معنی واژه جسم
12 بازدید
[ جِ ] (ع اِ) تن و اعضاء از مردم و از دیگر انواع بزرگ خلقت. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). تن. (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی). تن آدمی. (دهار). تن. بدن. (فرهنگ فارسی معین). قالب. کالبد. پیکر. (یادداشت مؤلف). ج، اَجسام، جُسوم. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، اَجسام، اَجْسُم، جُسوم. (اقرب الموارد). ابوالبقا گوید: اجزاء جسم به تجزیه و قسمت شدن از جسم بودن خارج نمیشود، بعکس شخص که با تجزیه شدن از مصداق شخص بودن می افتد. (از اقرب الموارد). || (اصطلاح کلام) در عرف متکلمین، آنچه عرض و طول و عمق دارد و گویند چیزی مرکب از دو جزء و یا از بیشتر. (منتهی الارب) (آنندراج). هر چیزی که دارای ماده باشد. هر چیزی که دارای دو جزء و یا زیاده تر بود. (ناظم الاطباء). نزد معتزله، مجتمعی از جواهر بطول و عرض و عمق. (از یادداشت مؤلف). در اصطلاح متکلمان، چیزی است که دارای حیز باشد و قبول انقسام در یک جهت یا بیشتر نماید، بنابراین حداقل جسم باید از دو ذره (جوهر فرد) ترکیب یافته باشد و این عقیدهٔ برخی از اشاعره است و قاضی گوید هر یک از دو جوهر فرد جسم باشد نه مجموع دو جوهر فرد و بر این گفته استدلالی دارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و برای تفصیل بیشتر به کتاب فوق رجوع شود. نزد متکلمان، چیزیست مرکب از دو جزء و یا بیشتر. (بحرالجواهر). || (اصطلاح فلسفه) چیزی که مرکب بود از ماده و صورت آنرا جسم خوانند. (از اساس الاقتباس ص ۳۸). چیزی که دارای ماده باشد و فضایی را اشغال کند. هر چیز که دارای طول و عرض و عمق باشد و بتوان آنرا با حواس پنجگانه درک کرد. (فرهنگ فارسی معین). مقدار صاحب ابعاد طول و عرض و عمق. (از مفاتیح العلوم). جوهری است که ابعاد سه گانه (طول و عرض و عمق) را بپذیرد و گویند: جسم ترکیب یافته است از جوهر. (از تعریفات جرجانی). آن چیز که یافته شود به بسودن و قائم بود به تن خویش، و جایگاه خویش پر کرده دارد و چیزی دیگر از آنکه مانندهٔ او بود با وی در جایگاه او نتواند بودن. (از التفهیم). موجودی که مرکب از هیولا و صورت باشد. (از نفائس الفنون). آن بود که آنرا طول و عرض و عمق بوده یعنی درازی و پهنای و ژرفا. (از جهان دانش). صاحب دستورالعلما آرد: جسم چیزی است که ابعاد سه گانهٔ طول و عرض و عمق را قابل باشد یعنی تقسیم در جهات طول و عرض و عمق را قبول دارد. پس اگر قبول کنندهٔ انقسام جوهر باشد جسم طبیعی و اگر جوهر نباشد جسم تعلیمی است. بدین قرار لفظ «جسم» به اشتراک معنوی بر جسم طبیعی و جسم تعلیمی اطلاق شود و برخی از حکماء را عقیده بر آن است که اشتراک لفظی است و لفظ «جسم» برای هر یک جداگانه وضع شده است و بیشتر بر آنند که لفظ «جسم» تنها برای جسم طبیعی وضع شده و حقیقت در آن است و اطلاق آن بر جسم تعلیمی بمجاز است و دلیل بر آن اینکه متبادر از لفظ «جسم» جسم طبیعی است نه جسم تعلیمی و تبادر از امارات حقیقت باشد. و تعریف جسم طبیعی به این تعبیر که: جوهریست که ابعاد سه گانه را بپذیرد، مبتنی بر عقیدهٔ حکما و معتزله است و بعقیدهٔ اشاعره جسم جوهری باشد که قبول انقسام نماید. (از دستورالعلماء ج ۱ ص ۴۰۰). || نزد اهل هیأت، جسم امتدادی است در سه جهت. (بحر الجواهر). جوهری مرکب از حال و محل. (از یادداشت مؤلف).[ جِ ] (ع اِ) مأخوذ از تازی، تن و بدن و برموده و پرموته. و هر چیزی که دارای ماده باشد. (ناظم الاطباء). اسم عام است از هر چیزی که طول و عرض و عمق دارد و در جسم و جِرم فرق نیست مگر آنکه استعمال جسم در چیزهای کثیف است و استعمال جِرم در چیزهای لطیف و این هم کلیه نیست. (غیاث اللغات): نبینم همی جنبش جان بجسم نباشد مگر فیلسوفی طلسم.فردوسی. بچشم اندرم دید از رون تست بجسم اندرم جنبش از سون تست.عنصری. ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن جسم ما زنده بجان و جان تو زنده بتن. منوچهری. و تنی است که آنرا جسم گویند. (تاریخ بیهقی ص ۱۰۰). اکنونیان روان و تو برجایی زیرا که نیست جسم تو اکنونی.ناصرخسرو. خرد را اولین موجود دان پس نفس و جسم آنگه نبات و گونه گون حیوان و آنگه جانور گویا. ناصرخسرو. اسم تو ز حد و رسم بیزار ذات تو ز نوع و جسم برتر.ناصرخسرو. ور جسم تو از نفس بدین صنعت محکم مانندهٔ قصری شده پرنور و مقمر. ناصرخسرو. بینند جسم را و نبینند روح را.سوزنی. از جسم بهترین حرکاتی صلوة بین از نفس بهترین سکناتی صیام دان.خاقانی. از دریغ آنکه روح و جسم او از هم گسست چارارکان را دگر با هم نخواهی یافتن. خاقانی. بلک آنچنان شده ز ضعیفی که بگذرد در چشم سوزنی بمثل جسم لاغرش. خاقانی. تا کی ز مختصرنظری جسم و جان نهی این از فروغ آتش آن از نمای خاک. خاقانی. و جسم هوا را... به مرکز ثری فرستاد. (از سندبادنامه). جسمت را پاکتر از جان کنی چونکه چهل روز بزندان کنی.نظامی. نظیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی لطیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی. سعدی. تا شود جسم فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی.سعدی. آن نبیذ اندر آن قدح که بوصف جان در جسم و نار در نور است.؟ چو من بگذرم زین جهان خراب بشویید جسم مرا با شراب.؟