معنی جرشی
4 بازدید
[ جِ رَشی ی ] (ع اِ) تن مردم. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء خطی) (بحر الجواهر). || نفس. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). به معنی نفس و غیرفصیح است. (از اقرب الموارد).[ جِ رَشی ی ] (ع اِ) تن مردم. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء خطی) (بحر الجواهر). || نفس. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). به معنی نفس و غیرفصیح است. (از اقرب الموارد).[ جُ رَ شی ی ] (ص نسبی) منسوب است به بنوجرشی که بطنی است از حمیر. (از لباب الانساب).[ جُ رَ شی ی ] (ص نسبی) این کلمه منسوب است به جرج که نام بقعه یا نام موضعی است به یمن و در اینکه اصل کلمهٔ «جرج» منصرف یا غیرمنصرف است اختلاف وجود دارد. رجوع به معجم البلدان ذیل کلمهٔ جرج شود.[ جَ رَ شی ی ] (ص نسبی) این کلمه منسوب است به «جرج» و جرشی نام شخصی است که مخلافی از یمن بدو نسبت دهند و جماعتی از محدثان بجرشی شهرت دارند. (از تاج العروس ذیل جرج).[ جُ رَ ] (اِخ) این کلمه اسم شخصی است که بگفتهٔ ابن کلبی در نسب قضاعه قرار دارد. رجوع به لباب الانساب شود.[ جَ رَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن جناب. از روات بود. (از منتهی الارب) (از تاج العروس).[ جَ رَ ] (اِخ) ابوسفیان. از روات بود. (از تاج العروس).[ جَ رَ ] (اِخ) ابومسعده. تابعی است. رجوع به ابومسعده شود.[ جَ رَ ] (اِخ) الغازبن ربیعةبن عمروبن عوف. از روات بود. (از تاج العروس).[ جَ رَ ] (اِخ) ایوب بن حسان. راوی بود و از وضین بن عطاء روایت کرد. (از تاج العروس).[ جُ رَ ] (اِخ) حارث بن عبدالرحمان بن عوف بن ربیعةبن عمروبن عوف بن زهیربن حماطة. از یاران ابوجعفر منصور (عباسی) و مردی زیبا و شجاع بود. (از معجم البلدان).[ جَ رَ ] (اِخ) ربیعةبن عمروبن عوف. گویند: او را با پیغمبر اکرم صحبتی بوده است. (از تاج العروس).[ جَ رَ ] (اِخ) سلیمان بن احمد. از روات بود. (از تاج العروس).[ جَ رَ ] (اِخ) قتادةبن فضل. از روات بود و به حران نزول کرد. (از تاج العروس).[ جُ رَ ] (اِخ) منبه بن اسلم بن زیدبن غوث بن سعدبن غوث بن عدی بن مالک بن زیدبن سهل بن عمروبن قیس بن معاویةبن جشم بن عبدشمس بن وائل بن غوث بن قطن بن عریب بن زهیربن ایمن بن همیسع بن حمیر. راوی بود. (از لباب الانساب).[ جَ رَ ] (اِخ) نافع بن جرشی. از روات بود. (از تاج العروس).[ جُ رَ ] (اِخ) ولیدبن عبدالرحمان مولای آل ابوسفیان انصاری. از روات بود و از جبیربن نفیر و جز او روایت کرد. (از معجم البلدان).[ جَ رَ ] (اِخ) هاشم بن الغازبن ربیعةبن عمروبن عوف. از روات مشهور بود. (از تاج العروس).[ جُ رَ ] (اِخ) یزیدبن اسود. از تابعان بود. وی مغیرةبن شعبه و گروهی از اصحاب را درک کرد و مردی عابد و پارسا بود و در مرج راهط در گذشت. (از معجم البلدان).[ جَ رَ ] (اِخ) یزیدبن اسود. از روات بود و از ابوعمر روایت کرد. (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «جرشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر