معنی جعفر
7 بازدید
[ جَ فَ ] (ع اِ) جوی کوچک. جوی خرد. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || جوی بزرگ. جوی کلان. (منتهی الارب). جوی کلان فراخ. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). از لغات اضداد است. || جوی پرآب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || شتران مادهٔ پرشیر. (منتهی الارب). || خر. حمار. (در این معنی مبدل یعفور است که در اصل به معنی آهوست و گویند نام خر پیغامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بوده است): از لعن بر سم تو زنم نعل جعفری گر ظن بری به من که من از دست جعفرم. سوزنی. جعفری دیدم که بر جعفر سوار جعفری میخورد و از جعفر گذشت.؟. || نوعی پارچهٔ پشمی و ابریشمی است. (دزی ج ۱ ص ۱۹۸). || (ضمیر مبهم) بجای زید و عمرو از مبهمات است : خالد بر بستر خزست و بز جعفر در آرزوی بوریاست.ناصرخسرو. خبر آری که این روایت کرد جعفر از سعد و سعد از اسماعیل. ناصرخسرو.[ جَ فَ ] (اِخ) کیمیاگری که زر جعفری بدو منسوب است. (از برهان قاطع): تو در فضل بس بهتر از جعفری که دادی به هر کس زر جعفری. (شرفنامهٔ منیری). رجوع به جعفری (زر) شود.[ جَ فَ ] (اِخ) نام دو پسر از پسران امام موسی بن جعفر (ع) امام هفتم شیعیان اثناعشری بوده است. (از مجمل التواریخ و القصص ص ۴۵۷). و نیز رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ شود.[ جَ فَ ] (اِخ) نام یکی از پسران علی بن موسی الرضا (ع) امام هشتم شیعیان اثناعشری بوده است. (از مجمل التواریخ و القصص ص ۴۵۷).[ جَ فَ ] (اِخ) نام یکی از پسران علی بن محمدبن علی بن موسی الرضا (ع) بوده است.[ جَ فَ ] (اِخ) یکی از مشاوران چنگیز مغول بوده که از جانب وی به رسالت به نزد آلتون خان رفت و آلتون خان او را محبوس کرد اما جعفر از حبس گریخت و پنهانی به نزد چنگیز بازگشت و احوال مملکت ختا و آلتون خان بازگفت و چنگیز بنا به راهنمائیهای او بر سر آلتون تاخت و مملکت وی را مسخر کرد. (از طبقات ناصری از تاریخ مفصل ایران تألیف عباس اقبال ج ۱ ص ۷۵).[ جَ فَ ] (اِخ) دهی است از دهستان اسفندآباد بخش قروهٔ شهرستان سنندج در ۳۵هزارگزی شمال باختری قروه کنار خط تلفن و راه عمومی مالرو قروه به بیجار. تپه ماهور و سردسیر است و سکنهٔ آن ۲۰۵ تن سنی مذهب و کردی زبانند. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و فرآورده های شیر و شغل اهالی زراعت و گله داری و قالی و جاجیم بافی است. راه مالرو دارد و تابستان از راه شوراب اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ابان المصری محدث است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۰۶).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ابراهیم معروف به سحان از رؤساء زنگیان است که در جنگ با خلیفه الموفق شرکت کرد و به صاحب زنگبار (صاحب الزنج) خیانت ورزید و به موفق ملحق شد (سال ۲۶۸ هـ . ق.). (تاریخ الکامل ج ۷ ص ۱۴۵).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ابراهیم الجعفری محدث است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۰۶).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ابراهیم الحضرمی محدث است و از علی بن موسی الرضا روایت کند. شیخ طوسی نام او را در شمار رجال شیعه آورده و گفته است که از بزرگان اهل کلام و فقه بوده. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۰۷).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ابی الحکم از صحابهٔ پیامبر است و برخی احادیث از او روایت کرده اند. (قاموس الاعلام ج ۳).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ابی طالب بن عبدالمطلب بن هاشم (۸ هـ . ق.) مشهور به جعفر طیار از صحابیان شجاع هاشمی و برادر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب و ده سال بزرگتر از او بود و از نخستین گروندگان به اسلام بشمار میرفت زیرا پیش از درآمدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به دارالارقم اسلام آورد و هجرت دوم به حبشه به پایمردی وی صورت گرفت و چندان در آنجا بماند تا پیغمبر به مدینه رفت، آنگاه به نزد وی شتافت و پیغامبر در این هنگام (سال ۷ هـ . ق.) در خیبر بود. جعفر در وقعهٔ مؤتة در بلقاء (از سرزمین شام) حضور یافت و از اسب فرود آمد و به جنگ پرداخت و سپس درفش مسلمانان را بر دوش گرفت و در پیشاپیش صفوف آنان به راه افتاد، اما دست راستش قطع شد آنگاه درفش را به دست چپ گرفت ولی آن دست را نیز قطع کردند. سپس درفش را بر سینه نهاد و چندان صبر کرد که از پای درآمد و شهید شد و در تن او در حدود نود تیر و سرنیزه بود. گویند خداوند بجای دو دست جعفر در بهشت دو بال بدو داد و وجه تسمیهٔ او به جعفر طیار از همین روست. حسان گفته است : فلا یبعدن اللََّه قتلی تتابعوا بمؤتة، منهم ذوالجناحین جعفر. (الاعلام زرکلی ج ۲). پرت از پرهیز و طاعت کرد باید کز حجاز جعفر طیار بر علیا بدین طاعت پرید. ناصرخسرو.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ابی الفرج وزیر بویهی از خاندان بنی عبدالرحیم بوده است. (تجارب السلف ص ۲۵۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ابی محمدبن ازهر. رجوع به ابن الازهر شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ابی وحشیه. رجوع به ابی بشر جعفر شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن احمدبن حسین بن احمدبن جعفر سراج معروف به قاری بغدادی و ابن سراج مکنی به ابومحمد، (۴۱۷ -۵۰۰ هـ . ق.) ادیب و شاعر و عالم قرائت و نحو و لغت و از حافظان قرآن بوده است. وی در بغداد زاده شد و در همانجا درگذشت. همچنین سفرهائی به مکه و شام و مصر کرد. از تصنیفات مشهور او: مصارع العشاق و مناقب السودان و حکم الصبیان را می توان نام برد. علاوه بر آن چندین کتاب تألیف و تنظیم کرده که از آن جمله است: کتاب خرقی در فقه حنابله که آنرا به نظم درآورد. خطیب بغدادی کتاب پنج جزئی فوائد را بر او خواند. (الاعلام زرکلی ج ۲). و نیز رجوع به ابن سراج شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن احمدبن طلحة، المقتدر باللََّه المعتضدبن الموفق مکنی به ابوالفضل خلیفهٔ عباسی (۲۸۲ -۳۲۰ هـ . ق.) در بغداد متولد شد. او پس از مرگ برادرش المکتفی در سال ۲۹۵ هـ . ق. به خلافت رسید اما گروهی او را برای احراز مقام خلافت کوچک دانستند و در سال ۲۹۶ هـ . ق. از خلافت خلعش کردند و عبداللََّه بن معتز را بجانشینی او برگزیدند ولی پس از دو روز عبداللََّه را کشتند و مقتدر را بار دیگر به خلافت رساندند و دوران خلافت او دیر پایید و در روزگار او فتنه های بسیاری روی داد ... حسین بن منصور حلاج در روزگار خلافت وی به قتل رسید و ابوطاهر قرمطی هم در دوران او حجرالاسود را ربود ... (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن احمدبن علی قمی مکنی به ابومحمد از رجال حدیث شیعه است و کتابهای زیر از آثار اوست: کتاب العروس، کتاب المسلسلات، کتاب المنبی ء عن زهد النبی، کتاب الغایات و کتاب ادب الامام و المأموم. وی معاصر صاحب بن عباد بوده و شیخ صدوق معروف به ابن بابویه از وی روایت کرده است. رجوع به الذریعه جزء اول شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد حسن بن عیسی حلی ملقب به کمال الدین و مکنی به ابویحیی (۱۲۷۷ -۱۳۱۵ هـ . ق.) شاعر و از مردم حله بود و از آثار او سحر بابل و سجع البلابل است و دیوان شعر او که پس از وفات وی فراهم شد. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد مقری مکنی به ابوالقاسم از مشایخ عرفای قرن چهارم هجری و از مردم نیشابور است. وی برادر ابوعبداللََّه مقری بوده و جامی او را یگانهٔ روزگار میشمرد و مشایخ بزرگ صوفیه از فضل و کرامات وی ذکر فراوان کرده اند. (از نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۳۱).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن احمد مروزی. رجوع به ابوالعباس مروزی شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ادریس حسنی کتانی مکنی به ابوالمواهب (۱۲۵۰ -۱۳۲۳ هـ . ق.) فقیه مالکی روزگار خود و صوفی و عالم به تراجم احوال بود. مولد و محل وفات وی فاس است. او آثار فراوان دارد از آن جمله است: الشرب المختصر فی رجال القرن الثالث عشر، اعلام الائمةالاعلام و اساتیدها بما لنا من الروایات و اسانیدها، کتابی دربارهٔ حدیث «ان اللََّه یبغض اهل البیت اللحمین»، و رساله ای در احکام اهل ذمة و جز آن. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ایاس، ابوبشر واسطی. تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن برقان، مکنی به ابوعبداللََّه. تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن بشیر البجلی بالولاء مکنی به ابومحمد الوشاء (متوفی ۲۰۸ هـ . ق.) مردی فاضل و از کوفه بود. وی در الابواء در راه مکه درگذشت. از اوست: المشیخة و المکاسب و الصید و الذبائح. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن تاجی. او راست: هوسنامهٔ ترکی.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ثعلب بن جعفر الادفوی ملقب به کمال الدین و مکنی به ابوالفضل (۶۸۵ -۷۴۸ هـ . ق.) مورخ بود و از ادبیات و فقه و فرائض و موسیقی هم اطلاع داشت. در ادفو از نواحی مصر متولد شد و در قوص و قاهره به تحصیل دانش پرداخت و پس از بازگشت از حج به قاهره درگذشت. از آثار اوست: الطالع السعید الجامع لاسماء نجباء الصعید که به ترجمهٔ احوال رجال معاصر وی اختصاص دارد، البدر السافر و تحفةالمسافر که به ترجمهٔ احوال برخی از رجال قرن هفتم هجری اختصاص دارد، الامتاع باحکام السماع، فرائد الفوائد در علم فرائض و برخی از آثار منظوم و منثور دیگر. (الاعلام زرکلی ج ۲). رجوع به ادفوی شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن جحاف بن عبداللََّه بن جعفربن عبدالرحمن بن جحاف معافری بلنسی مکنی به ابواحمد و معروف به ابن جحاف (متوفی ۴۸۸ هـ . ق.) امیری از مردم بلنسیهٔ اندلس بود. مدت سه سال و چهار ماه و هفت روز حکومت کرد و سرانجام به دست قنبیطور در آتش افکنده و سوزانده شد. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن حرب همدانی (۱۷۷ - ۲۳۶ هـ . ق.) از پیشوایان معتزلیان و از مردم بغداد بود. علم کلام را در بصره از هذیل علاف فراگرفت و کتابهائی نوشت که بگفتهٔ خطیب بغدادی نزد متکلمان معروف است. ابن حرب به الواثق عباسی نزدیک بود و شارع باب حرب در غرب مدینة السلام منسوب به پدر اوست. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن حسن (ناصرکبیر) سومین از دعاة علوی طبرستان مکنی به ابوالقاسم، داماد ماکان کاکی و پدرزن حسن بن قائم داعی صغیر و مدعی داعی صغیر از ۳۰۴ تا ۳۱۱ هـ . ق. رجوع به ابوالقاسم جعفر و داعی شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن حسن بن عبدالکریم برزنجی ملقب به زین العابدین (متوفی ۱۱۷۷ هـ . ق.) مردی فاضل از اهل مدینه و مفتی شافعیان در آن شهر بود. از کتابهای اوست: قصة المولد النبوی، قصة المعراج، البرء العاجل باجابة الشیخ محمد غافل، الجنی الدانی فی مناقب الشیخ عبدالقادر الجیلانی، جالیة الکرب باصحاب سید العجم و العرب و رسالة فی اسماء البدریین و الاحدیین. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن حسن بن یحیی بن حسین بن سعید هذلی حلی ملقب به نجم الدین و مکنی به ابوالقاسم و معروف به محقق حلی (۶۰۲ -۶۷۶ هـ . ق.) فقیه و پیشوای امامی از مردم حله در عراق و مرجع تقلید شیعهٔ امامیه در عصر خود بود. از آثار اوست: شرائع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام، النافع (مختصر الشرائع)، المعتبر فی شرح المختصر، اصول الدین. نکة النهایة و جز آن. (الاعلام زرکلی ج ۲). رجوع به علامهٔ حلی شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن حسین بن قاسم موسوی (۱۰۹۰ -۱۱۵۸ هـ . ق.) فاضل امامی است که در اصفهان متولد شد و به گلپایگان رفت و در آنجا درگذشت. او راست: مناهج المعارف در اصول دین و رسائل و تعلیقات دیگر. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن حسین شوشتری (متوفی ۱۳۰۳ هـ . ق.) فقیه امامی واعظ بود که در شوشتر متولد شد و به غری منتقل گردید و در دهکدهٔ کرند درگذشت و در نجف مدفون شد. از کتابهای اوست: الخصائص الحسینیه، فی مقتل الحسین الشهید، منهج الرشاد، فوائد المشاهد و مجالس المواعظ (دو کتاب اخیر را یکی از شاگردان او از مجالس وعظ وی گرد آورده است). (الاعلام زرکلی ج ۲). رجوع به جعفر شوشتری شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن حیان العطاردی البصری مکنی به ابواشهب، تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن خضربن شلال حلی فقیه امامی و شیخ المشایخ نجف و حله بوده است (متوفی ۱۲۲۷ هـ . ق.). از آثار مشهور اوست: کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغراء و الحق المبین فی الرد علی الاخباریین. (الاعلام زرکلی ج ۲). رجوع به کاشف الغطاء در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن ربیعه، ابوشرحبیل، تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن زیاد الاحمر ابوعبداللََّه، تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن زید شافعی (متوفی ۷۹۳ هـ . ق.). او راست: رسالة البرهانی.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن سعیدبن سعدبن زیدبن محسن (متوفی ۱۱۷۸ هـ . ق.) از سادات حسنی و شرفای مکه است که در سال ۱۱۷۲ به امیری آن شهر رسید اما هنوز ماهی نگذشته بود که حکومت به برادر واگذشت و خود کناره گرفت و به طائف رفت و تا هنگام مرگ در آنجا ماند. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن سلمة الوراق البصری مکنی به ابوسعید. تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن سلیمان الخلال مکنی به ابوسلمه. رجوع به ابوسلمه حفص بن سلیمان شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن سلیمان الصنبعی مکنی به ابوسلیمان. تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن سلیمان هاشمی مکنی به ابوعبداللََّه. تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن شهریاربن قارن پادشاه طبرستان از آل باوند دوازده سال پادشاهی کرد و در ایام دولت او خروج داعی کبیر اتفاق افتاد. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۴۱۷).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن صبیح. تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن بدرالکثیری (متوفی ۹۹۰ هـ . ق.) از پادشاهان حضرموت بود وی پس از پدر به سلطنت رسید اما دیری در این مقام نپائید و کشته شد.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الاسدی مکنی به ابوعبداللََّه. تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه منصور عباسی (متوفی ۱۵۰ هـ . ق.) امیر موصل بود و در بغداد درگذشت و نخستین کسی بود که در مقابر قریش به خاک سپرده شد.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عثمان بن نصر ملقب به ابوالحسن حاجب و معروف به مصحفی (متوفی ۳۷۲ هـ . ق.) وزیر و ادیب اندلسی و از نویسندگان نامدار بود و شعرهای خوب بسیار دارد. اصل وی از بربریان بلنسیه بود و المستنصر اموی او را به وزارت برگزید و تا هنگام مرگ مستنصر در این سمت باقی ماند. همچنین در روزگار ناصر، والی جزیرهٔ میورقة شد و چون ناصر به فرمانروایی رسید او را به وزارت برگزید و فرماندهی شرطه را نیز بدو واگذار کرد. چون خلافت به هشام المؤیدبن الحکم رسید، عهده دار حاجبی وی گردید و در امور دولتی مداخله کرد. اما منصوربن ابی عامر به سبب خدمتی که او به صبح (مادر هشام المؤید) کرده بود دستگیرش کرد و بر او سخت گرفت و جعفر بنظم و نثر از او طلب بخشایش کرد اما منصور بدو رحم نکرده اموال او را مصادره کرد تا بدان حد که بر فرزندانش نیز چیزی نماند. پس او را کشت و تن او را به کسانش داد. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عثمان تکریتی (متوفی ۶۹۹ هـ . ق.) از اهل تکریت عراق است. شاعر و دانشمند در علم حساب و فرائض بود و در شعرش لطافتی دیده میشود. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عزالدین مکنی به ابوالخلیل از خاندان شدادیان گنجه و از حکمرانان آذربایجان بود و قطران تبریزی شاعر قرن پنجم بیش از سی قصیده در ستایش وی دارد. رجوع به دیوان قطران چ تبریز شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عطیه مکنی به ابوعمرو، تابعی است. رجوع به ابن عطیه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عفان طائی. از شعراء شیعه و شعر او در دویست ورقه بوده است. (ابن الندیم).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن علبةبن ربیعة الحارثی مکنی به ابوعارم (متوفی ۱۲۵ هـ . ق.) شاعر غزلسرای کم شعر از شعرای مخضرمین معاصر دو دولت امویان و عباسیان و در شمار شاعرانی است که ابوتمام در کتاب حماسه از آنان یاد کرده است. وی در خاندان خود از فرسان نامدار بشمار میرفت. محل اقامت او در نجران بود و در همانجا به اتهام شرکت در کشتن مردی از بنی عقیل به نام خشینة زندانی شد و سپس بدست عقیل السری بن عبداللََّه هاشمی -عامل منصور در مکه -کشته شد و برخی گفته اند که مردی از بنی عقیل به نام رحمةبن طواف او را کشت. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن علی معروف و مکنی به امیر ابوالفضل فرمانروای تفلیس و معاصر ابوالحسن لشکری بوده و قطران تبریزی شاعر قرن پنجم هجری او را مدح گفته است. رجوع به دیوان قطران چ تبریز شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن علی بن ابی طالب در واقعهٔ کربلا شهید شده است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن حمدان الاندلسی مکنی به ابوعلی و ابن غلبون (متوفی ۳۶۴ هـ . ق.) فرمانروای زاب (از نواحی افریقا) و از بخشندگان روزگار خود بود. ابن هانی شاعر معروف مدائح بسیار در بارهٔ او سروده است و آنچه آن دو را به هم نزدیک کرد پیروی از مذهب باطنیان بود. میان ابی غلبون و زیری بن مناد الصنهاجی ستیزه درگرفت، زیری کشته شد و پسر او بلکین بن زیری قیام کرد و جعفر را به اندلس راند و وی در آنجا کشته شد. بنا بر تحقیق زبیدی وی بناکنندهٔ شهر مسیله از شهرهای مغرب بود. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن علی بن تاج الدین ظفیری. (متوفی ۱۱۰۹ هـ . ق.) قاضی و فقیه زیدی است از اهل حصن الظفیر واقع در سرزمین حجة در شمال غربی صنعاء. تولد و وفات او در همین سرزمین بود. وی در آغاز مردی بود سپاهی سپس در شهاره به آموختن علم فقه پرداخت و سمت قضا یافت و با شغل حکومت و تدریس تا هنگام مرگ در ظفیر ماند. از اوست: کتاب هدایةالاکیاس در شرح کتاب لب الاساس تألیف مؤید محمدبن متوکل. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن علی بن عبداللََّه بن شیخ از خاندان عیدروس (۹۹۷ -۱۰۶۴ هـ . ق.) فاضلی از مردم حضرموت بود که در تریم از نواحی حضرموت متولد شد و به حجاز و هند سفر کرد و زبانهای فارسی و اردو را بخوبی فراگرفت و در شهر سورت از شهرهای هندوستان جای گزید و تا هنگام مرگ در آنجا ماند. رساله یی در تاریخ و کتابی به نام دوائر در علم فرائض و تحفةالاصفیاء در ترجمهٔ سفینةالاولیاء و دیوان آثار منظوم از نوشته های اوست. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن علی طباطبائی حائری (۱۲۵۸ -۱۳۲۱ هـ . ق.) فقیه امامی بود از اهل حائر که به نجف منتقل گردید و سپس به حائر بازگشت و منصب مفتی گری و امامت آنجا را عهده دار شد. از نوشته های اوست: مجموع رسائل در فنون مختلف فقه. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عمربن عبدالعزیز. رجوع به ابوعمرو جعفر شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن عون بن عمروبن حریث. رجوع به ابوعون جعفر شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن فضل بن جعفر از بنی حسن بن فرات، مکنی به ابوالفضل و مشهور به ابن حنزابة و حنزابه نام مادر پدر اوست. (۳۰۸ -۳۹۱ هـ . ق.) خود و پدرش وزیر بودند و وی از دانشمندان محقق و از مردم بغداد بود که به مصر رفت و خاندان اخشیدیان در مدت فرمانروائی کافور او را به وزارت گماشتند و چون کافور مرد ابن طغج فرمانروای رملة او را دستگیر کرد و شکنجه داد و اموالش را مصادره کرد و سپس آزاد شد و به شام رفت (۳۵۸ هـ . ق.) و فرمانروای آنجا او را پناه داد و پس از چندی بار دیگر با احترام بسیار به مصر بازگشت. از تألیفات اوست: اسماءالرجال و الانساب. وی در مصر درگذشت و بخواست او جسدش را به مدینه حمل کردند و در آنجا بخاک سپردند. (الاعلام زرکلی ج ۲). رجوع به ابن حنزابه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن فلاح کتامی مکنی به ابوعلی (متوفی ۳۶۰ هـ . ق.) یکی از فرماندهان سپاهی معز عبیدی فرمانروای افریقا و مردی دلیر و پیروزمند بود. معز وی را همراه جوهر یکی دیگر از فرماندهان برای گشودن مصر فرستاد و آن دو به آن سرزمین درآمدند و جوهر وی را به شام فرستاد و او رملة (در فلسطین) را در ۳۵۸ هـ . ق. و دمشق را در ۳۵۹ گشود و حسن بن احمد قراطی وی را در شهر دمشق کشت. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن قدامةبن زیاد کاتب مکنی به ابوالقاسم. خطیب از او نام میبرد و او را یکی از بزرگان و دانشمندان فن کتابت میشمارد و در ادب و معرفت چیره دست میداند. وی کتابهایی در فن کتابت و جز آن دارد و از ابی العیناء الضریر و حمادبن اسحاق موصلی و مبرد و محمدبن عبداللََّه بن مالک خزاعی و کسانی چون اینان روایت حدیث کرده و ابوالفرج اصفهانی از وی روایت کرده است. مرگ او را ابومحمد عبداللََّه بن ابی القاسم عبدالمجیدبن بشیران الاهوازی در روز سه شنبه بیست ودوم جمادی الآخر سال ۳۱۹ هـ . ق. نوشته است. (معجم الادباء). ابن البلخی در فارسنامه (چ اروپا ص ۱۷۰) کتاب خراج را به جعفربن قدامة نسبت داده اما صاحب تاریخ سیستان (چ تهران ص ۱۱) همین کتاب را به قدامةبن جعفر فرزند جعفربن قدامة نسبت داده است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن قریع بن عوف از تمیم، از عدنان جد یکی از خاندانهای عرب جاهلی بود و به وی لقب أنف الناقه داده بودند و فرزندانش بدین نام شهره بودند و از این نام کراهت داشتند تا آنکه حطیئة گفت: قوم هم الانف و الاذناب غیرهم ... الخ. پس لقب انف الناقه مبدل به مدح و ستایش گردید. نسبت به انف الناقه أَنفی مشهور است. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن کلاب. پدر قبیله ای است از بنی عامر که آنان را جعافره گویند.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن کیسان. مکنی به ابومعروف تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن مبشربن احمد ثقفی (متوفی ۲۳۴ هـ . ق.) متکلم معتزلی بود و آرائی خاص خود داشت و هم کتابی به نام تصانیف داشته است. مولد و وفات او به بغداد بود. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوالقاسم و معروف به حکیم رازی. در نامهٔ دانشوران آمده است: از فضلای طبقهٔ عرفا و اهل حال است. اصلش از ری بوده و نشو و نمایش در نیشابور در مائهٔ چهارم هجریه. در بدایت حال سلاطین بویهیه و اواخر سامانیان در آن ملک معروف و مشهور بوده ... وفاتش موافق آنچه در نفحات الانس نوشته با سال ۳۷۸ هـ . ق. دو سال قبل از ظهور غزنویان مقارن بود. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۲۵).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد امین واعظ (۱۲۶۸ -۱۳۲۰ هـ . ق.) فاضلی از مردم بغداد بود که از آثار او «المجالس فی الوعظ» و «تعالیق» ویرا بر بعضی کتابها میتوان برشمرد. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد باعلوی بیتی سقافی (۱۱۱۰ -۱۱۸۲ هـ . ق.) شاعر و دانشمند پرمایه یی در ادبیات و اخبار بود و از اهل مدینه بشمار میرفت و به روم و یمن سفر کرد و سه بار به صنعاء رفت و دبیری و وزیری «شریف» را بعهده گرفت و سرانجام در مدینه درگذشت. از آثار اوست «دیوان شعر» او (که قسمت بزرگی از نثرهای او نیز در آن مندرج است) و «مواسم الادب و آثار العجم و العرب». (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی سعیدبن شرف ... رجوع به ابن شرف در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن حذار کاتب مکنی به ابوالقاسم. یاقوت نوشته است: صولی در کتاب اخبار شعراء مصر میگوید در روزگار وی در مصر کسی در فراوانی شعر و حسن بلاغت به پایهٔ او نمیرسید. وی صاحب دیوان شعر و مکاتبات بسیار است. جعفربن محمد در روزگاری که عباس بن احمد بر پدرش شورید، وزیر وی گردید و چون پدر بر او غلبه کرد، جعفر را نیز دستگیر کردند و پس از شکنجه و آزار کشتند. (معجم الادباء).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل حسینی طالبی هاشمی (متوفی حدود ۲۴۰ هـ . ق.) مشهور به جعفر مصدق دومین از امامان پنهان (ائمهٔ مستور) اسماعیلیان است. گویند پس از پدرش محمد (مکتوم اول) به امامت رسید و از بیم سیاست عباسیان وی را به کنایه مصدق مینامیدند و فاطمیان مغرب و مصر بدو منسوبند. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن الاشعث. یکی از بلغای زبان عرب بوده است. (ابن الندیم).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن جابربن سنان حرانی بتانی یکی از مهرهٔ ارصاد و از پیشروان علم فلسفه و حساب و احکام نجوم است و زیج مهمی در ارصاد نیرین و اصلاح حرکات آن دو و حرکات خمسهٔ متحیره دارد و در آن آنچه را در حساب فلکیات مسائل محتاج به اصلاح بوده تا آن حد که توانسته است تصحیح و اصلاح کرده و بعضی از ارصاد او در سال ۲۶۹ هـ . ق. یعنی هشتمین سال خلافت معتصم به عمل آمده و قاضی صاعد اندلسی گوید در علمای اسلام کسی را نمیشناسم که در تصحیح ارصاد به مقام بتانی رسیده باشد. دیگر از مؤلفات او شرح بر چهار مقالهٔ بطلمیوس در احکام نجوم است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن جعفر حسنی مکنی به ابوعبداللََّه (۲۲۴ -۳۰۸ هـ . ق.) فاضل امامی در سامره متولد گردید و مورد احترام پیروان خود بود. کتاب تاریخ علوی از آثار اوست. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن مستفاض، مکنی به ابوبکر و معروف به فریابی (۲۰۷ -۳۰۱ هـ . ق.) قاضی و از عالمان حدیث بود و از نژاد ترک به شمار می آمد و از مردم فریاب از نواحی بلخ بود و در مصر و بغداد به روایت حدیث پرداخت و سفر دور و درازی در پیش گرفت و مدت زمانی هم سمت قضاوت دینور را بر عهده داشت و هنگامی که به بغداد درآمد با تشریفات رسمی از او پذیرائی کردند و گویند در آنجا نزدیک هزار تن در محضرش گرد می آمدند. از کتابهای او صفةالنفاق و ذم المنافقین و دلائل النبوة بجا مانده است. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن خطی بحرانی عبدی عدنانی مکنی به ابوالبحر (متوفی ۱۰۲۸ هـ . ق.) شاعر «خط» در روزگار خود بود. وی از اهل بحرین بود و به ایران سفر کرد و تا پایان عمر در آنجا ماند. از آثار او «دیوان شعر» اوست که در زمان حیاتش شهرت بسزا داشت. عبدی نسبت اوست به بنی عبدالقیس. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن حسین المحدث ملقب به الثائر باللََّه. رجوع به ابوالفضل جعفر شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن حمدان موصلی مکنی به ابوالقاسم، فقیهی نیکوتألیف و متفقه به مذهب شافعی و نیز ادیبی شاعر و ناقد شعر و کثیرالروایه بود و او را در فقه چند کتاب است. ابن الندیم در باب فقهاء گوید: از کتب ادبیهٔ اوست: کتاب الباهر فی الاختیار من اشعار المحدثین، کتاب الشعر و الشعراء، کتاب السرقات (این را تمام نکرده و اگر موفق به اتمام آن میگشت مردم از هر کتابی در این زمینه مستغنی میشدند)، کتاب محاسن اشعار المحدثین. (الفهرست).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن حمزة، ملقب به شرف الدین (متوفی ۸۳۴ هـ . ق.). داعی اسماعیلی و از دانشمندان ایشان بود و «الرسالة الموقظة» از آثار اوست. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن حسن بن علی کلبی (متوفی ۳۷۵ هـ . ق.) امیری از امیران کلبی (فرمانروایان جزیرهٔ سیسیل) بود که در آغاز کار از ندیمان العزیز باللََّه فاطمی (فرمانروای مصر) بشمار میرفت و در دستگاه او به مرتبهٔ وزارت رسید، سپس به سال ۳۷۳ هـ . ق. به فرمانروائی جزیرهٔ سیسیل گماشته شد و پس از ناآرامی و اضطرابی که پیش از وی در آنجا حکمفرما بود در دوران وی آرامشی پدید آمد. وی مردی نیکخو و دانش پرور بود و در کاخ او در بلرم گروهی از عالمان و ادیبان شایسته گرد می آمدند. روزگار وی چندان بدرازا نکشید و در جزیرهٔ سیسیل درگذشت. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمر بلخی مکنی به ابومعشر. رجوع به ابومعشر در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمودبن هبةاللََّه، مکنی به ابومحمد و ملقب به کفرعزی اربلی (۵۳۷ -۶۰۴ هـ . ق.) قاضی و عالم به فقه شافعی و فرائض و حساب و هندسه و ادبیات بود و شعر میسرود. نسبت او به «کفرعزا» از قریه های اربل است که ولادت وی در آنجا روی داد. وی در سال ۵۸۹ هـ . ق. سمت قضاوت اربل را بر عهده گرفت و تا پایان عمر در آنجا بکار اشتغال داشت. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد (شمس الخلافة)بن مختار افضلی. رجوع به ابوالفضل و جعفر و ابن شمس الخلافة در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن معتزبن محمدبن مستغفر نسفی مکنی به ابوالعباس. رجوع به ابوالفضل مستغفری در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمدبن موسی بن قولویه قمی بغدادی. رجوع به ابن قولویه در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد (المعتصم باللََّه)بن هارون الرشید، مکنی به ابوالفضل و مشهور به المتوکل علی اللََّه (۲۰۶ -۲۴۷ هـ . ق.) خلیفهٔ عباسی که در بغداد متولد شد و در سال ۲۳۲ هـ . ق. پس از درگذشت برادرش الواثق باللََّه بخلافت رسید. وی مردی بخشنده بود و مورد ستایش و دوستدار ساختمان و المتوکلیهٔ بغداد از آثار اوست که اموال بسیار در ساختن آن صرف کرد و در آن سکنی گزید. هنگامی که بخلافت رسید فرمانی نوشت که بر سر منبرها خوانده شد و در آن مردم را بترک جدل در بارهٔ قدیم یا حادث بودن قرآن امر کرد و تکلیف از آنان برداشت. متوکل پایتخت را از بغداد به دمشق برد و دو ماه در آنجا ماند اما هوای آن سرزمین به مزاجش سازگار نیامد و بازگشت و به سامراء رفت و اقامت گزید تا آنکه شبی به تحریک پسرش منتصر کشته شد. برخی از شاعران متوکل را به سبب ویران کردن قبر حسین (ع) و اطراف آن در سال ۲۳۶ هـ . ق. هجو کردند. در روزگار متوکل زلزله های زیادی روی داد و برخی از ویرانی ها به امر وی تعمیر شد. متوکل در هنگام شکفتن گل سرخ جامه ای سرخ میپوشید و امر میکرد که فرش سرخ بگسترند و گل سرخ در هیچ جا جز مجلس وی دیده نمیشد و او میگفت: ما خود شاه شاهانیم و گل سرخ شاه گلهاست و هر کدام از ما سزاوار همنشین خود است. (الاعلام زرکلی ج ۲). و نیز هموست که عبداللََّه بن طاهر را فرمان داد تا درخت سرو کهن و معروفی را که در کاشمر و باعتقاد ایرانیان کشتهٔ زرتشت بود بیفکند و بر شتران بار کند و به سامراء فرستد. عبداللََّه نیز چنین کرد اما پیش از آنکه خلیفه آن درخت را ببیند، ملازمانش ویرا بکشتند. رجوع به سرو کاشمر شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد رودکی مکنی به ابوعبداللََّه. رجوع به رودکی شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد صادق. رجوع به جعفر صادق شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد قطاع، مکنی به ابوالحسن و ملقب به سدیدالدین بغدادی (متوفی ۶۰۲ هـ . ق.) در دیوان ابنیه (بغداد) موظف ساختمان و محاسبه و هندسه بود همچنین به حکمت اشتغال داشت و در عقاید معتزلیان بحث و مناظره میکرد و در هفتادوچند سالگی در بغداد درگذشت. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد کاکویه ملقب به علاءالدوله حاکم اصفهان در روزگار مسعود غزنوی که بعدها استقلال یافت و خود حاکم مستقل اصفهان گشت. ابوعلی سینا حکیم نامدار در سالهای اخیر حیاتش به درگاه این حاکم روی آورده و در آنجا میزیست و کتاب معروف دانشنامهٔ علائی را بنام او نوشت. رجوع به ابن کاکویه و نیز پسر کاکو شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن محمد ورقاء شیبانی. رجوع به ابن ورقاء در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن مکتفی باللََّه مکنی به ابوالفضل. خلیفهٔ عباسی و از علما و بزرگان بود و به علوم ریاضی و نجوم میل مفرط داشت و دارای قوهٔ تحقیق در مطالب علمیه و اخبار متقدمین از حکما بود. جعفر در اغلب علوم قدیمه حواشی و تعلیقاتی دارد. تولدش در سال ۲۹۴ هـ . ق. و وفاتش در روز سه شنبه چهارم صفر سال ۳۷۷ هـ . ق. واقع گردید. هلال بن محسن صابی مینویسد که به خط جعفربن مکتفی باللََّه کتابی یافتم شامل آثار ذوات الاذناب در زمان طلوع آنها و آن کتاب را صابی استنساخ نموده و مینویسد که مؤلف یعنی جعفربن مکتفی باللََّه در آن کتاب آورده است که در خلافت معتصم باللََّه عباسی در روز سه شنبه نوزدهم رجب سال ۲۲۵ هـ . ق. در روی قرص آفتاب نقطهٔ سیاهی قریب به مرکز آن دیده شد و پس از دو روز در بیست ویکم رجب اتفاقات مهمه رخ داد. یعقوب بن اسحاق کندی مینویسد که این نقطهٔ سیاه در روی آفتاب نودویک روز طول کشید و معتصم باللََّه بعد از آن وفات یافت (دو ستاره از ستارگان دنباله دار قبل از فوت هارون الرشید نیز طالع گشتند). کندی مینویسد که آن نقطهٔ سیاه زهره بوده است که بر روی آفتاب عبور نمود و عبورش مدت نودویک روز بطول انجامیده. تمام آنچه نقل شد از کتاب جعفربن مکتفی باللََّه است و پس از این قسمت شرح تأثیر طلوع ستارگان دنباله دار را در ماههای سریانی آورده از این قرار کاملا معتقد به تأثیر نجوم و احکام آن بوده است. عبور زهره بر روی آفتاب که کسوف شمس به زهره نامیده میشود عملا ممکن نیست که مدت نودویک روز بطول انجامد و به گمان نویسنده آنچه از کندی روایت شده باید منسوب به وی باشد چه عالمی مثل کندی مطابق براهین هندسی و علم به حرکت زهره میدانست که عبور زهره این مدت بطول نخواهد انجامید. (گاهنامه).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن منصوربن غالب کثیری (۱۳۱۳ -۱۳۶۸ هـ . ق.) پادشاه «حضرموت» بود که پس از درگذشت برادرش علی بن منصور به پادشاهی رسید (سال ۱۳۵۷ هـ . ق.) دولت بریتانیا در سال ۱۳۵۶ هـ . ق. اعلام کرد که حضرموت تحت حمایت آن دولت است و جعفر تا هنگام مرگش برای ترقی دادن زندگی مردم کشور خود تلاش کرد. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن موسی نحوی معروف به ابن الحداد و مکنی به ابوالفضل. برخی مباحث لغوی و احادیث غریب از وی در نوشته های دیگران منقول است. وی در بیست وهفتم شعبان سال ۲۸۷ هـ . ق. درگذشت و در نزدیکی خانه اش در پشت پل بردان (بردان دهی از دیه های بغداد بود در هفت فرسنگی آن شهر در نزدیکی صریفین. این ده از ناحیهٔ جبل است) بخاک سپرده شد.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن میمون. ابوعلی تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن میمون. ابوالعوام تابعی است.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن هادی بن مهدی بن منصور دوانیقی برادرزادهٔ هارون الرشید عباسی. وی هنگام به خلافت رسیدن هارون، خردسال بود و برخی او را نامزد خلافت کرده بودند. رجوع به حبیب السیر چ تهران ج ۱ صص ۲۷۷ -۲۸۸ شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن یحیی بن خالد برمکی مکنی به ابوالفضل (۱۵۰ -۱۸۷ هـ . ق.) وزیر هارون الرشید خلیفه و یکی از مردان نامدار خاندان برمکیان بود. وی در بغداد متولد شد و پرورش یافت و هارون الرشید او را به وزارت برگماشت و زمام همهٔ امور حکومت بدو سپرد و تا بدان پایه به وی اعتماد داشت که او را «برادرم» خطاب میکرد. قدرت و نفوذ جعفر بدانجا رسید که همهٔ ارکان دولت مطیع و فرمانبردار او شدند و هیچک از فرمانهای او رد نمیشد. این وضع همچنان ادامه داشت تا هنگامی که هارون الرشید بر خاندان برمکیان خشم گرفت و پیش از همه جعفر را به قتل آورد و تن او را پس از یک سال بسوزاند. از جعفر توقیعات نیکوئی بجا مانده و او از کسانی است که به گشاده زبانی و رسائی سخن و بزرگواری و عزت نفس شهره اند. در بارهٔ سخنگوئی وی گفته اند: «او درنگ و وقار و جزالت و شیرینی را در سخنش فراهم آورده بود و سخن را چنان به شنونده میگفت که نیازی به بازگفتن نبود». جعفر نویسندهٔ بلیغی بود و نویسندگان فرمانهای او را نگاه میداشتند و از آنها سرمشق میگرفتند. (الاعلام زرکلی ج ۲): ... هارون الرشید جعفر را [ پسر یحیی برمکی ] چون فرموده بود تا بکشتند مثال داد تا به چهار دار کشیدند و آن قصه سخت معروف است و نیاورده ام که سخن سخت دراز میکشد و خوانندگان را ملالت افزاید ...». (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۰). رجوع به آل برمک و برامکه و نیز رجوع به تاریخ برامکه چ قریب و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۲۳۲ به بعد شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن یعقوب اصفهانی مکنی به ابوعیسی حکیمی است فاضل و ترجمهٔ اسفار آدم از اوست.[ جَ فَ ] (اِخ) ابن یوسف بن عبداللََّه، از خاندان ابوالحسین کلبی قضاعی (متوفی پس از ۴۱۰ هـ . ق.) یکی از فرمانروایان جزیرهٔ سیسیل در روزگار خلافت فاطمیان مصر بود. وی در سال ۳۸۸ هـ . ق. پس از فالج شدن پدرش بدین سمت گماشته شد و فرمان امیری او با لقب «تاج الدوله و سیف الملة» از جانب «الحاکم بامراللََّه» صادر شد. رفتار او در آغاز خوب بود اما برادرش «علی» با گروهی از بربریان و غلامان بر وی شورید، لکن جعفر بر او غلبه کرد و او را بکشت. از آن پس رفتار او با مردم بد شد و در سال ۴۱۰ هـ . ق. مردم سیسیل بر وی شوریدند و مقر او را محاصره کردند و پدر فالج جعفر را بر تختی نهاده بیرون آوردند و از جعفر به وی شکایت کردند و خواستار عزل او و جانشین گردانیدن برادر دیگر جعفر به نام «احمد» (معروف به اکحل) گردیدند. پدر جعفر خواست مردم را برآورد و شورش فرونشست و پس از برکناری جعفر مرکبی برای او فراهم کردند که وی را با خانواده و اموالش بمصر برد. (الاعلام زرکلی ج ۲).[ جَ فَ ] (اِخ) ابن یونس خراسانی معروف و مکنی به ابوبکر شبلی. رجوع به ابوبکر شبلی در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابوسلمه ...ابن سلیمان الخلال. رجوع به ابوسلمه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابوسلمه ... محدث تابعی است. رجوع به ابوسلمه جعفر شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابوعبداللََّه جعفربن محمد رودکی. رجوع به رودکی و رجوع به ابوعبداللََّه و نیز رجوع به جعفربن محمد در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) ابوالقاسم ... پسر ناصر کبیر فرمانروای طبرستان ... رجوع به جعفربن حسن ناصر کبیر و نیز رجوع به ابوالقاسم جعفر در همین لغت نامه شود.[ جَ فَ ] (اِخ) امیر سید... مکنی به ابوالخلیل، ممدوح قطران تبریزی بوده است: ز روزنامهٔ شاهان چنین دهند خبر چنین کنند بزرگان چیره دست هنر که شهریار زمین کرد و پادشاه زمان امیر سید خورشید خسروان جعفر. قطران (از احوال و اشعار رودکی ج ۲ ص ۷۶۵).[ جَ فَ ] (اِخ) (سید ...) امیرعلیشیر نوائی در تذکره گوید: پسر محمد نوربخش است و برادر شاه قاسم انوار است و طبع خوب دارد اما پدرش دعوی مهدی گری کرد و بسیار ملامت و فتنه بر سر خود آورد و مدت چل سال بر فوتش گذشته و هنوز سید بر این عقیده است که پدرش مهدی بود. با وجود این همه خوبی این مطلع از اوست: ترک من دست چو بر خنجر بیداد برد تشنه را شوق زلال خضر از یاد برد. (مجالس النفائس ص ۹۶).[ جَ فَ ] (اِخ) (میرزا ...) حقایق نگار. نام او را ملک الشعرای بهار در کتاب سبک شناسی زیر عنوان منشیان عهد فتحعلی شاه و محمدشاه آورده و او را مؤلف حقایق الاخبار دانسته است. (سبک شناسی ج ۳ ص ۳۳۵).[ جَ فَ ] (اِخ) (میرزا ...) ریاض همدانی، ملک الشعرای بهار در کتاب سبک شناسی زیر عنوان منشیان عهد فتحعلی شاه و محمدشاه آورده است: میرزا جعفر ریاض همدانی شاعر و نثرنویس بوده است و در سفارت انگلیس سمت منشیگری داشته، دیوان شعرش به طبع رسیده است. (سبک شناسی ج ۳ ص ۳۳۴).
کلمات همقافیه با «جعفر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر