معنی جراح

معنی جراح

6 بازدید
[ جِ ] (ع اِ) جِ جراحة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جِ جراحت است که یک زخم و یک ضرب باشد. (شرح قاموس). زخمها. جراحتها. (آنندراج). || جِ جُرح که اسم مصدر از جَرح است. (از اقرب الموارد). خستگیها. رجوع به جرح شود: ما اجد من داء جراحها اشد مما اجد من الم وقعها. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۸). بر جگر صد جراحت است مرا یک قصاص جراح بفرستد. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۶۰۸). ز سعی و فضل تو داروی و مرهمم باید که تن رهین سقام است و دل اسیر جراح. خاقانی.
[ جَ رْ را ] (ع ص، اِ) کسی که جراحات را معالجه میکند. (از اقرب الموارد). کسی که زخم دارها را مداوا و پرستاری می کند. آنکه عالم به علم جراحی باشد. (ناظم الاطباء). دستکار. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). خسته بند. (یادداشت مؤلف). در تداول امروز پزشکانی را گویند که با وسائل علمی بیماران را با دریدن و بریدن و بخیه زدن علاج می کنند: درشتی و نرمی بهم در به است چو رگزن که جراح و مرهم نه است. سعدی. || بسیار جراحت کننده. (آنندراج). خسته کننده. (یادداشت مؤلف).
[ جَ رْ را ] (اِخ) نهر... شعبه ای از نهر جهانگیری است و جهانگیری منشعب است از رود جراحی.
[ جَ رْ را ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن زیادبن همام. وی باتمیم بن عمر تیمی از طرف المهدی والی سیستان شده بود و در سیستان میزیست. رجوع به تاریخ سیستان چ بهار ص ۱۴۸ شود .
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن شاجر ذروی صبیانی. شاعری بود که در قرن نهم هجری در وادی صبیا بدنیا آمد و دیوان شعری دارد. رجوع به معجم المؤلفین شود.
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن ضحاک. از روات بود و بعضی او را جزء مناکیر دانسته اند. رجوع به لسان المیزان شود.
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن عبداللََّه. وی از طرف عمربن العزیز پس از عزل یزیدبن مهلب از امارت خراسان، والی آن دیار شد. (از حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۱۷۲). ظاهراً همان جراح بن عبداللََّه حکمی است. رجوع به کلمهٔ مزبور و تاریخ گزیده ص ۲۷۹ و ۲۸۱ و عیون الاخبار ص ۱۲۹ و عقدالفرید ج ۱، و ۳ و ۷ و سیرة عمربن عبدالعزیز صص ۸۶ -۹۶ شود.
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن عبداللََّه حکمی. وی از طرف عمربن عبدالعزیز خلیفهٔ اموی والی خراسان و سیستان شد. و به وی فرمان داد که چنانکه من عمل کردم تو نیز باید عمال خود را از اهل دین و ورع و علم و زهد انتخاب کنی. (از تاریخ سیستان چ بهار ص ۱۲۲). عبداللََّه بن مبارک گوید، عمربن عبدالعزیز به جراح بن عبداللََّه حکمی چنین نوشت: و ان استطعت ان تدع مما احل اللََّه لک مایکون حاجز بینک و بین ما حرم اللََّه علیک فافعل فانه من استوعب الحلال کله تاقت نفسه الی الحرام. (از البیان والتبیین ج ۳ ص ۱۱۱).
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن عبداللََّه حکمی یمنی. وی بزمان رشید خلیفهٔ عباسی امیر خراسان بود. ابونواس شاعر حکمی از موالی اوست. (یادداشت مؤلف).
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن عبداللََّه مدائنی. طوسی و ابن نجاشی او را در شمار رجال شیعه آورده اند. او را تصنیفی است که در آن از حضرت جعفر صادق (ع) روایت دارد. و نضربن سوید از او روایت دارد. (از لسان المیزان).
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن عبدالملک از وزراء امویان بود. مؤلف دستورالوزراء آرد: پوشیده نماند که صاحب جوامع التواریخ جلالی، قعقاع بن عیسی و جراح بن عبدالملک عبداللََّه و بکیربن شماخ لخمی را در سلک وزرای بنوامیه شمرده اما ذکر نکرده که جماعت مذکور ملازم کدام یک از حکام بنی امیه بوده اند. والعلم عنداللََّه تعالی. (دستورالوزراء ص ۲۳).
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن قبیصهٔ اسدی. شخصی از خوارج بود که زخم بر ران حضرت امام حسن (ع) زد. مؤلف حبیب السیر آرد: القصه حسن رضی اللََّه تعالی عنه از آنجا به جانب مداین روان شد. و در اثناء راه شخصی از خوارج که او را جراح بن قبیصهٔ اسدی میگفتند انتهاز فرصت نمود و زخمی گران بر ران سید جوانان چنان زد که اثر زخم به استخوان رسید و عبداللََّه بن حنظل باتفاق عبداللََّه بن ظبیان جراح را گرفته به قتل رسانیدند. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۲۴).
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن ملیح، مکنی به ابووکیع. تابعی بود. رجوع به ابووکیع جراح بن ملیح شود.
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن منهال، مکنی به ابوالعطوف و ملقب به جزری. از محدثان بود. احمد گوید، وی غفلت داشت. و ابن مداینی گوید: حدیث خود را نمی نوشت. و بخاری و مسلم او را از مناکیر دانند و نسائی و دارقطنی او را متروک دانسته اند. ابن حبان گوید، دروغ در حدیث وارد میکرد و شراب می نوشید. وی بسال ۱۶۸ هـ . ق. درگذشت. و روایاتی در لسان المیزان از او نقل شده است. رجوع به کتاب مذکور شود.
[ جَ رْ را ] (اِخ) ابن موسی. از روات بود. ازدی او را مجهول دانسته است. (از لسان المیزان).
[ جَ رْ را ] (اِخ) اشجعی. طبرانی ترجمهٔ حال او را آورده است. احمد و ابوداود از طریق عبداللََّه بن عتبةبن مسعود حدیث او را روایت کرده اند. او را ابوالجراح نیز گفته اند. رجوع به الاصابة فی تمییز الصحابة شود.
[ جُ رْ را ] (اِخ) سباک بن منذر شیبانی. وی مردی پاک دین و نیکوسیرت بود که از طرف عمربن عبدالعزیز والی سیستان شد و دیرگاه آنجا بماند و مردمان از او آسایش یافتند. و فتنه برخاست تا آنکه عمربن عبدالعزیز او را عزل کرد. (از تاریخ سیستان چ بهار ص ۱۲۳).
[ جَ رْ را ] (اِخ) عامربن عبداللََّه. همان ابوعبیدة جراح است. (از ریحانة الادب). رجوع به ابوعبیدةبن جراح شود: کجاست جابر انصار و کو اویس قرن کجا ابوعبیده جراح و مالک اژدر. ناصرخسرو.
[ جَ رْ را ] (اِخ) محمد پاشا. از وزیران پادشاهان عثمانی که به صدارت عظمی نیز رسیده بود. ابتدا به خدمت سلطان مرادخان ثالث و پس از آن به خدمت شاهزاده سلطان محمدخان ختایی رسید، و در دوران سلطان محمدخان بسال ۱۰۰۶ (هـ . ق.) به مسند صدارت نایل شد و پس از مدتی بسال ۱۰۱۲ درگذشت، و در جامع شریف جراح پاشا که به نام خود او معروف است دفن گردید. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۳).

کلمات هم‌قافیه با «جراح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید