معنی جستان
5 بازدید
[ جَ ] (نف مرکب) می شاید به زبان دری مخفف جهان ستان باشد. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری). جهانگیر. جهانگشا. ستانندهٔ جهان.[ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان الموت از بخش معلم کلایه از شهرستان قزوین. آب این محل از چشمه و محصولات آن غلات، سیب زمینی و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان الموت از بخش معلم کلایه از شهرستان قزوین. آب این محل از چشمه و محصولات آن غلات، سیب زمینی و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ جَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن وهسودان ملقب به امیر شرف الدین و مکنی به ابونصر. از سلسلهٔ وهسودانیان یا روادیان از امرای آذربایجان و ممدوح قطران شاعر بوده است. (از احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ص ۷۸۳ ببعد). مؤلف آنندراج آرد: جستان وهسودان را معاصر معتضد خلیفه دانند و ممدوح حکیم قطران تبریزی شمرند، چنانکه گفته : جهان ستان چو ملوکان باستان جستان که هست خانهٔ فرهنگ را بفضل ستون. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری). دَرِ سرای تو محراب من شده ست چنان که هست درگه جستان ملوک را محراب. قطران. برای تفصیل بیشتر به سخن و سخنوران تألیف فروزانفر ص ۹۶ و فهرست کتاب احوال و اشعار رودکی و متن کتاب مزبور رجوع شود.[ جَ ] (اِخ) ابن نوح. یکی از امراء دربار فخرالدوله بود. برای اطلاع بیشتر به معجم الادباء ج ۲ و فهرست آن رجوع شود.[ جَ ] (اِخ) ابن وهسودان. یکی از سلاطین سلسلهٔ جستانیان گیلان بوده و در سال ۲۸۹ هـ . ق. به همدستی حسن بن علی معروف به داعی و ملقب به ناصر کبیر سپاهی آراست و به خونخواهی محمدبن زید به طبرستان تاخت. وی ظاهراً از سال ۲۵۰ هـ . ق. در سلطنت گیلان و دیلم بوده است. (از کتاب احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ص ۳۷۰). و برای تفصیل بیشتر به کتاب مذکور ص ۷۶۲ و ۷۶۳ و ۷۶۴ و ۷۸۳ رجوع شود.
کلمات همقافیه با «جستان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تان» برای سرودن شعر