معنی جذع

معنی جذع

6 بازدید
[ جَ ] (ع مص) بی علف بستن ستور را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بازداشتن چارپا در جای بی علف (شرح قاموس). واداشتن ستور بی علف. (تاج المصادربیهقی) (مصادر زوزنی). || بستن دو شتر را در یک رسن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قرنهما بقرن؛ ای حبل. (از اقرب الموارد). بهم بستن دو شتر را به یک ریسمان. (از شرح قاموس). || بزندان کردن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی). بند کردن. (غیاث اللغات). || خوار داشتن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || بینی و گوش و دست بریدن. (غیاث اللغات، از منتخب).
[ جَ ] (ع مص) بی علف بستن ستور را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بازداشتن چارپا در جای بی علف (شرح قاموس). واداشتن ستور بی علف. (تاج المصادربیهقی) (مصادر زوزنی). || بستن دو شتر را در یک رسن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قرنهما بقرن؛ ای حبل. (از اقرب الموارد). بهم بستن دو شتر را به یک ریسمان. (از شرح قاموس). || بزندان کردن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی). بند کردن. (غیاث اللغات). || خوار داشتن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || بینی و گوش و دست بریدن. (غیاث اللغات، از منتخب).
[ جَ ذَ ] (ع اِ) آنچه پیش از ثنی باشد، یعنی گوسپند و گاو بسال دوم در آمده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). گوسفند که بسال دوم باشد. (غیاث اللغات، از لطائف و منتخب). سال پیش از ثنی است و ثنی آن است از شتر پای بشش سال گذاشته و در اسب پای بچهار سال گذاشته، و در گوسفند و گاو آن است که پای به سه سال گذاشته باشد. (از شرح قاموس) (از قطر المحیط). از کره اسب آنچه پای بدو سال گذاشته باشد. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۳۰). آنچه بسال دوم درآمده از گوسفند. (کشاف اصطلاحات الفنون). گاو دوسالهٔ نر. (یادداشت مؤلف). || کرهٔ اسب بسال سوم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از شرح قاموس) (از قطر المحیط) (غیاث اللغات). || گاو که بسال سوم باشد. (غیاث اللغات) (کشاف اصطلاحات الفنون). || شتر بسال پنجم. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۳۴). (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از شرح قاموس) (قطر المحیط). ج، جُذعان و جَذعان و جِذاع و اَجذاع. (از منتهی الارب) (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). مؤلف کشاف اصطلاحات اختلاف اقوال را چنین آرد: بفتح و ذال معجمه در لغت آنچه بسال سوم درآمده از گاو و اسب. و بسال پنجم درآمده باشد از شتر. و بسال دوم درآمده باشد از گوسپند. و به اصطلاح فقهاء، بره ای که بیشتر سال بر او گذشته باشد. چنانکه در منتخب و کنزاللغات آمده است و صاحب صراح گوید: جذع بدو فتحه آنچه بسال دوم درآمده باشد از گوسپند و بسال سوم از گاو و بسال پنجم از شتر. و در بعضی از کتب لغت آمده الجذع دوساله شدن گوسپند و گاو و آهو و اسب و پنجساله شدن اشتر. و مؤلف جامع الرموز در کتاب زکوة گوید: جذع، شتری که پنج سال از سن او گذشته باشد و در اصطلاح شریعت شتر چهارساله باشد چنانکه صاحب شرح عطاوی ذکر کرده، لکن در عامهٔ کتب فقه و لغت چهار تا انتهای پنجسالگی را جذع گویند زیرا انتهای پنجسالگی سن جوانی این قبیل حیوانات است و اصل معنی جذع هم جوان است و جذعه مؤنث جذع است. و مؤلف جامع الرموز در کتاب اضحیه گوید: جذع بدو فتحه در لغت از جنس میش آن را گویند که یک سالش تمام باشد و از بز آنکه پا در دوسالگی نهاده باشد. و از گاو آنکه داخل سه سالگی شده. و از شتر آنکه پن جساله باشد. و جز این نیز گفته اند چنانکه ابن الاثیر گفته است. و در شریعت ازمیش نزد اکثرآن است که از یک سال بیشتر داشته باشد چنانکه در کافی آمده است و صاحب محیط بیشتر از یک سال را اینطور تفسیر کرده که داخل ماه هشتم شده باشد. و صاحب خزانه گفته است که یعنی ششماه و اندی بیش از یک سال داشته باشد. و مؤلف شاهدی گفته که نزد فقهاء ششماه او تمام شده باشد و زعفرانی گفته که پیش از ششماهه یا هشت ماهه و یا نه ماهه باشد. و کمتر از آن را حمل گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون). || جوان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تازه جوان. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). یقال: فلان فی هذا الامر جذع؛ یعنی نو درآمده. (منتهی الارب). یعنی فلان در این کار تازه درآمده است. (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء). و منه قول ورقةبن نوفل: «یا لیتنی فیها جذع»؛ اَی لیتنی اکون شاباً حین تظهر نبوته حتی ابالغ فی نصرته. (اقرب الموارد). - الازلم الجذع؛ روزگار. (منتهی الارب). روزگار سخت پربلا. (ناظم الاطباء). دهر. (اقرب الموارد): یا بشر لولم اکن منکم بمنزلة القی یدیه علیّ الازلم الجذع. اخطل (از اقرب الموارد). - || اسد. (قطر المحیط) (از منتهی الارب). شیر بیشه. (ناظم الاطباء). برخی این ترکیب را به شیر تفسیر کرده اند ولی مورد اعتماد نیست. (از اقرب الموارد). - الدهر جذع ابداً؛ یعنی پیوسته جوان است. پیر نگردد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء): لاآتیک الازلم الجذع؛ اَی لاآتیک ابداً لانّ الدهر ابداً جدید کأنه فتی لم یسن. (اقرب الموارد). - ام الجذع؛ داهیه و بلا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از قطر المحیط). - ذهبوا جذع مذع، مبنیتین علی الفتح؛ یعنی پریشان و متفرق شدند، به هرسو. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (از ناظم الاطباء).
[ جَ ذَ ] (اِخ) ثعلبة بن زیدبن الحارث. رجوع شود به امتاع الاسماع ص ۹۰.
[ جِ ] (اِخ) ابن عمرو. غسانی است. (شرح قاموس) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). نام مردی است. (اقرب الموارد). و اشاره به این مثل عرب است که خذ من جذع ما اعطاک؛ یعنی بگیر از جذع آنچه داده است ترا. (شرح قاموس). و فی المثل : خذ من جذع ما اعطاک. و این مثل در غنیمت شمردن عطای بخیل گویند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و اصل این مثل این است که غسان میداد بپادشاه سلیح هر سال دو دینار از هر مردی و بود پادشاه سلیح، سبطةبن المنذر سلیحی، پس آمد سبطه و میخواست از غسان دو دینار را پس [ جذع ] داخل شد بمنزل و خانهٔ سبطة، پس بیرون آمد در حالی که گیرنده بود بخود شمشیر سبطة را پس زده بود به آن شمشیر سبطة را تا سترده شده بود و گفت که «خذ من جذع ما اعطاک». یا اینکه اصل مثل آن است که داد جذع شمشیر خود را به رهن ببعضی از پادشاهان، پس نگرفت آن پادشاه شمشیر را و گفت بکن در فلان از مادرت. پس زد به آن شمشیر پادشاه را و کشت پس گفت که «خذ من جذع ما اعطاک». و زده میشود این مثل در غنیمت شمردن آنچه میبخشد زفت و بخیل. (شرح قاموس) (منتهی الارب). و مؤلف مجمل التواریخ والقصص آرد: سلیح بن حلوان پادشاه عرب شام بود، چون دید که غسانیان در جوار او جای گرفتند خراجی بر ایشان نهاد، و هر سالی سبیطبن ثعلبه را بفرستادی و خراج همی ستدی پس سبیط سالی بخراج خواستن آمد، و مهتر غسانیان را نام ثعلبه بود از وی مهلت خواست و تنگ دستی پیش آورد، سبیط گفت اگر خراج بدهید و الاّ زن و فرزند شما برده کنم. ثعلبه مردی حلیم بود گفتا اگر خواهی که وجه خراج زود حاصل شود سوی برادرم رو جذع بن عمرو، و او مردی شجاع بود سبیط برفت و او را همچنان تقاضا نمود، پس شمشیری بیرون آورد غلافش بزر اندر گرفته، گفت [ این شمشیر ] بپای مزد تو شاید، تا من خراج جمع کنم. گفت بلی، جذع گفت بگیر، سبیط [ نیام ] شمشیر بگرفت و او تیغ بیرون کشید و همی زد تا بکشتش پس گفت: «خذ من جذع ما اعطاک». و این سخن مثل گشت در عرب. (مجمل التواریخ والقِصص ص ۱۷۳).

کلمات هم‌قافیه با «جذع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ذع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید