معنی جزو تن
5 بازدید
[ جُ زْ وِ تَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) هر چیز که لازم و لاینفک باشد. جزو بدن. (بهارعجم) (آنندراج). آن چیز که ملازم تن باشد و از بدن جدا نشود: پژمردگی نبرد بهار از گیاه ما چون لاله جزو تن شده بخت سیاه ما. محمدجان قدسی (از بهارعجم). در جامه نگنجم که ز پهلوی قناعت جزو تن خود ساخته ام دلق کهن را. میرزا عبدالغنی قبول (از بهارعجم). رجوع به جزو بدن شود.
کلمات همقافیه با «جزو تن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر