معنی جرجیس

معنی جرجیس

4 بازدید
[ جِ ] (ع اِ) گل سیاه. (منتهی الارب).
[ جِ ] (اِخ) دهی است از دهستان شاه ولی بخش مرکزی از بخش شهرستان شوشتر. این ده در سی وسه هزارگزی باختری شوشتر و شانزده هزارگزی جنوب راه شوسهٔ دزفول به شوشتر قرار دارد. محلی است دشت و گرمسیر و مالاریایی. شصت تن سکنهٔ شیعهٔ فارسی و لری زبان دارد. آب آن از رودخانهٔ کارون تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن در تابستان اتومبیل رو است. ساکنان آن از طایفهٔ بختیاری می باشند این آبادی را شب خواب هم می گویند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ جِ ] (اِخ) نام پیغمبری از بنی اسرائیل. (منتهی الارب). نام پیغمبری است که به انواع عقوبت او را میکشتند، باز به امر الهی زنده میشد و امت خود را دعوت میکرد. (غیاث اللغات) (آنندراج). بلعمی آرد: و این جرجیس هم به ایام ملوک طوایف بود از پس عیسی بن مریم. وی مردی بود مسلمان و پارسا و از اهل فلسطین و بر دین عیسی بود و این دین از حواریان آموخته بود او بازرگانی کردی شهر بشهر بخواستهٔ خویش، چون سرسال شدی شمار اصل خواستهٔ خویش برگرفتی و سود را همه به درویشان دادی و باز سرمایه را به کار بردی و گفتی اگر از بهر صدقه نبود من هیچ خواسته نخواستمی. و به زمین موصل ملک جبار بت پرستی بود که نام او داذیانه بود و بتی داشت نام او افلون و مردم آن دیار بیشتر بت پرست بودند و گروهی نیز مسلمان بودند و بر دین عیسی مسلمانی پنهان داشتند و جرجیس هم با این گروه بر دین عیسی بود و جرجیس و یارانش غمناک بودند از بهر آنکه مسلمانی پنهان بود و طلب کسی همی کردند که اندر زنهار او بباشند. جرجیس ایشان را گفت که داذیانه ملک موصل از همه ملکان بزرگتر است من او را هدیه های بسیار و خواسته ها برم تا خویشتن و شما را به زینهار او دهم تا اندر شام ایمن باشیم. پس جرجیس با یارانش و خواسته بیامدند بسوی داذیانه. وقتی رسیدند که داذیانه با همهٔ حشم خویش و افلون از شهر بیرون رفته بود و آتشی بلند برکرده و هر کس که اندر شهر آمدی آن افلون را سجده بایستی کردن و هر که سجده نکردی ملک او را به آتش انداختی. پس جرجیس به دلش اندر افتاد که این ملک که چنین جور همی کند من خویش را از جملهٔ این نکنم فروشوم و او را به خدای تعالی همی خوانم تا بگرود یا مرا به عذاب اندر بکشد تا ببهشت بروم که مرا بباید مردن. پس همهٔ خواسته ها که باخود آورده بود به یاران داد و پیش ملک آمد و بایستاد، ملک گفت. تو کیستی و چه خواهی؟ گفت: من بنده خدایم بیامدم تا ترا بگویم که از این بندگان چه خواهی که ایشان را عذاب کنی و ترا خدای آفریده است و روزی همی دهد و اکنون خلق خدای را همی گویی که پیش بت اندر سجود کنید که ترا از وی نه نفع است و نه ضر، ملک گفت: تو کیستی و پسر کیستی وز کجائی و چه نامی جرجیس گفت: من بندهٔ خدایم و پسر بندهٔ خدا، از حد شام همی آیم و نام من جرجیس است آمدم که ترا بخدای خوانم و نصیحت کنم تا خدای پرستی و بت را نپرستی. ملک گفت: این بت را سجده کن گفتا: من ملک زمین و آسمان را سجده کنم. و بدینگونه سخنان بین جرجیس و ملک بدرازا کشید تا آنجا که ملک گفت: اکنون حجت بر تو لازم گشت اگر این بت مرا سجده کنی و یا حجت پدید کنی و اگرنه ترا عذابی کنم از این همه سختر، جرجیس گفت حجت من پرستش خدای است که این بت را وی آفریده است. پس ملک فرمود تا چوبی فرو بردند بزمین و جرجیس را بدان بستند و برهنه کردند و با شانه های آهنین هر چه بر تن او گوشت بود فرود آوردند تا بمرد جرجیس دوباره زنده گشت و به انواع عقوبت او را همی کشتند و زنده میشد تا آنکه عذابی همهٔ کافران را فراگرفت و بمردند و پیش از آن هم همهٔ مسلمانان بدست آن کافران کشته شدند. (از ترجمهٔ تاریخ طبری چ فرهنگ ص ۸۵۸ ببعد) و رجوع بقصص الانبیاء و کامل ابن اثیر ج ۱ ص ۱۶۱ و مجمل التواریخ و القصص شود.
[ جِ ] (اِخ) ابن ماسویه. مؤلفان نامهٔ دانشوران آرند: ابن ماسویه، جرجیس در زمرهٔ اطباء بحسن عمل معروف و به نیکویی معالجت و صناعات اعمال موصوف بوده و در فن ترکیب ادویه از هر قبیل و هر گونه چون مخلوط ساختن معاجین و حبوب و سفوف و اقراص و غیره تصرفی تام و دقتی مالاکلام داشت و سالهای دراز در بیمارستان جندیشاپور بغداد در نزد پدر خود ماسویه به مباشرت علاج و سایر اعمال آن میپرداخت و مادر این شخص غیر از مادر یوحنابن ماسویه است و شرح حال مشروح این شخص بدست نیامد ولی چنین مستفاد میشود که جز عمل بیمارستان و ترتیب و ترکیب ادویهٔ آنجا اشتغال دیگر نداشته است. سن وی را بیش از هشتاد سال نوشته اند ولی تاریخ درگذشت و شرح حال اولاد و احفاد او بدست نیامد. (از نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۵۴).

کلمات هم‌قافیه با «جرجیس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید