معنی جعفرخان
5 بازدید
[ جَ فَ ] (اِ مرکب) به کنایه و طنز، کسی را گویند که از سفر فرنگ به ایران برگشته باشد و بی پروا به رسوم زندگی هموطنان خود بتازد و آنها را بمسخره گیرد. این کنایه از نام نمایشنامهٔ «جعفرخان از فرنگ آمده» اثر «حسن مقدم» (علی نوروز) (۱۲۷۷ -۱۳۰۴ هـ . ش.) که بارها در تهران بچاپ رسیده و به روی صحنه آمده، گرفته شده است. رجوع شود به ماهنامهٔ «پیام نوین» دورهٔ سوم شمارهٔ دوم ص ۵۲.[ جَ فَ ] (اِخ) دهی است از دهستان خورخوره بخش دیواندرهٔ شهرستان سنندج در ۳۳هزارگزی شمال باختری دیواندره کناره راه عمومی جعفرخان به خورخوره. کوهستانی و سردسیر است و سکنهٔ آن ۲۱۰ تن اند. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و توتون و حبوبات است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «جعفرخان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر