معنی جراحت

معنی جراحت

5 بازدید
[ جِ حَ ] (ع اِ) خستگی. (منتهی الارب) (از شرح قاموس) (از ناظم الاطباء). جراحة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). ج، جِراح. و جِراحات. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از شرح قاموس). || یک زخم و یک ضرب. (شرح قاموس) زخم و ریش. (غیاث اللغات) (آنندراج). خیم. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). قرحه. (زمخشری). کلم. (یادداشت مؤلف). تفرق اتصالی که بگوشت فرو شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: بکسر جیم و فتح راء مهمله در اصطلاح پزشکان، جدایی پیوستگی در گوشت بدن است در صورتی که گوشت بدون چرک باشد ولی اگر مقرون به چرک بود آن را قرحه گویند. قرشی گوید، جدا ساختن اتصال گوشت اگر تازه باشد آن را جراحت نامند و اگر مدتی از آن گذشته و چرک کرده باشد آن را قرحه خوانند -انتهی. بنابراین قرحه غیر جراحت است. و در وافیه است که جراحت از قرحه اعم باشد آنجا که گوید: تفرق اتصال اگر بگوشت فرو شود آن را جراحت گویند. و اگر جراحت ریم آرد آن را قرحه گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به تذکرهٔ داود ضریر انطاکی شود: شبگیر وی را در مهد بخوابانیدند و خادمی را بنشاندند او را نگاه میداشت و گفتند از آن جراحت نمی تواند نشست. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۷). دوش همه شب نخفتم از این جراحت. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۳). درد تو جراحتی است ناسور از زخم اجل شفات جویم.خاقانی. با جراحت چون بهایم ساز در بی مرهمی کز جهان مردمی مرهم نخواهی یافتن. خاقانی. نکنم مرهم جراحت خویش کان جراحت به مهر بازوی است.خاقانی. با جراحت بساز خاقانی تا قصاص از زمانه بستانم.خاقانی. کم خور و بسیاری راحت نگر بیش خور و بیش جراحت نگر.نظامی. نگار من چو درآید بخندهٔ نمکین نمک زیاده کند بر جراحت ریشان.سعدی. || چرک و ریم. (ناظم الاطباء). ظاهراً این معنی متداول فارسی زبانان است. || فارسیان به معنی زخم کهنه و ناسور استعمال نمایند: از نظر افتادهٔ یاریم و مدتها گذشت زخمهای تیغ استغنا جراحتها شده ست. وحشی (از آنندراج). - جراحت بر جگر داشتن یا بودن؛ کنایه از اندوه و غم فراوان داشتن : بر جگر صد جراحت است مرا یک قصاص جراح بفرستد. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۶۰۸). - جراحت بزبان شستن؛ لیسیدن جراحت چون جانوران. و کنایه از نداشتن مرهم و دارو: چون سگ به زبان جراحت خویش میشویم و مهربان ندیدم.خاقانی. - جراحت به هم رساندن؛ مبتلا به جراحت شدن. مجروح گشتن. (ناظم الاطباء). - جراحت چیزی بر دل بودن؛ کنایه از قرین اندوه و درد بسیار بودن برای آن چیز: خود بر دلم جراحت مرگ رشید بود از مرگ شیخ رفت جراحت ز التیام. خاقانی. خوش آن نگار شفایی که تا به روز جزا جراحتش به دلِ داغ داغ میماند. شفایی اصفهانی (از ارمغان آصفی). || صلی الله علیه و آله و سلم به معنی زخمی نیز آمده است. (آنندراج): مرغان دشت را ز غمم دل جراحت است شب نیست کاین خروش به هامون نمیرود. نظیری (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «جراحت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید