معنی جرف

معنی جرف

6 بازدید
[ جُ رُ ] (ع اِ) مکانی که آن را سیل کنده باشد. (غیاث از کنز و صراح) آب کند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آبگیر. (غیاث از منتخب). کنارهٔ دریا. (یادداشت مؤلف) ج، جِرَفَة. (منتهی الارب). جانب نهر که آب آن را برده باشد و هر ساعت ریزش کند. (از اقرب الموارد): «افمن اسس بنیانه علی تقوی من اللََّه و رضوان خیر ام من اسس بنیانه علی شفا جرف هار». (قرآن ۹/۱۱۰). || شفاجرف؛ لب وادی. (یادداشت مؤلف). لب جوی که آب آن را برده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع بجرف شود.
[ جُ ] (ع اِ) جایی که سیل آن را ببرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - امثال: فلان یبنی علی جرف هار لایدری ما لیل من نهار. (اقرب الموارد). جُرُف. (اقرب الموارد). جِرف. (منتهی الارب) (ذیل اقرب الموارد). رجوع بکلمات مزبور شود. || روی کوه هموار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). پهنی کوه هموار. (از ذیل اقرب الموارد). || نشان روی ران یا بدن شتر. (ناظم الاطباء). || آب کند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، اَجراف. (منتهی الارب). آب گندرود. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی).
[ جِ ] (ع اِ) کنج دهن. (منتهی الارب). کنج دهان. (ناظم الاطباء). درون کنج دهان. باطن الشدق. (از اقرب الموارد). || جایی که آنرا سیل نبرد. (منتهی الارب) (از ذیل اقرب الموارد). المکان الذی لایاخذه السیل. (قاموس از ذیل اقرب الموارد). جُرف. (منتهی الارب) (ذیل اقرب الموارد). رجوع به جُرف شود.
[ جَ ] (ع اِ) مال صامت باشد، یا ناطق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مال بسیار صامت باشد. یا ناطق. (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد). || فراخ سالی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد). || داغ و نشانی در رانهای شتر همانند نشان و داغ بینی. (از اقرب الموارد). || گیاه باهم پیچیده. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد): ارض بها عشب جرف و لیس بها ماء و اخری بها ماء ولا عشب. ابوتمام (از ذیل اقرب الموارد). || درختهای خشک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || طعن واسع. (از متن اللغة). || نوعی از انجیر که مار آن را دوست دارد. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). انجیر خشک کوهی. || گیاه افانیه خشک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد از لسان) (از متن اللغة) (آنندراج). || رجل جرف؛ ای مختلف. (از ذیل اقرب الموارد). - عود جرف؛ چوب مختلف. (منتهی الارب). - قدح جرف؛ چوب مختلف. (از ذیل اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || (مص) کاویدن زمین. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || با بیل چیزی را از زمین برداشتن. (از ذیل اقرب الموارد). گل به بیل از زمین روفتن. (المصادر زوزنی). به بیل خاک و گل برکندن از زمین. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بردن همه چیز. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تمام یا بیشتر چیزی را بردن. (از اقرب الموارد). || از بیخ و بن برکندن یا بسیار گرفتن چیزی را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج).
[ جَ ] (ع اِ) جِ جَرفَة. (منتهی الارب).
[ ] (اِخ) نام یکی از بیست و شش اقلیم اندلس بحسب تقسیم بندی که ادریسی کرده است. (از الحلل السندسیة ج ۱ ص ۴۰).
[ جُ ] (اِخ) یاقوت آرد: جرف در قول ابوسعید، نام موضعی است به یمن که بعض علما بدانجا منسوبند. (از معجم البلدان).
[ جُ ] (اِخ) نام ناحیه ای از نواحی یمامه است که یوم الجرف در آنجا روی داد. و آن وقعه ای بود بین بنویربوع و بنوعبس که در آن جنگ شریح و جابر فرزندان وهب بن عوذبن غالب بقتل رسیدند و فروة و ربیعة فرزندان حکم بن مروان بن زنباع به اسارت رفتند. (از معجم البلدان). و رجوع به یوم الجرف شود. - یَومُ الْجُرف؛ از ایام عرب است. و آن به اعتبار وقعه ای است که بین بنویربوع و بنوعبس در محل جرف از نواحی یمامه روی داد. (از معجم البلدان): فینابقیات من الخیل صرم سبعة آلاف و ادراع رزم و نحن یوم الجرف، جئنا بالحکم قسراً و اسری حوله لم تقتسم رافع بن هزیم (از معجم البلدان). رجوع بجرف شود.
[ جُ ] (اِخ) نام موضعی است بنزدیک مکه و در آنجا بین هذیل و سلیم وقعه ای روی داد. (از معجم البلدان).
[ جُ ] (اِخ) نام موضعی است بحیره که منازل منذر به آنجا بود. (از معجم البلدان).
[ جُ ] (اِخ) نام موضعی است در سه میلی مدینه از جانب شام. عمربن خطاب و مردم مدینه در آن محل اموالی داشتند. و بئر جشم و بئر جمل نیز در آنجاست. گویند: این موضع را که نام اصلی آن عرض است بدان جهت جرف نامیدند که چون تبعّ از آنجا عبور میکرد گفت: هذا جرف الارض. و نام قبلی آن در این بیت کعب بن مالک آمده است: اذا ما هبطنا العرض قال سراتنا علام اذا لم نمنع العرض نزرع. و نام آن بصورت فوق در احادیث بتکرار آمده است. (از معجم البلدان): و لنا بئر رواء جمة من یردها باناء یغترف تدلج الجون علی اکنافها بدلاء ذات امراس صدف کل حاجاتی بها قضیتها غیرحاجاتی علی بطن الجرف. کعب بن اشرف یهودی (از معجم البلدان).
[ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کبودگنبد از بخش کلات شهرستان درگز. این ده در بیست وهشت هزارگزی خاور کلات قرار دارد و محلی کوهستانی و معتدل است و ۶۸۰ تن سکنهٔ شیعه مذهب ترک زبان دارد. آب آن از قنات تأمین میشود و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت، مالداری و مکاری است و راه آن مالرو است و به اصطلاح محلی آن را ژرف هم میگویند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «جرف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید