهٔ کاری قرار میدهند. (تعریفات جرجانی). پایمزد. (زمخشری) (مهذب الاسماء). مزدی که قرار دهند. آنچه بنهند با کسی مزد کار او را. مزد که با مزدور نهاده باشند. رشوت و پایمزد. دستمزد. مزد. ج، اَجعال : من شاعر حلیمم با کودکان سلیمم زیرا که جعل ایشان دوغیست بالکانه. طیان مرغزی. || پایمزد یاری دهنده. آنچه برای جهاد به مرد مجاهد دهند. (از اقرب الموارد). و نیز رجوع به جعاله شود.[ جِ / جَ عِ ] (ع ص) آب گوگال ناک. آب آلوده به گوگال. آبی که گوگال در آن مرده باشد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ ] (اِخ) (کراهت) داوران ۹: ۳۷ و او پسر عابد میباشد که اهالی شکیم را بر پادشاه خودشان ابی ملک شورانیده بالاخره خود منهزم گردید و متابعانش شکست فاحشی خوردند. (قاموس کتاب مقدس).
کلمات همقافیه با «جعل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عل» برای سرودن شعر