معنی جزل

معنی جزل

6 بازدید
[ جُ ] (ع ص، اِ) جِ اَجْزَل، بمعنی شتری که دوشش ریش بود. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء) (شرح قاموس). و رجوع به اجزل و دزی ج ۱ ص ۱۹۳ شود.
[ جِ ] (ع اِ) پاره ای بزرگ از خرما. (منتهی الارب) (از شرح قاموس) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). پاره ای بزرگ از خرما و جز آن. (از متن اللغة). پاره ای از هر چیزی. (از متن اللغة). جِزلَة. (متن اللغه) (شرح قاموس) (اقرب الموارد) (منتهی الارب). و رجوع به جزلة شود.
[ جَ ] (ع ص، اِ) هیزم خشک و سطبر. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات). هیزم خشک ستبر. (ناظم الاطباء). هیزم خشک یا هیزم ستبر و بزرگ. (از تاج العروس). هیزم خشک و هیزم ستبر و هیزم بزرگ. (از متن اللغة). ستبر و بزرگ از هیزم و گاهی جزن به ابدال لام به نون نیز گویند. (از اقرب الموارد). هیزم زفت و خشک. (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی). هیمهٔ خشک یا هیمهٔ کلفت یا هیمهٔ بزرگ. (یادداشت مؤلف): فویهاً لقدرک ویهاً لها اذا اختیر فی المحل جزل الحطب. ثعلب (از تاج العروس). باتت حواطب لیلی یلتمسن لها جزل الجذی غیر خوار و لا ذعر. ابن مقبل (از تاج العروس). || بسیار از هر چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (اقرب الموارد). مجازاً مرادف جزیل به معنی بسیار از هر چیز. یقال: «له عطاء جزل و جزیل». (از تاج العروس). و یقال: عطاء جزل؛ ای کثیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، جِزال. (متن اللغة) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ممکن است با جیم و جِ جزیل باشد و محتمل است با حاء مهمله و جِ حزل باشد همچون حبل و حبال. (از تاج العروس). || جوانمرد بسیاردهش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). کریم بسیارعطاء. || خیر بسیار. (غیاث اللغات) (آنندراج). || خردمند محکم رای. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عاقل درست رأی. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). دانای درست رای. (آنندراج) (غیاث اللغات). یقال: «هو جزل الرّأی»: فاضلی جزل و بازلی فحل. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۰). || رای نادرست. از لغات اضداد است. (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد). || لفظ درست و استوار. ضد رکیک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خلاف رکیک از الفاظ. (از اقرب الموارد). سخن درشت و محکم. (آنندراج) (غیاث اللغات). لفظ فصیح و جامع یعنی خلاف رکیک از الفاظ. (از متن اللغة): تو مر زرق را چون همی فقه خوانی نه مرد سخنهای جزل متینی.ناصرخسرو. و این فصل جزل که در صورت هزل بود بر سمع شهریار از آن گذرانیدم تا زور و افترا و زرق و افتعال زنان بر رای اعلی روشن گردد. (سندبادنامه ص ۱۱۰). || بانگ کبوتر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آواز کبوتر. (غیاث اللغات) (آنندراج) (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد). || نباتی است. (منتهی الارب). نوعی نبات است. (اقرب الموارد). || (مص) بریدن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (دهار) (آنندراج) (غیاث اللغات). دو پاره کردن. (از اقرب الموارد). به دو نیم کردن چیزی را ولی اصل معنی آن بریدن است. (از متن اللغة). یقال: «جزله بالسیف جزلتین؛ اذا قطعه قطعتین». (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ریش کردن پالان کوهان شتر را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اصطلاح عروض) نزد علمای عروض افکندن حرف چهارم از متفاعلن و ساکن گردانیدن حرف دوم در بحر کامل. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). حذف چهارم از متفاعلن. (از ذیل اقرب الموارد). در عروض به معنای خزل با خاء معجمه است و آن اجتماع اضمار و طی در متفاعلن باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به خزل شود.
[ جَ زَ ] (ع اِ) ریش کوهان شتر که از پالان بهم رسد. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ریش پشت و کوهان شتر که استخوان آن برآید و موضع آن هموار گردد یا به پشت فرورود و شتر را بکشد. (از متن اللغة). ریشی که بر پشت ستور بهم رسد تا استخوان بدرآید و موضع آن آرام و هموار گردد و بعضی گویند: در هم شکستن پالان پشت ستور باشد. (از اقرب الموارد). زدگی کوهان شتر از پالان. (یادداشت مؤلف).
[ جَ زَ ] (ع مص) ریش گردیدن دوش شتر تا اینکه استخوانش برآید و جای آن هموار گردد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ریش گردیدن سر دوش ستور. (از متن اللغة). پاره کردن پالان است سر دوش شتر را. (از شرح قاموس).
[ جَ ] (اِخ) موضعی است به نزدیک مکه. عمربن ابی ربیعه گوید: و لقد قلت لیلة الجزل لما اخضلت ریطتی علیَّ السماء لیت شعری و هل یردن لیت هل لهذا عند الرباب جزاء. (از معجم البلدان).
[ جَ ] (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب).
[ جُ زَ ] (اِخ) لقب سعیدبن عثمان. (منتهی الارب) (شرح قاموس).

کلمات هم‌قافیه با «جزل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید