معنی جریان
12 بازدید
[ جِ رْ ] (ع اِ) می. (ناظم الاطباء). || رنگ سرخ. (ناظم الاطباء) (از المعرب جوالیقی ص ۱۰۲). و رجوع به جریال شود.[ جَ رَ ] (ع مص) جَرْی. رفتن آب و جز آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از تاج المصادر بیهقی) (از غیاث اللغات) (ترجمان القرآن عادل بن علی) (از کشاف اصطلاحات الفنون). صاحب آنندراج آرد: روان شدن آب و نیز خسرو علیه الرحمه در ترسل الاعجاز که به اعجاز خسروی شهرت دارد جریانی استعمال فرموده، پس از عالم نقصان و نقصانی و زیادت و زیادتی و خلاص و خلاصی باشد. (آنندراج): شد ز شوق جریان سخنت هم چون آب ورنه باد از چه جهت می کشدش در زنجیر. سلمان (از آنندراج). رفتن. روان شدن. سیلان چنانکه آب و اشک و خون. (یادداشت مؤلف). جری بسکون ثانی در فارسی نیز مستعمل است. (از غیاث اللغات): چهارم خوش آوازی که به حنجرهٔ داودی آب از جریان و مرغ از طیران بازدارد. (گلستان). || بدویدن. دویدن. (یادداشت مؤلف). به حرکت درآمدن. به تموج درآمدن. روان شدن. - جریان القایی؛ در اصطلاح فیزیک جریانی است موقتی که در تحت تأثیر جریان الکتریک یا آهنربا در مفتول مسدودی تولید میشود. - جریان الکتریک؛ در اصطلاح فیزیک عبارتست از انتقال الکتریسته، چون دو جسم را که سطح الکتریکی آنها مختلف است بوسیلهٔ جسم هادی مربوط سازیم جریان تولید می شود. - جریان امر؛ روش آن. (یادداشت مؤلف). گردش کاری در اداره ای. - جریان پیدا کردن؛ روان شدن. (یادداشت مؤلف). - جریان خون؛ روان شدن و گردش خون در سراسر بدن بوسیلهٔ شریانها. - جریان دادن؛ روان کردن. (یادداشت مؤلف). براه انداختن. و رجوع به جریان شود. - جریان داشتن؛ روان بودن. (یادداشت مؤلف). رایج بودن. - جریان کردن؛ جاری گشتن. روان شدن. به جریان افتادن. جریان پیداکردن. (یادداشت مؤلف). و رجوع به جریان شود. - دستگاه جریان؛ یکی از دستگاههای مختلف بدن که کار آن حمل و نقل غذاهای جذب شده به نقاط مختلف بدن است. (از جانورشناسی عمومی تألیف مصطفی فاطمی ج ۱ ص ۱۴۲). || مرضی است که طهارت مخصوصی بر حسب شریعت موسوی لازم دارد. (از لاویان ۱۵: ۱۹ و ۲۸: ۳۰). و اشاره به ناپاکی روحانی میباشد. (از قاموس کتاب مقدس). || (اصطلاح نحو) مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: و در اصطلاح نحویان به این معانی استعمال میشود: ۱ -جریان شیئی بر آنچه آن شی ء قائم به اوست، مبتدا باشد یا موصوف یا صاحب حال یا متبوع. ۲- تطابق اسم فاعل با فعل یعنی موازنهٔ آن دو از جهت حرکات و سکون. ۳ -جریان مصدر بر فعلی که از آن مشتق شده است. (از کشاف اصطلاحات الفنون).[ جَ رَ / جَ رْ ] (از ع، اِمص، اِ) خروج و پیشرفت و صدور و اتفاق. || وقوع و طلوع. || دو و جهندگی. (ناظم الاطباء). - جریان آب؛ کنایه از بیماری مخصوص زنان. (ناظم الاطباء). - جریان شکم؛ اسهال. (ناظم الاطباء). - جریان منی؛ خروج منی بدون اراده. (ناظم الاطباء). - فرمان قضاجریان؛ حکمی که مانند قضا و قدر خداوندی، شخص ناگزیر از اطاعت آن باشد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «جریان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر