معنی واژه جسور
4 بازدید
[ جَ ] (ع ص) دلیر بلندبالا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). دلیر. گستاخ. متهور و بی شرم. (منتهی الارب). مذکر و مؤنث در آن یکسان است. یقال: رجل جسور و امرأة جسور. (از ناظم الاطباء). دلیر. (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی). خیره. (مجمل اللغة). بی پروا. گستاخ. متهور سخت باجسارت. بستاخ. متجاسر. دلیر نه بجایگاه. آنکه دلیری کند بر. (از یادداشت مؤلف). ج، جُسر، جُسُر: هرکه در کارها جسور بود از ندامت همیشه دور بود.؟[ جُ ] (ع اِ) جِ جِسر و جَسر، بمعنی پل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ جُ ] (ع مص) دلیری کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). پیش آمدن دشمن خود را و دلیری نمودن. (ناظم الاطباء). دلیر شدن. (المصادر زوزنی). || عبور کردن شتران از بیابان. || پل ساختن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).