معنی جر
16 بازدید
[ جَ رر ] (ع اِ) بن کوه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). دامن کوه. (از اقرب الموارد). و فی حدیث عبدالرحمان: رأیته یوم احد عند جرالجبل؛ اَی اسفله. (ذیل اقرب الموارد، از قاموس و لسان). قال الراجز «و قد قطعتُ وادیاً و جراً» کذا فی الصحاح و فی القاموس. یا اینکه مصحف است که برای قراء پیش آمده و صواب آن جراصل مانند علابط است. (از منتهی الارب). بیخ کوه. یا آن تصحیف است مر قراء را و صواب جراصل کعلابط الجبل است. (شرح قاموس). || زنبیل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (ذیل اقرب الموارد). زبیل. (شرح قاموس). || چیزی که از سلاخهٔ عرقوب شتر سازند و در آن زنان گوشتی که جهت ذخیره با توابل پزند گذارند و از دنبالهٔ هودج و جز آن آویزند و آن پیوسته جنبان باشد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و چیزی است که از پی پای شتر بعد از سلاخی سازند که زنان گوشت خشک بریان کرده شده را در آن نهند و در مؤخر جامه دان خود نهند و آویزند و همیشه آویزان و متحرک باشد. (شرح قاموس). || سوراخ کفتار و روباه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (شرح قاموس). سوراخ روباه و کفتار و موش و موش صحرایی. (از اقرب الموارد). || مغاک و گودال در زمین. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گود از زمین. (شرح قاموس). || رسنی که در ساز قلبه بندند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رسنی است که بسته میشود در آلات کار و زراعت. (شرح قاموس). || ریسمان مشک. (لغت محلی شوشتر). || حرکت زیر. (منتهی الارب) (کشاف اصطلاحات الفنون). مقابل رفع و نصب و جزم. یکی از انواع چهارگانهٔ اِعراب و آن سه دیگر رفع و نصب و جزم باشد وصورت آن در کتابت گاه چنین -ٍ و گاه بدینسان -ِ باشد: در علم نحو رفع و نصب و جر و جزم را در کلمه معرب آرند در برابر ضم و فتح و کسر و سکون که در کلمه مبنی متداول است. و صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: در نزد نحویان بر گونه ای از اعراب اطلاق شود خواه حرکت باشد و خواه حرف. و چنانکه از موشح شرح کافیه مستفاد میشود آن را علامت نیز خوانند... و آنچه را که از آن جر حاصل آید، جار و عامل جر نامند و کلمه ای را که در آخر آن جر پدید آید مجرور خوانند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). - جرجوار؛ در تداول نحویان، آن است که کلمه تنها به سبب پیوستگی به کلمهٔ مجرور مقدم بر آن مجرور گردد نه به سبب دیگری و بنابراین جر کلمه نخست به سبب عامل باشد و جر کلمه دوم تنها به سبب پیوستگی و مجاورت است نه به عامل یا به سبب تبعیت همچون توابع، مانند جر کلمهٔ «ارجلکم» در قول خدای تعالی: و امسحوا برؤسکم و ارجلکم ، در نزد آنکه ارجلکم را به جر قرائت کرده و گفته است جر آن تنها به سبب مجاورت کلمه با برؤسکم است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). - جر داشتن کلام؛ کشیده شدن آن. ادامه یافتن آن. دراز شدن آن : این سخن پایان ندارد ای غلام زانکه جری سخت دارد این کلام. مولوی. - حرف جر؛ حرفی که کلمه را جر دهد، چون: مِن و فی و علی و جز اینها. رجوع به همین ترکیب و حروف جر و حروف جاره شود. - حروف جر؛ حروف جر دهنده یا حروف جاره. رجوع به حروف جاره شود. || جِ جره، که به معنی سبوی از سفال است. (شرح قاموس). جمع الجرة من الخزف. (اقرب الموارد). || (مص) کشیدن. (لغت محلی شوشتر) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (برهان). جذب کردن. (از ذیل اقرب الموارد). به معنی کشیدن است مانند اجترار. (شرح قاموس). امتداد و کشیدن. (از اقرب الموارد): کان ذلک العام کذا و هلم جراً، اَی امتد ذلک الی الیوم. و نصب بر مصدریت یا حال بودن است. (از اقرب الموارد). معناها استدامة الامر و اتصاله. (منتهی الارب). || به نرمی راندن ستور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). به نرمی راندن ناقه. (از اقرب الموارد). راندن دابة. (شرح قاموس). || روان چریدن شتر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). چرا کردن شتران است و سیر کردن آنها. (شرح قاموس). || سوارشده گذاشتن شتر ماده را به چرا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سوار شدن بر ماده شتر است و رها کردن آن را بهر چرا. (شرح قاموس). || کفانیدن زبان شتربچه تا شیرنخورد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). به معنی شکافتن زبان شتربچه است تاشیر مادر نخورد. (شرح قاموس) (از اقرب الموارد): فکرّ الیها ابمبراته کماخلَّ ظهرَ اللسان المُجر. امرؤالقیس (از لسان العرب). || نزادن ناقه بچه را یک ماه یا دو ماه یا چهل روز بعد تمامی سال حمل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کشیدن ناقه است بچهٔ خود را بعد از تمامی سال یکماه یا دو ماه یا چهل روز و آن ناقه را جرور خوانند. (شرح قاموس). تجاوز کردن از وقت حمل. (از اقرب الموارد). || زیر دادن کلمه را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). زیر دادن آخر کلمه را. (کشاف اصطلاحات الفنون). بخفض کردن سخن. (زوزنی) (تاج المصادر). || نازادن اسب ماده بعد یازده ماه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زیاده شدن ماده اسب حامله است بریازده ماه که نزاید. (شرح قاموس). || درگذشتن ولادت زن نه ماه را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). تجاوز کردن زاییدن زن است از نه ماه. (شرح قاموس) (اقرب الموارد). || گناه کردن بر خود و بر دیگران. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جنایت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد) (زوزنی). || مخاصمة. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). || حفر کردن اسب زمین را با پای خود. (از اقرب الموارد). جرالخیل الارض بسنابکها؛ خدّتها؛ اَی احدثت فیها حفراً. (اقرب الموارد). || در عربی به معنی کشیدن و اخذ کردن باشد، یعنی بچاپلوسی و شیرین زبانی از کسی چیزی گرفتن. (برهان).[ جَ ] (اِ) هر شکافی را گویند عموماً. (برهان). شکاف عموماً. (آنندراج) (انجمن آرا). شکاف. رخنه. چاک. شقاق. (ناظم الاطباء). || زمین شکافته. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). شکافی که در زمین باشد. (غیاث اللغات). شکاف در زمین. مغاک. زمین شکافته. خندق. (ناظم الاطباء). خندق. نهر برای کشیدن زهاب. (حاشیهٔ برهان چ معین): دلش نگیرد زین کوه و دشت و بیشه و رود سرش نپیچد زین آب گند و لوره و جر. عنصری. ترا بزرگ سپاهی است وین دراز رهی است همه سراسر پرخار و مار و لوره و جر. فرخی (دیوان ص ۶۸). خفیف چون خبر خسروجهان بشنید دوان گذشت و بجوی اندراوفتاد و به جر. فرخی. جویست و جر پردهٔ عبرت ز دردها ره پر ز جر و جوی و هوا سرد و تیره فام. ناصرخسرو. جریست در رهت که پدرت اندرو فتاد تا نوفتی درو چو پدر تو مکابره. ناصرخسرو. نی نی که تو بر اشتر تن شهره سواری وندر ره تو جوی و جر و بیشه و غار است. ناصرخسرو. ایزد بر آسمانت همی خواند تو خویشتن چرا فکنی در جر.ناصرخسرو. ای برادر چشم من زینها و زین عالم همه لشکری انبوه بیند در رهی پرجوی وجر. ناصرخسرو. و شیر از بیم صعلوک روان گشت و صعلوک آن را در جر و جوی بشتاب میراند. (سندبادنامه ص ۲۲۰). صعلوکی بغایت چست و چالاک درآمد و پای در پشت من آورد و مرا در فراز و نشیب و جروجوی میراند. (سندبادنامه ص ۲۲۲). جر کمان ز دست جهانجوی چون بخواست از خون جنگجویان انباشت جوی و جر. ؟ (از انجمن آرا). ره گریوهٔ صبر و شکیب در پیش است سمند شوق جهاند مگر بجوی و جرم. ظهوری (از آنندراج). سخن سفر نگزیند بیاری قلمم که لاله زار ضعیف و گذر بجوی و جر است. ملاشأنی تکلو (از آنندراج). || مجازاً به معنی نقب و کوچهٔ سلامت. (غیاث اللغات). - جوی و جر؛ کنایه از دشواریهای راه و پیچ و خم و گودالهایی که در مسیر کسی قرار دارد: جویست و جر پردهٔ عبرت ز دردها ره پر ز جر و جوی و هوا سرد و تیره فام. ناصرخسرو. - در جر فکندن؛ در نهر انداختن و بمجاز در مرحلهٔ پست افکندن. به سوی پستی گراییدن : ایزد بر آسمانت همی خواند تو خویشتن چرا فکنی در جر.ناصرخسرو. || به لهجهٔ طبری، پایین. مقابل جور به معنی بالا. (یادداشت مؤلف). در واژه نامه طبری به کسر جیم به این معنی آمده است. رجوع به کلمهٔ مزبور شود.[ جِ ] (اِ) پایین. (واژه نامهٔ طبری). مقابل جور به معنی بالا. مؤلف این کلمه را به این معنی بفتح جیم ضبط کرده است. || (اِ صوت) حکایت آواز و دریدن جامه یا کاغذ و مانند آن. بانگ دریدن جامه و امثال آن. (یادداشت مؤلف). || پاره کردن. دریدن. - جر زدن؛ تقلب کردن در بازی و جز آن. - جر دادن؛ دغل کردن در بازی و معامله. نکولی. رجوع به جر شود.[ جُ ] (اِ) زین اسپ. (غیاث اللغات، از رشیدی و بهار عجم) (آنندراج) (انجمن آرا). زین اسب. (برهان): به آهنگ محاصره جرهابسته [ و ] دست شجاعت به جنگ برگشاده. (ظفرنامهٔ شرف الدین یزدی، از آنندراج).[ جَ رر ] (اِخ) در اصل جبل عین الجر بوده و آن کوهی است به شام در ناحیهٔ بعلبک. (از معجم البلدان).[ جَ ر ر ] (اِخ) موضعی است بحجاز در دیار اشجع. در آن ناحیه بین طائفهٔ اشجع و بنوسلیم بن منصور، جنگ روی داده است. راعی گوید: و لم یسکنوها الجر حتی اظلها سحاب من العوا تثوب غیومها. (از معجم البلدان).[ جَ رر ] (اِخ) موضعی است به احد و در آنجا غزوهٔ احد میان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و قریش روی داد. عبداللََّه بن زبعری گوید: ابلغا حسان عنی مألکاً فقریض الشعر یشفی ذا الغلل کم تری بالجر من جمجمة و اکف قد اترّت و رجل. و ابیات زیر را حجاج بن علاط سلمی در مدح علی بن ابیطالب (ع) در خصوص قتل طلحةبن ابی طلحة علمدار مشرکان در جنگ احد سروده است : للََّه ایّ ْ مذبب عن حرمة اعنی ابن فاطمة المعم المخولا سبقت یداک له بعاجل طعنة ترکت طلیحة للجبین مجدلا و شددت شدة باسل فکشفتهم بالجر اذ یهوون اخول اخولا. (از معجم البلدان).[ ] (اِخ) شیخ حسین بن محمد طرابلسی. وی به شهر طرابلس بسال ۱۲۶۱ هـ . ق. متولد شد و مقدمات را نزد شیخ عبدالقادر رافعی فراگرفت و سپس تحصیلات خویش را در مدرسهٔ الازهر تمام کرد و به مولد خویش برگشت و روزنامهٔ طرابلس را به مدیریت خویش تأسیس کرد. او منطبق ساختن مسائل علوم طبیعی وفلسفی را بر قواعد دینی وجههٔ همت خویش ساخت. او راست: ۱ -الحصون الحمیدیه لمحافظة العقائد الاسلامیة. که در مطبعة السعادة به چاپ رسیده است. ۲ - الرسالة الحمیدیة فی حقیقة الدیانة الاسلامیة و حقیقة الشریعة المحمدیة. که در مطبعة ولایت سوریه در دمشق بطبع رسیده است. ۳ - ریاض طرابلس. این کتاب مجموعه ای است در ده جزو که مؤلف مقالات برگزیده خود را که در روزنامهٔ طرابلس منتشر شده در آن جمع کرده و در شام بچاپ رسیده است. ۴ - هدیة الالباب فی جواهرالآداب. منظومه ای است در موضوعات اخلاقی و حسن سلوک که در مطبعة المیمنیه به طبع رسیده است. (از معجم المطبوعات).
کلمات همقافیه با «جر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جر» برای سرودن شعر