معنی جریر
8 بازدید
[ جَ ] (ع اِ) مهار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مهار یا آنچه بخصوص از پوست تافته شده و بر بینی اسب و شتر سخت کنند. (از متن اللغة). و منه خلو بین جریر والجریر ای اترکوا له زمامه. (از اقرب الموارد). || رسن چرمین گلوی شتر یا رسنی که شتر را بجای افسار باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رسنی است مر شتر را بجای افسار دیگر دواب و آن غیر از مهار است. (از معجم البلدان) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). رسن که در گردن شتر کنند. (مهذب الاسماء نسخه خطی). || رسن تافته. (از متن اللغة). و فی الحدیث «لولا ان یغلبکم الناس علیها لنزعت معکم حتی یؤثر الجریر بظهری». که مقصود از جریر رسن است. (از اقرب الموارد). || رسن چرمین مانند مهار. ج اَجِرَّة و جُرّان. (متن اللغة) (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جِرّان. (از اقرب الموارد). || جِ جریرة به معنی گناه؛ گناه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ جَ ] (اِخ) نام موضعی است که در عصر عبداللََّه بن زیاد در آن جنگی روی داد. (از معجم البلدان).[ جُ رَ ] (اِخ) نام موضعی است بنزدیک مکه. (از معجم البلدان).[ جَ ] (اِخ) از عمال ابومحمد موسی الهادی خلیفهٔ عباسی است. (از النقود العربیة ص ۱۲۳).[ جُ رَ ] (اِخ) بنو جریر. از محال بصره است. و نسبتی بقبیله ای که به آنجا نزول کرده بود. (از معجم البلدان).[ جَ ] (اِخ) یا ابوجریر. بغوی و ابن منده به این ضبط آورده و آن را محقق ندانسته و در ضبط درست کلمه حریز با حاء مهمله و در آخر زای معجمه میباشد. (از الاصابة فی تمییز الصحابة). و رجوع به حریز شود.[ جَ ] (اِخ) مکنی به ابوعروة. وی از روات مجهول الحال بود و سلیمان بن بلال از او روایت دارد. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن ابوعطاء. از روات بود. ابن عدی از ابن معین نقل میکند که او را نمی شناسم. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابی داود . او این ابیات را از قول یعقوب بن داود انشاء کرد: طلق الدنیا ثلاثاً اطلب زوجا سواها انها زوجة سوء لاتبالی من اتاها. رجوع به کتاب الوزراء و الکتاب ص ۱۲۱ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن ارقط ... از صحابه بود و ابن منده از طریق یعلی بن اشدق از او روایت کرد ولی متروک است. (از الاصابة فی تمییز الصحابة).[ جَ ] (اِخ) ابن اوس بن حارثه طائی. از صحابه است. ابوعمر گوید: او با برادر خود خریم بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد. و این جریر همان کسی است که معاویه از وی پرسید، سید و بزرگ شما کیست؟ او در جواب گفت کسی است که به دوریشان و سائلان ما بخشش کند و از نادانان ما چشم بپوشد. و معاویه او را بر این گفته ستود. (از الاصابة فی تمییز الصحابة). و رجوع به الاستیعاب ص ۳۲۲ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن بکیرعبسی. از روات بود و از حذیفه روایت کرد. بخاری حدیث او را منکر دانسته و دولابی و ابوالعرب او را در شمار ضعفا آورده اند. (از لسان المیزان ج ۲).[ جَ ] (اِخ) ابن حازم ازدی سمنی. رئیس فرقهٔ سمنیه از فرق زنادقه است. پیروان این فرقه ابتدا در هند بظهور رسیدند و مذهب سمنی گویا اصلاً مستخرج از ادیان هندی است و آنان به قدمت عالم و تناسخ ارواح عقیده داشته و منکر نظر و استدلال بوده اند. این فرقه در چین و هند و خراسان فراوان بودند و در قرن دوم هجری صاحب ترجمه که یکی از مشاهیر این فرقه است با عمروبن عبید متکلم معروف معتزلی در بصره مناظره کرده است. (از حاشیهٔ کتاب خاندان نوبختی ص ۲۶). و رجوع به ضحی الاسلام ج ۳ ص ۲۰۶ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن حازم ایار. از روات و تابعان است. (از عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۶). در کتب دیگر نیز از قبیل: سیرهٔ عمربن عبدالعزیز صص ۱۴۶ -۱۵۹ و ص ۲۸۴ و عقدالفرید ج ۱ ص ۲۷۲ و ج ۵ ص ۶۲ و المصاحف صص ۱۹۲ و ۱۹۴ جریر با دو راء مهمله ضبط شده است. رجوع بکتابهای فوق شود.[ جَ ] (اِخ) ابن حمید ضبی مکنی به ابوعبداللََّه. تابعی است. (یادداشت مؤلف). رجوع به ابوعبداللََّه شود.[ جَ ] (اِخ) ابن زحر عجلی کوفی از روات است. وی از کسانی است که از جعفرصادق (ع) روایت میکند و طوسی او را در رجال الشیعه خود آورده است. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن شراحیل. وی از حجیةبن عدی روایت کند. ابوحاتم او را مجهول دانسته است و جراح بن ضحاک از او روایت دارد. برخی او را «حریز» با حاء مهمله و در آخر آن زاء معجمه ضبط کرده اند. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن عبدالحمیدبن قرط ضبیّ از روات بود وی در آبه از قرای اصفهان بدنیا آمد و در کوفه زیست و در ری درگذشت. (از کتاب ذکر اخبار اصفهان ج ۱ ص ۲۵۰). شاید این شخص همان جریربن عبدالحمید کندی باشد. رجوع به این کلمه و عیون الاخبار ج ۱ ص ۱۶۱ و تاریخ الخلفا ص ۱۹۰ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن عبدالحمید کندی. از روات است. او از اشیاخ مرفوعاً روایت کند که: «وصیی و خلیفتی فی اهلی و خیر من اخلف بعدی علی». جوزقانی در کتاب الاباطیل خود این روایت را از طریق جریر آورده و گوید: حدیث نادرستی است. ابن حبان گوید: اسماعیل دجال و جریر و اشیاخ همه مجهول هستند و هم او گوید این جریر غیر از جریربن عبدالحمید است. واللََّه اعلم. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز یا عبدالمسیح از بنی ضبیعه از طایفهٔ ربیعه ملقب به متلمس. از شعرای عصر جاهلی و از مردم بحرین است. وی دایی طرفةبن عبد و ندیم عمروبن هند پادشاه عراق بود، سپس عمرو را هجو کرد و او قصد قتل شاعر کرد و جریر به شام گریخت و به ملوک آل جفنه پیوست و در حدود سال ۵۰ قبل از هجرت در بصری از توابع حوران سوریه درگذشت. و سرچشمهٔ این مثل عربی «اشأم من صحیفةالمتلمس» همین شاعر است؛ زیرا وی از طرف عمروبن هند نامه ای برای عامل او در بحرین برد که در آن فرمان قتل شاعر نوشته شده بود. عامل نامه را گشود و برای جریر خواند، پس از آن او را در نهر حیره انداخت ولی نجات یافت. دیوان شعری دارد که آنچه از اشعارش باقی مانده در آن گرد آمده است. این دیوان توسط فولرس مستشرق به آلمانی ترجمه شده است. (از اعلام زرکلی). و رجوع به عقدالفرید شود.[ جَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. او عمر را دید و ابوسلمة منقری از او روایت کرد. وی مجهول است ولی ابن حبان او را در زمرهٔ ثقات آورده است. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه حمیری. ابن عساکر گوید: او را صحبتی است. رجوع به الاصابة فی تمییزالصحابة شود.[ جَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه شامی مکنی به ابوسلیمان. از روات بود. ازدی او را ضعیف دانسته و گوید: حدیث وی نوشته نشود. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن جابربن مالک بن نصربن ثعلبةبن جشم بن عوف بن خزیمةبن حرب بن علی بجلی. از مشاهیر صحابه و مکنی به ابوعمرو و ابوعبداللََّه است. در اینکه در چه زمانی اسلام آورد خلاف است. طبرانی از طریق حصین از جریر روایت میکند که چون پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث شد به خدمت او رفتم. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: به چه کار آمده ای؟ گفتم آمده ام اسلام آورم. آن حضرت عبایی گسترد و فرمود چون بزرگ قومی بر شما وارد شود او را گرامی دارید. ولی این روایت ضعیف است و بر فرض صحت محمول بر مجاز و مقصود آن است که چون خبر بعثت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به ما رسید ... و یا محمول بر حذف کلماتی است به این تقدیر که چون پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مأمور به دعوت شد و به مدینه مهاجرت کرد و با کفار قریش جنگید و مکه را فتح کرد بر آن حضرت وارد شدم... و ابن عبدالبر منجزا اسلام آوردن او را چهل روز قبل از رحلت نبی اکرم میداند و بدلائلی این قول نادرست می باشد. و این مرد زیباروی بود و عمر میگفت: جریر یوسف این امت است و در جنگهای عراق او را بر تمام قبیلهٔ بجلی مقدم و امیر کرد و این گروه را در فتح قادسیه اثری بزرگ بود. جریر پس از آن در کوفه سکونت کرد و از طرف علی (ع) برسالت نزد معاویه رفت و سپس از هر دو فرقه دوری گزید و در قرقیس اقامت کرد تا بسال ۵۱ یا ۵۴ هـ . ق. که درگذشت. (از الاصابة فی تمییزالصحابة). و رجوع به الاستیعاب ص ۳۲۰ و لسان المیزان شود. و ابن بلخی آرد: سرلشکر عرب سعد و سپاه سالارشان یکی بود نام او جریربن عبداللََّه البجلی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۲). و قلقشندی گوید: وی از اصحاب رسول صلی الله علیه و آله و سلم و منسوب به بجیله بود که بطنی است از خثعم. او مردی بسیار زیبا بود که او را یوسف این امت میگفتند و این بیت در وصف اوست : لولا جریر هلکت بجیله نعم الفتی و بئست القبیله. (از صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۲۹). و رجوع به تاریخ گزیده ج ۱ ص ۱۷۸، ۲۲۱، ۸۴۶ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۲۵۱، ۳۳۵ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن عطیة. او از شریح قاضی روایت کند و مجهول است و عبدالواحدبن زیاد از او روایت دارد. ابن حبان او را در شمار ثقات آورده است. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن عطیةبن خطفی (نام خطفی حذیفه است و خطفی لقب او است) بن بدربن سلمةبن عوف بن کلیب بن یربوع بن حنظلةبن مالک بن زیدبن مناةبن تمیم بن مربن ادبن طائجةبن الیاس بن مضربن نزار تمیمی مکنی به ابوخرزة و ملقب به ابن المراغة. از شاعران مشهور عرب بود. وی از بزرگترین شعرای عرب صدر اسلام است که جاهلیت را درک نکرده بود. او بسال ۲۸ هـ . ق. در یمامه بدنیا آمد و بسال ۱۱۰ هـ . ق. به همان جا درگذشت. او اشعر شعرای عصر خود بود و در تمام عمر با شاعران معاصر به معارضه و مبارزه در شعر و هجا برخاست و بر همه جز فرزدق و اخطل پیروز شد. او در اقسام فنون شعر مهارت و استادی نشان داد. غزل نیکو میسرود و در هجوگویی سخت قوی بود و بجز فرزدق کسی نتوانست در هجا با او برابری کند. حکایات و نوادر بسیار از وی نقل شده است. بیشتر عالمان فن او را از فرزدق اشعر میشمارند و همه بر این جمله اتفاق دارند که در میان شعرای اسلام کسی همانند جریر و فرزدق و اخطل نیست و نیز گویند که شعر را چهار بیت (قسم) است: فخر، مدح، هجو، نسیب (غزل). و در هر چهار قسم آن جریر برتری خود را به اثبات رسانده است. و نمونهٔ ابیات او را در اقسام مزبور بشرح زیر آورده اند. در فخر: اذا غضبت علیک بنوتمیم حسبت الناس کلهم غضابا. در مدح: أَ لستم خیر من رکب المطایا و اندی العالمین بطون راح. در هجا: فغض الطرف انک من نمیر فلا کعبا بلغت و لا کلابا. در نسیب، غزل: ان العیون التی فی طرفها حور قتلننا ثم لم یحیین قتلانا یصرعن ذااللبّ حتی لاحراک به و هن اضعف خلق اللََّه ارکانا. نوادر و اخبار بسیاری از او در کتابهای اغانی و وفیات الاعیان و نظائر آن دو ذکر شده که اهمیت و مقام ادبی او را می رساند و معلوم میسازد که در زمان حیات خویش به اوج شهرت رسیده و صیت سخندانی او سراسر سرزمینهای اسلامی را فراگرفته است. و از آن جمله داستان او با عمربن عبدالعزیز خلیفهٔ اموی است. چون عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، شعرا بسوی او روی آوردند ولی اجازهٔ ورود نمی یافتند. تا آنکه روزی عون بن عبداللََّه بن عتبةبن مسعود در حالی که دو طرف عمامه اش آویزان بود عبور کرد تا بر خلیفه وارد شود. جریر از دور او را مخاطب ساخت و این ابیات را خواند: یا ایها القاری المرخی عمامته هذا زمانک انی قد مضی زمنی ابلغ خلیفتنا ان کنت لاقیه انی لدی الباب کالمصفود فی قرن. و چون عون بر خلیفه وارد گشت اجازه گرفت که جریر حضور یابد. جریر شعری در مدح خلیفه ساخته بود، ولی آنرا تغییر داد و این ابیات را در همانجا سرود و خواند: انا لنرجو اذاما الغیث اخلفنا من الخلیفة ما نرجو من المطر نال الخلافة اذ کانت له قدرا کما اتی ربه موسی علی قدر اَ اَذکر الجد و البلوی التی نزلت ام تکتفی بالذی بلغت من خبری مازلت بعدک فی دار تعرفنی قد طال بعدک اصعادی و منحدری لاینفع الحاضر المجهود بادینا و لایجود لنا بادٍ علی حضر کم بالمواسم من شعثاء ارملة و من یتیم ضعیف الصوت و البصر یدعوک دعوة ملهوف کأن به خبلا من الجن او مسا من النشر ممن یعدک تکفی فقد والده کالفرخ فی العش لم ینهض و لم یطر. عمربن عبدالعزیز از شنیدن ابیات مزبور به گریه افتاد و گفت: ابن خطفی آیا تو از مهاجرانی یا از انصار که حقوق آنانرا به تو بدهیم یا از فقرای مسلمانان هستی که از حقوق آنان بهره مند شوی؟ جریر گفت: امیرالمؤمنین من از زمرهٔ هیچکدام از این گروه ها نیستم، و در میان طائفهٔ خویش از همه صاحب مال بیشتر و نیکوحالتر هستم ولی ملتمس من آن است که مرسوم و مستمریم را که خلفای پیش به من عطا میکردند اعطا فرمایی. خلیفه گفت: من برای تو حقی در اموال مسلمانان نمی شناسم و کاری به کردار دیگران ندارم، لیکن آنچه از دارایی شخصی خودم از قوت سالیانهٔ خود و خانواده ام بیش آید بتو خواهم داد. جریر گفت: آن را نمی خواهم و امیرالمؤمنین را ستایش میکنم و خرسند هستم و از آنجا بیرون رفت ولی پس از خارج شدن او خلیفه گفت: باید از شر زبان او در امان بود. او را برگردانید و چون جریر را آوردند خلیفه گفت: مرا چهل دینار و دو دست لباس هست که چون یکی را برای شستن عوض می کنم، دیگری را می پوشم و این دارایی خود را با اینکه خودم بیش از تو به آن نیازمندم با تو قسمت میکنم. جریر گفت: خداوند روزی را بر امیرالمؤمنین فراوان سازد به خدا سوگند من راضی و خشنودم. عمربن عبدالعزیز گفت: اینکه روزی را بر من تنگ نکردی و عطایم را نپذیرفتی نزد من از هر مدحی و شعری پسندیده تر بود. پس جریر خارج شد و یاران وی که فرزدق نیز در میان آنان بود از او پرسیدند ابوحرزة امیرالمؤمنین در حق تو چه کرد؟ در جواب گفت: از پیش کسی برمیگردم که بی نوایان را مقرب می دارد و شعرا را طرد میکند و با این حال من از او راضی هستم. سپس سوار شد و نزد قوم خود رفت، آنان پرسیدند امیرالمؤمنین با تو چه کرد؟ او گفت: ترکت لکم بالشام حبل جماعة امین القوی مستحصدالعقد باقیا وجدت رقی الشیطان لاتستفزه و قد کان شیطانی من الجن راقیا. عمربن شبّه ملاقات جریر را با عمربن عبدالعزیز بصورتی که مذکور افتاد نقل کرده، ولی یزیدی در نقل خود این قسمت را افزوده که «جریر در جواب خلیفه گفت: من ابن سبیل هستم. خلیفه گفت: برای تو آن است که ابن سبیل را باشد، توشهٔ راه و خرج حمل بارت، اگر نتوانی خودت آنرا حمل کنی. جریر با الحاح بیش از آن خواست و مردانی از بنی امیه که در آنجا بودند گفتند: از امیرالمؤمنین دست بدار که ما ترا از اموال خویش راضی سازیم و از اموال خود به آن اندازه به جریر عطا کردند که از هیچ خلیفه به آن اندازه دریافت نکرده بود. داستان مناظرات وی با فرزدق بسیار است، ولی بیشتر صاحبنظران آن زمان او را در شعر بر فرزدق برتری داده اند تا جایی که خود فرزدق نیز به برتری جریر اذعان کرده و در آنجا که از وی دربارهٔ جریر سؤال میشود، میگوید: جریر شعری گفته است که اگر آنرا من سروده بودم آنرا از آنچه آفتاب بر آن می تابد بیشتر دوست داشتم و بیت زیر را خواند: اذا غضبت علیک بنوتمیم حسبت الناس کلهم غضابا. (از الاغانی ج ۸ ص ۳ ببعد) (از وفیات الاعیان ج ۱ ص ۲۸۶). و آثار او در زرکلی چنین آمده است: ۱ -نقائضه مع الفرزدق. این کتاب در سه جلد به چاپ رسیده است. ۲ -دیوان شعر که در دو جلد به چاپ رسیده است. ۳ -داستانها و اخبار بسیاری که با شعرا و جز آنان داشته و در کتب مختلف ذکر شده است. (از اعلام زرکلی). شهرت جریر همهٔ کشورهای اسلامی را فراگرفته و در اشعار فارسی نیز نام او بسیار آمده و از آن جمله است : جز بسزاوار میر گفت ندانم ورچه جریرم بشعر و طایی و حَسّان. رودکی. صلصل خواند همی شعر لبید و زهیر نارو راند همی مدح جریر و خثم. منوچهری. گر بنده جریر است و حبیب است و صریع در راه ثنا گفتن او گردد لنگ.منوچهری. صلصل بلحن زلزل وقت سپیده دم اشعار بونواس همی خواند و جریر. منوچهری. کو جریر و کو فرزدق کو زهیر و کو لبید رؤبهٔ عجاج و دیک الجن و سیف ذویزن. منوچهری. چون نیاموختی چه دانی گفت که به تعلیم شد جلیل جریر.ناصرخسرو. ای سخنور تربیت کن مر مرا از نیکویی تا جرا گردد زبانم در مدیحت چون جریر. سنائی. این کیت آموخت ای طفل صغیر که زبانت گشت در طفلی جریر .سوزنی. تو دار تیغ زبان مرا چنان جاری که گاه نظم نداند کس از جریر مرا.سوزنی. و رجوع به المرصع و عیون الاخبار و سیرهٔ عمربن عبدالعزیز ص ۱۱، ۶۲، ۸۰، ۹۴، ۲۹۲، ۲۹۳، و ضحی الاسلام ص ۲۰۰ و قاموس الاعلام ترکی و معجم المطبوعات و ابن خلکان و روضات الجنات ص ۱۵۸ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن عثمان. از مردم مدینه بود. ابوعمر و نیز کشی در رجال الشیعه او را از روات جعفر صادق (ع) شمرده اند. همو گوید: جریر فقیهی صالح و از همهٔ مردم به علم مواریث آشناتر بود. رجوع به لسان المیزان ج ۲ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن عثمان. از روات بود. رجوع به عیون الاخبار ج ۲ ص ۳۵۸ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن عجلان ازدی. از روات بود. طوسی در رجال الشیعه او را از روات جعفر صادق (ع) شمرده است. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن عقبه و ابن عتبه نیز گفته اند و این صحیح تر است و برخی حریز با حاء مهمله و در آخر زاء معجمه گفته اند. و ابوحاتم او را مجهول دانسته است. (لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن عمروبن ثابت. از روات است و در تاریخ بیهق روایتی از او نقل شده است. رجوع به کتاب مزبور ص ۱۶۸ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن غالب رعینی. وی مقام قضاء طلیطله را در ایامی که بر امیر حکم بن هشام شوریده بودند، بعهده داشت. در این انقلاب صدها تن بقتل رسیدند. (از الحلل السندسیه ج ۲ ص ۳۳).[ جَ ] (اِخ) ابن قیس. از روات بود و روایتی دربارهٔ ضربت خوردن امیرالمؤمنین علی (ع) در البیان و التبیین از او نقل شده است. رجوع به کتاب مزبور ج ۳ ص ۵۶ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن کریب شامی مکنی به ابوالزاهر. تابعی است. (یادداشت مؤلف).[ جَ ] (اِخ) ابن معدان کندی. او را جفیش بن نعمان و خفشیش و نیز بصورتهای دیگر ذکر کرده اند. رجوع به الاصابة فی تمییزالصحابة ذیل جفشیش شود.[ جَ ] (اِخ) ابن منصور. از روات بود و روایاتی از او در عقدالفرید دربارهٔ لعن حجاج نقل شده است. رجوع به عقدالفرید ج ۵ ص ۲۳۰ شود.[ جَ ] (اِخ) ابن هنب. ابن مدینی او را مجهول دانسته و گوید: جز قتاده کسی از او روایت ندارد. (از لسان المیزان).[ جَ ] (اِخ) ابن یزید مکنی به ابوسلمه. تابعی است.[ جَ ] (اِخ) ابن یزیدبن خالدبن عبداللََّه قسری. یکی از خطبای زبان عرب بود. (فهرست ابن ندیم). وی خطیبی نبیل و خوش بیان و از عمال ابوجعفر منصور خلیفهٔ عباسی بود. از جمله سخنان بلیغ وی جوابیست که در پاسخ ابوجعفر منصور به شرح زیر گفته است: روزی خلیفه به وی گفت: ترا برای انجام دادن کاری آماده کرده ام. وی در جواب گفت: امیرالمؤمنین، خداوند دل مرا در پیمان تو آورده و دستم را در اطاعت تو گشاده داشته و شمشیر مرا بر دشمنانت آماده و برنده گردانیده که چون اراده کنی انجام دهم. (از عیون الاخبار ج ۱ ص ۹۲) (از حاشیهٔ البیان و التبیین ج ۳ ص ۱۳۳). این شخص شعر میگفته و بیت زیر از او است: خیر من البخل للفتی عدمه و من بنین اعقة عقمه. (از البیان و التبیین ج ۳ ص ۱۳۳).
کلمات همقافیه با «جریر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر