معنی جرار
8 بازدید
[ جَ رْ را ] (ع ص) بسوی خود کشنده. (غیاث اللغات، از منتخب و کنز) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). مبالغهٔ جار. (از اقرب الموارد). کشندهٔ بغایت. (از شرفنامهٔ منیری). کشنده. (یادداشت مؤلف). و بهمین معنی است: «جرار اذیال المعالی والقنا». (از اقرب الموارد). || در عربی اخذکننده و گیرنده را گویند. (برهان). || لشکر بسیار و انبوه که از بسیاری مردم آهسته روند. (غیاث اللغات). لشکری باشد آراسته از بسیاری. (برهان). لشکر گران رو از جهت کثرت و انبوهی. (ناظم الاطباء) (آنندراج). لشکری که در انبوهی آهسته رود. (از شرفنامهٔ منیری). بهمین معنی است: جیش جرار؛ لشکر گران رو بجهت کثرت. (از منتهی الارب). لشکر بسیار. و گویند لشکری است که از بسیاری کند رود. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء): ستندم اذیأتی علیک رعیلنا بارعنَ جرار کثیرحواصله. (از اقرب الموارد). آن لشکر که از بسیاری گویی خویش همی کشد. (مهذب الاسماء). || آن کژدم کوچک که دنبال همی کشد. (مهذب الاسماء). - جیش جرار؛ لشکر گران رو از جهت کثرت و انبوهی. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - سپاه جرار؛ لشکر جرار. رجوع به لشکر جرار شود. - لشکر جرار؛ لشکر سخت بسیار. لشکر گران. سپاه جرار: برخیره نکرده ست بنام تو سراسر این ملک بی اندازه و این لشکر جرار. فرخی. رهی به پیش خود اندر گرفت و گرم براند بزیر رایت منصور لشکر جرار. فرخی (دیوان ص ۵۱). سطوتی هست این چنین هایل لشکری هست این چنین جرار.مسعود. خزائن آراسته و لشکر جرار و بندگان فرمانبردار. (چهارمقالهٔ نظامی عروضی). و بعد از آن لشکری جرار سوار و پیاده جمع کرد و قصد قلعهٔ بیار کرد که مستحفظ آن علی بن حمیدالبیاری بود. (تاریخ بیهق ص ۹۷). ای یک تنه صدلشکر جرار چو خورشید کارایش این دایرهٔ سبز غطائی.خاقانی. منصور مقدم او مکرم داشت و در اکرام و اعزاز و اعتنا بمهمات او مبالغت تمام واجب دید و لشکر جرار بکفایت مهم او نامزد کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶). در اثناء آن حال رایات ناصرالدین سبکتگین برحسب میعادی که رفته بود برسید با حشمتی بسیار و لشکری جرار. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۶). از اولیاء دین و مطوعهٔ اسلام حشمی بسیار و لشکری جرار فراهم کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۱). || سبوکن. (دهار). || سبوفروش. (دهار) (مهذب الاسماء).[ جِ ] (ع اِ) جِ جَرَّة، به معنی سبو. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). سبوها. (آنندراج) (از اقرب الموارد). جِ جَرَّة، به معنی سبوی آب. (از معجم البلدان). || خرمهره ها. (آنندراج). || در عبری، به معنی مسکن است. (از قاموس کتاب مقدس).[ جِ ] (اِخ) موضعی است به نواحی قنسرین. (از معجم البلدان).[ جِ ] (اِخ) جِرارِ سعد؛ موضعی است به مدینه که سعدبن عباده سبوهای آب را در آنجا قرار میداد تا سرد شود آنگاه به میهمانان بدهد. (از معجم البلدان).[ جُ ] (اِخ) نام کوهی است و در ابیات زیر ذکر آن آمده : لمن الدیار بجانب الاحفار فبتیل دمخ او بسفح جرار امست تلوح کأنها عامیة والعهد کان بسالف الاعصار. ابن مقبل (از معجم البلدان).[ جِ ] (اِخ) شهری است از شهرهای معروف فلسطین که در جنوب شرقی غزه فیمابین قادش و شور واقع گردیده است (سِفر پیدایش ۲۰: ۱) و دور نیست که همان مکانی باشد که الآن به خرابهٔ ام جرار معروف است. ابراهیم و اسحاق بواسطهٔ قحطی بدین شهر رفتند و هر دو در خصوص زوجه های خود به ابی مالک شهریار آنجا گفتند که اینان خواهران ما میباشند. ابی مالک لقب پادشاه آنجا بود چنانکه در سفر پیدایش ۲۰: ۱ و ۲۶ مذکور است. و آسا نیز حبشیان را بدانجا بازگردانید. (دوم تواریخ ایام ۱۴: ۱۴). ولی محل آن از روی یقین و قطعی معلوم نیست. (از قاموس کتاب مقدس).[ جَ رْ را ] (اِخ) ابوالعوام فایدبن کیسان به این کلمه شهرت دارد. او از ابوعثمان نهدی روایت کند و حمادبن سلمة و جمع کثیری جز او از وی روایت دارند. (از لباب الانساب).[ جَ رْ را ] (اِخ) کلیب بن قیس بن بکیربن عبدیالیل بن ناشب بن غیرةبن سعدبن لیث بن بکربن عبدمناة که او را بجهت جرأت و جسارتی که در جنگ داشت جرار میگفتند. وی به ابولؤلؤ حمله برد ولی ابولؤلؤ او را بقتل رسانید. (از لباب الانساب).
کلمات همقافیه با «جرار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر