معنی جذم
6 بازدید
[ جَ ] (ع اِ) اصل مردم و جز او. (مهذب الاسماء). اصل و بن هر چیز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اصل. (المنجد). جِذم. (منتهی الارب) (المنجد). || روییدن گاه. منبت. (از المنجد). جِذم. (المنجد). ج، اَجذام و جُذوم. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به جِذم شود. || بن دندان. (مهذب الاسماء). || بن درخت و کونهٔ درخت. (مهذب الاسماء). || (مص) بریدن. (از منتهی الارب). بریدن و قطع کردن. (ناظم الاطباء). بشتاب بریدن. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). || بریده شدن دست و افتادن سرانگشتان. (از منتهی الارب). بریده و بریده دست شدن. || بیماری جذام پیدا کردن. (آنندراج).[ جِ ] (ع اِ) اصل و بن هر چیز. (آنندراج) (از منتهی الارب). اصل هر چیز مانند اصل دیوار و جز آن. (قطر المحیط). بیخ هر چیز و اصل عمارت. (از غیاث اللغات). جَذم. (منتهی الارب) (المنجد). رجوع به جَذم شود. - جذم الاسنان؛ منابتها. (ذیل اقرب الموارد). - جذم القوم؛ اصل قوم. (از ذیل اقرب الموارد). و در حدیث حاطب: «لم یکن رجل من قریش الا له جِذْم بمکة»، مقصود اهل و عشیرة است. (ذیل اقرب الموارد). - رجل جذم؛ تهافتت اطرافه من الجذام. (از ذیل اقرب الموارد).[ جَ ذِ ] (ع ص) تیزرو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || شتاب کننده. (شرح قاموس). شتاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سریع. (قطر المحیط) (ناظم الاطباء).[ جَ ذَ ] (ع مص) بریده شدن دست کسی. (از منتهی الارب) (شرح قاموس). || افتادن سرانگشتان کسی. (از منتهی الارب) (شرح قاموس). || مبتلا گردیدن به مرض خوره. (منتهی الارب) (شرح قاموس). مجذوم شدن؛ یعنی بریده دست و انگشتان شدن. (از المنجد).[ جَ ذَ ] (اِخ) زمینی است ببلاد فهم. (منتهی الارب) (شرح قاموس). زمینی است ببلاد فهم بن عمروبن قیس عیلان. قیس بن عیزارة هذلی خطاب به تأبط شراَ گوید: اثابت خلّفت اختک عاتقا تجمع عند الحومسات ایورها و اخبرنی ابو المضلل انها قفا جذم، یهدی السباع زفیرها. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «جذم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذم» برای سرودن شعر