معنی جزیره

معنی جزیره

5 بازدید
[ جَ رَ ] (ع اِ) آداک. و بدین جهت جزیره اش نامیدند که از زمین جدا و منقطع است. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). موضع خشک میان دریا. (آنندراج). یکی جزائر دریا و بدان جهت که از قسمت معظم زمین جدا است جزیره اش نامیدند. (تاج العروس از صحاح). زمینی که مد به آن نرسد. ازهری گوید: زمینی است در دریا که آب از آن پایین آمده و خشکی نمایان شده است. (از تاج العروس) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). آبخوست. (فرهنگ اسدی). زمینی خشک در میان دریا. (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی). هر زمینی که اندر میان دریا بوده از روی آب برتر یا هر کوهی که اندر میان دریا بود آنرا جزیره خوانند. (حدود العالم). پیله. آب خست. زمینی که از هر سوی به آب احاطه شده. خشکی که از هر طرف محاط به دریا است. بیله. بضیع. (یادداشت مؤلف). بندآب. زیره. سماهیج. آبخون. و نیز به مجاز زمینی را گویند که از چهار سوی آب دریا آنرا احاطه کرده باشد. (از متن اللغة). بفرانسه، ایل . (یادداشت مؤلف). ج، جَزائر، جُزُر، جُزْر. (از اقرب الموارد). قطعه زمینی است از هر سو محاط به آب دریا، برخی از آن بسیار بزرگ است مانند استرالیا که مساحت آن بالغ بر ۸۲۱۵۶۱۳ کیلومتر مربع است و برخی بسیار کوچک که مساحت آن از چند کیلومتر تجاوز نمی کند مثل «جزائر مالدیف» در هندوستان. (از دائرةالمعارف فرید وجدی). قسمتی از خشکی را که در وسط دریا واقع شده و اطراف آنرا آب دربرگرفته است جزیره گویند. و جزایر یعنی خشکیهای محصور به آب که در امتداد سواحل قرار دارند و یا در گوشه و کنار اقیانوسها و دریاها پراکنده اند و در حقیقت برجسته ترین و مرتفع ترین قسمتهای کرهٔ آب هستند و بر حسب عوامل تشکیل دهنده به انواعی تقسیم میشوند. (از جغرافیای سال چهارم ادبی دبیرستان تألیف شمیم، فلسفی، عباس پرویز ص ۹۴): چون زورق فرکنده فتاده به جزیره چون پوست سر و پای شتر بر در جزار. خسروی. بشد از پس رنجهای دراز به یکی جزیره رسیدند باز.عنصری. به یکی جزیره که نامش بلاش رسیدند شادی ز دل گشته لاش.عنصری. جواب رسید که پل بسته آمد بدو جای و در میان جزیره یکی سخت قوی و محکم که آلت و کشتی همه بر جای بود از آن وقت باز که امیر محمود فرموده بود. (تاریخ بیهقی ص ۵۷۵). چو دریاست این گنبد نیلگون زمین چون جزیره میان اندرون.اسدی. در جزیره رانده یک دریا ز خون روسیان موج از آن دریای خون کوه کلان انگیخته.خاقانی. اندر جزیره ای و محیط است گرد تو زین سوت موج محنت و زان سو شط بلا. خاقانی. بحر بی پایاب دارم پیش و میدانم که باز در جزیره بازمانم زآتشین پل نگذرم. خاقانی. || و نیز زمینی است که سیل به آن نرسد و اطراف آن گرد شود. (تاج العروس) (از اقرب الموارد). بمجاز زمینی را گویند که سیل اطراف آن گرد شود و آنرا فرانگیرد. (از متن اللغة). || در عبری بمعنی زمین مسکون مقابل دریا و رود. (از قاموس کتاب مقدس). - جزیرهٔ آتشفشانی؛ جزیره ای را گویند که بر اثر آتش فشانی در قعر اقیانوسها و دریاها و متراکم شدن مواد مذاب بر روی هم کوهی تشکیل شده و سر از آب بدر کرده است، مانند جزیرهٔ ایسلند. (جغرافیای دبیرستانی تألیف عباس پرویز و دیگران ص ۹۴). - جزیرهٔ دریایی؛ برجستگیها و ارتفاعات کف اقیانوسها و دریاها که از سطح آب بالا آمده باشد. (از جغرافیای دبیرستانی تألیف بینا و شمیم و غیره ص ۴۲). - جزیرهٔ ساحلی؛ جزیره ای است که در اصل جزو قاره ای بوده و اکنون هم در کنار آن واقع شده و تحت تأثیر امواج دریا و حوادث دیگر طبیعی جدا شده و بصورت جزیره درآمده است، مانند جزیرهٔ بریتانیا. (از جغرافیای دبیرستانی تألیف بینا، صفری، تبسمی و غیره ص ۴۲). یا باقیماندهٔ یک قارهٔ قدیمی و یا قطعهٔ زمینی است که به مرور زمان از قطعات بزرگ خشکی جدا شده است. قسم اول با خشکیهای مجاور از لحاظ همواری و جنس خاک شباهتی ندارد و قسم دوم از جهات مزبور با خشکیها شبیه است. (از جغرافیای تألیف عباس پرویز و غیره ص ۹۴). - جزیرهٔ مرجانی؛ جزیره ای که از اجتماع و تراکم آهکهای مرجانی در دریاهای گرم تشکیل شده است، مانند جزایر مرجانی اقیانوس کبیر. این گونه بر اثر بیحاصلی و بی ثباتی مرکز سکونت انسان قرار نمیگیرند. (از جغرافیای دبیرستانی تألیف بینا و جز او ص ۹۵). - جزیرهٔ وحشت فزا؛ جزیره ای که از آن ترس و اضطراب خیزد. در بیت زیر جزیرهٔ وحشت فزا بر دنیا اطلاق شده است : خواهی که جان بشط سلامت برون بری بگریز از این جزیرهٔ وحشت فزای خاک. خاقانی. - شبه جزیره؛ قسمتی از خشکی که از چند جهت آب آن را فراگیرد. رجوع به همین ترکیب در حرف «ش» شود. || در اصطلاح سبعیه، هر یک از دوازده قسمت بلاد مسلمانی که یک حجت از طرف امام بدانجا مأمور است و ناصرخسرو حجت جزیرهٔ خراسان بود. (یادداشت مؤلف). باطنیه (اسماعیلیه) پیروان خلفای فاطمی خلیفهٔ فاطمی را امام زمان و بلافاصله مادون او دوازده باب یا نقیب قائل بودند که هر کدام از آنان به یک قسمت از ممالک دنیا برای نشر دعوت مأمور بودند و هر یک از این منطقه های دعوت جزیره و باب یا نقیب آنجا حجت نامیده شده و واسطه بین امام و اهالی آنجا بخصوص شیعیان بودند. (از مقدمهٔ دیوان ناصرخسرو چ کتابخانهٔ طهران حاشیهٔ ص ح). خود ناصرخسرو در دیوان خویش بدین معنی اشاره دارد: زیشان به هر اقلیم یکی بنده و بابیست کو را به صلاح گرهی کز صلحااند. ناصرخسرو. جزیرهٔ خراسان چو بگرفت شیطان در او خار بنشاند و برکند عرعر. ناصرخسرو. مرا داد دهقانی این جزیره برحمت خداوند هر هفت کشور. ناصرخسرو. ابلیس در جزیرهٔ تو برنشست بر بی فسار سخت کش توسنش. ناصرخسرو.
[ جَ رَ ] (اِخ) که آنرا جزیرهٔ اقور و جزیرهٔ قور و اقلیم اقور نیز گویند، عرب به بین النهرین علیا اطلاق میکردند. مؤلف بلدان الخلافة الشرقیه آرد: اعراب بلاد بین النهرین علیا را جزیره می نامیدند، زیرا آبهای دجله و فرات علیا جلگه های آنجا را دربرمیگرفت. این سرزمین به سه قسمت تقسیم میگردید و هر قسمت را دیار میگفتند و عبارت بوده از دیار بکر و دیار ربیعه و دیار مضر، بنام سه قبیلهٔ بکر و ربیعه و مضر که در زمانهای قبل از اسلام به فرمان سلاطین ساسانی به آنجا کوچ نموده و مسکن هر قبیله به نام آن قبیله موسوم شده بود. موصل در ساحل دجله بزرگترین شهر دیار ربیعه بود و رقه در ساحل فرات مرکز دیار مضر و آمِد در ساحل دجلهٔ علیا بزرگترین شهر دیار بکر، و دیار بکر شمالی ترین این سه دیار بود. مقدسی جزیره را «اقلیم اقور» که اصل آن معلوم نیست، نامیده ولی تصور میشود اقور مدت زمانی نام دشت پهناور شمال بین النهرین بوده است. همهٔ نهرهایی که در بین النهرین علیا به دجله ملحق می شوند از سمت چپ آنها می آیند. این نهرها از سمت شمال شرقی یا شمال رودخانه های مزبور فرودمی آمدند و فقط رودخانهٔ هرماس شعبهٔ خابور بزرگ که از نصیبین برمیخاست در قرون وسطی از این قاعده خارج بوده زیرا در بالای نقطهٔ الحاق آن به خابور آبهای هرماس در پشت سد موسوم به «سکیرالعباس» انباشته میگردید و در حالی که جزئی از آبهای آن به خابور می پیوست و به فرات می ریخت، شاخهٔ اصلی هرماس پس از عبور از وادی موسوم به «ثرثار» در تکریت از سمت راست دجله به آن رودخانه میریخت. بنابراین حدود این دیار بکر، سرزمینی که از آب دجله مشروب میشد، از سرچشمهٔ آن رود تا پیچ بزرگ جنوبی آن واقع در نزدیکی تلّ فافان است. تمام اراضی شمالی آن، از نهرهای بیشماری که در مغرب تل فافان به کنارهٔ چپ دجله می ریخت آب میگرفت، در سمت جنوب باختری، دیار مضر شامل تمام زمینهایی بوده که از سمیساط که در آنجا فرات از مسیل های تنگ کوهستانی خارج میشد تا عانه در کنار این رودخانه قرار داشت. بعلاوهٔ جلگه هایی که بوسیلهٔ نهر بلیخ شعبهٔ فرات که از حران می آمد، مشروب می گردید. دیار ربیعه در سمت خاور دیار مضر واقع بوده، یعنی تشکیل میشده از اراضی واقع در شرق خابور بزرگ که از رأس العین سرچشمه میگیرد و نیز از زمینهای واقع در مشرق رودخانهٔ هرماس که به درهٔ ثرثار افتاده و بسمت خاور جاری میشود و به دجله میریزد. همچنین دیار ربیعه شامل زمینها بود که از تل فافان تا تکریت در طرفین دجله قرار داشت، یعنی اراضی غربی دجله تا نصیبین و جلگه های واقع در مشرق دجله که بوسیلهٔ نهرهای زاب بالا و زاب پایین و خابور کوچک مشروب میشد. موصل کرسی دیار ربیعه در ساحل باختری دجله، جایی که شاخه های این رود بهم پیوسته رود بزرگی تشکیل میدهند، واقع است و میگویند بهمین مناسبت است که آنرا موصل، یعنی محل اتصال نامیده اند. شهری را که در زمان ساسانیان در محل موصل کنونی واقع بوده «بوذاردشیر» می نامیدند. در زمان امویان بر اهمیت موصل افزوده شد و در آن جسری تعبیه شده از زورقها بر روی دجله بستند که شهر را که در ساحل باختری بوده، به خرابه های نینوا که در جانب خاوری آن قرار داشت متصل میکرد. موصل در زمان مروان دوم، آخرین خلیفهٔ اموی، کرسی ایالت جزیره گردید و به امر این خلیفه در آن شهر مسجدی ساختند که بعدها به جامع کهنه معروف شد. و ابن حوقل و مقدسی وضع این شهر را در عصر خود بتفصیل بیان کرده اند. خرابه های نینوا نزدیک موصل قرار دارد و همچنین در چندمیلی خاور موصل دو شهرک است به نام «برطلا» و «گرملیس» که یاقوت و حمداللََّه مستوفی هر دو را نام برده اند و اندکی در شمال آنها شهر باعشیقاست. ولایات و آبادیها و نواحی مهم و معروف جزیره علاوه بر آنچه ذکر شد عبارت بودند از: تکریت و حدیثه. این شهر در زمان ساسانیان به «نوکرد» موسوم بوده و حدیثه معرب آن است و قبل از اعتبار یافتن موصل کرسی ولایت بود. و سودقانیه و جبلتا که بظاهر در سال ۳۰۴ دارالضرب بوده و در ساحل خاوری دجله اندکی در شمال تکریت قرار داشته است. شهر دیگری بنام دقوقاء یا دقوق نیز در جزیره بوده که علی یزدی آنرا بصورت طاروق و طاوق ضبط کرده و نیز جغرافی نویسان متأخر مکرر از آن نام برده اند. دیگر شهر اربل که در قدیم اربلای میگفتند و در سرزمینی پهناور میان زاب بزرگ و زاب کوچک واقع بوده است. دیگر شهر عمادیه در شمال موصل در نزدیکی سرچشمهٔ زاب بالا قرار داشته و بانی آن بقولی عمادالدولهٔ دیلمی و به روایت اکثر عمادالدین زنگی است. دیگر شهر مهم فیسابور است که در شمال جزیره قرار داشت و آنرا جزیرهٔ ابن عمر نیز میگفتند. دیگر نصیبین که همان نسیبس رومی ها است و گلهای سفید و چهل هزار باغ آن مشهور بوده و در قسمت علیای رود هرماس قرار داشته است. رأس العین که همان «رسااینا»ی رومی ها است و در ساحل رودخانهٔ خابوراس قرار داشت. و دیگر شهر دنیسر و دژ جنگی عظیم ماردین است. و دیگر قرقیسا که بزرگترین شهرهای مضر بوده و شهرهای عرابان یا عربان و ماکسین که از توابع دیار ربیعه بشمار بودند. و دیگر شهر سنجار که در حول و حوش آن در قرن چهارم آبادی بسیار بود و دیگر شهر الحضر که همان «حترا»ی رومی هاست. دیگر شهر بلد که امروز آنرا موصل کهنه گویند و در چهارفرسنگی موصل قرار داشته است و بعد از آن شهر باعیناثا واقع بوده و این غیر از باعیناثایی است که در شمال جزیرهٔ ابن عمر قرار داشته است و بعد از باعیناثا شهر برقعید قرار داشت. دیگر شهر اذرمه که بین برقعید و نصیبین قرار داشت و جزء ولایتی بود که بین النهرین نامیده میشد و آبادیهای دیگر که بتفصیل در کتب جغرافی قدیم آمده است. (از کتاب سرزمینهای خلافت شرقی صص ۹۳ -۱۰۸). ناحیتی است که از چهار سوی آب است از دو رود یکی دجله و دیگر فرات و از بهر آن این ناحیت را جزیره خوانند. و این ناحیتی است آبادان و با نعمت و مردم بسیار و هوای درست و آبهای روان و اندر وی کوه است و شهرها است بسیار و سوادهای خرم و باغها و بوستانهای معروف به خرمی و اندر وی مردمانی بسیارند از قبیلهٔ ربیعه و اندر وی مردمان خوارج بسیار، و از شهرهای وی است: موصل. بلد. برقعید. ادرمه. رقه. رایقه. قرقیسیا. رحبه. والیه. عانه. هیت. انبار. تالس. جسر منبج. شمیشاط. حران. سروج. رها. جزیرهٔ ابن عمر. حدیثه. سن. (از حدود العالم): زمین جزیره که او موصل است خوش آرامگاه است و خوش منزل است. نظامی.
[ جَ رَ ] (اِخ) زمینی است به بصرة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زمینی است به بصرة، که فاصلهٔ بین آن و ابله را درختان نخل پر میکنند و نام جزیره خاص آن باشد. (از تاج العروس).
[ جُ زَ رَ ] (اِخ) موضعی است به یمامه که مردم تغلب را در آنجا درختان نخل است. (از معجم البلدان). و رجوع به جَزیرَه بهمین معنی شود.
[ جُ زَ رَ ] (اِخ) مردم اندلس هرگاه این لفظ را مطلق بگویند بلاد مجاهدبن عبداللََّه عامری را قصد کنند. و آنها عبارتند از: جزیرهٔ میورقه و جزیرهٔ منورقه و آنرا بجهت بزرگ داشت فرمانروای آنجا که نسبت به علماء و بخصوص قراء انعام و احسان بسیار دارد بدین صورت میخوانند. او فرمانروای شهریست در جانب مشرقی اندلس که سمت مقابل این دو جزیره واقع شده است. (از معجم البلدان).
[ جَ رَ ] (اِخ) نام دهی است یک فرسنگی جنوبی بندر ریگ. (فارسنامه).
[ جَ رَ ] (اِخ) نام جزیره ای بزرگ به بلاد زنگ. (از منتهی الارب).
[ جُ زَ رَ ] (اِخ) نام دختر پیران ویسه است که بحبالهٔ سیاوش بود و فرود نام پسر اوست. (شرفنامهٔ منیری). مصحف جَریره. رجوع به جَریره شود.

کلمات هم‌قافیه با «جزیره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید