معنی جرج
10 بازدید
[ جَ رَ ] (ع مص) جنبان گردیدن انگشتری در انگشت بجهت فراخی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || قلق و اضطراب پیدا کردن. (از متن اللغة). || رفتن در زمین درشت یا میانهٔ راه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رفتن مرد در جرج. (زمین سنگناک یا میانهٔ راه). (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || (اِ) زمین درشت سنگناک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (متن اللغة). زمین درشت. (از اقرب الموارد). || جاده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). جواد الطرق. (متن اللغة). || میانهٔ راه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ جَ رِ ] (ع ص) بی آرام و جنبنده. (آنندراج). مضطرب و جنبان. (از متن اللغة): وشاح جرج؛ حمیل جنبان و فراخ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ جُ ] (ع اِ) جِ جُرجَة، به معنی خرجینه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || ظرفی است از ظرفهای زنان. (لسان از ذیل اقرب الموارد). ظرفی است از ظرفهای زنان و آن کیسه ای است از چرم همانند خرجین که بالای آن تنگ و پایین آن وسیع است و توشه را در آن قرار دهند. (از متن اللغة). جُرجَة. (متن اللغة).[ جَ ] (ع مص) چریدن شتر مرتع را. (از ذیل اقرب الموارد) (از متن اللغة).[ جُ ] (اِخ) شهری است به فارس. (منتهی الارب) (از متن اللغة) (ناظم الاطباء). شهری است از نواحی فارس. (از معجم البلدان) (مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۱۸).[ جَ ] (اِخ) نام جد محمد فقیه بن سعید اندلسی است. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «جرج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رج» برای سرودن شعر