معنی جرو

معنی جرو

5 بازدید
[ جَ رْوْ ] (ع اِ) غلاف تخمهای کفه گندم مادام که بر سر گیاه است. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد). || ریزه ای از هر چیز حتی از حنظل و خربزه و خیار و مانندآن. (از متن اللغة) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). صغیر از حنظل و انار. (از اقرب الموارد). ج، اَجر. جِراء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || خیار خرد. خیار ترشی. قال: ابن سیده، الجرو الصغیر من کل شی ء. حتی من الحنظل و البطیخ و القتاء و الرمان. (بحر الجواهر). || ثمر نورسته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). جِرو. جُرو. چشم. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). رجوع به کلمات مزبور شود. || آماس کوهان و حلق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آماس حلق و کوهان و دوش شتر. (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد). جِرو. جُرو. (متن اللغة) (منتهی الارب). رجوع به کلمات مزبور شود. || بچه سباع چون سگ و گرگ و خرس و شیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (آنندراج). و اصل آن اجر و بر وزن افعل است. (منتهی الارب). و بکسر جیم افصح و اکثر است. (از متن اللغة). جِرو. جُرو. (منتهی الارب). و رجوع بکلمات مذکور شود. ج، اَجر. جِراء. اَجراء. اَجرِیَه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). رجوع به کلمات مذکور شود. || بچه ماهی یا تخم ماهی. ج، اَجراء. (یادداشت مؤلف): و قالوا فی صفة الکوسج، انه سبع الماء، رأسه کرأس الاسد و اجراؤه فی بطنه، یلدها من فیه. (الجماهر بیرونی ص ۱۴۳). و رجوع به اجراء شود.
[ جِ رْوْ ] (ع اِ) بچه سباع چون سگ و گرگ وخرس و شیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). جَرو. جُرو. در تمام معانی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (از متن اللغة). رجوع بکلمات مزبور شود.
[ جُ رْوْ ] (ع اِ) بچهٔ سباع چون سگ و گرگ و خرس و مانند آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد). جَرو. جِرو در تمام معانی. رجوع بجَرو شود.
[ جِ ] صلی الله علیه و آله و سلم در تداول عامه، آنکه در بازیها بسیار جر بزند. آنکه عادت به جر زدن دارد. آنکه در هر بازی یا قولی جر بزند. (یادداشت مؤلف). رجوع به جر شود.
[ جُ رُ ] (ع مص) نرم شدن جامه و زره. (تاج المصادر بیهقی). || فرسوده شدن تن بر کار. (تاج المصادر بیهقی).
[ جَ ] (اِخ) نام جد عبیداللََّه بن محمد نحوی است. (از منتهی الارب).
[ جِ رْوْ ] (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب).
[ ] (اِخ) ابن جابر... وی از شیوخ ابوبکربن عبدالرحمان بن حارث بن هشام است. ابن حبان گوید: او از ثقات بشمار است و مراسیل روایت کند. (از الاصابة فی تمییز الصحابة).
[ ] (اِخ) ابن سعد ریاحی رئیس طایفهٔ بنی یربوع است. (از عقد الفرید ج ۵ ص ۵۶).
[ ] (اِخ) ابن عمرو عذری... این کلمه را بتصغیر نیز گفته اند و جزء و جزی و جزاء نیز ضبط کرده اند و ابن منده از او روایت دارد. (از الاصابة فی تمییز الصحابة).
[ ] (اِخ) ابن مالک بن عمر، از طایفهٔ بنو جحجبی بن عوف بن کلفهٔبن عوف بن عمروبن عوف اوسی. انصاری است و نام او را جزو با زای معجمه و جز آن نیز ذکر کرده اند. موسی بن عقبه و ابوالاسود او را در شمار کسانی که به یمامه بشهادت رسیده اند یاد کرده اند. (از الاصابة فی تمییز الصحابة).

کلمات هم‌قافیه با «جرو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید