معنی جدید
6 بازدید
[ جَ ] (ع ص، اِ) نو. (دهار) (منتهی الارب). هر چیز که نو باشد. (غیاث اللغات) (آنندراج). ضد قدیم. (اقرب الموارد). نو و تازه و هر چیز تازه. (ناظم الاطباء). نقیض قدیم : الم تر ان اللََّه خلق السموات و الارض بالحق اِن یشأ یذهبکم و یأتِ بخلق جدید. (قرآن ۱۴ / ۱۹). و ان تعجب فعجب قولهم ءَ اِذا کنّا تراباً ءَ اِنََّا لفی خلق جدید. (قرآن، ۱۳ / ۵). و قالو ءَ اِذا ضللنا فی الارض ءَ اِنّا لفی خلق جدید. (قرآن ۳۲ / ۹). قبیلهٔ علم که ارباب حوائج و اصحاب مناهج از هر فج عمیق و از هر دیار جدید و عتیق... غایر و غائب. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۳). در نظرها چرخ بس کهنه و قدید پیش چشمش هر دمی خلقی جدید. (مثنوی). - امثال: لکل جدید لذة؛ هر نوی را لذتی است. || جامهٔ نو . (مهذب الاسماء، نسخهٔ خطی) . || آنکه بتازگی در مذهب اسلام وارد شده. (ناظم الاطباء). نومسلمان. تازه مسلمان. جدیدالاسلام. (یادداشت مؤلف). || مرد بخت مند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دولتی. (مهذب الاسماء). || مرگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || نوعی مسکوک قدیمی که مساوی نه «باره» بوده است. (از اقرب الموارد). و رجوع به النقود ص ۱۶۶ شود. || جامه ای که بعد از بافتن جولاه ببرد. (آنندراج). || در شعر زیر به معنی مقطوع است : ابی حبی سلیمی ان یبیدا و امسی حبلها خلقا جدیدا. (از اقرب الموارد). || مرد عظیم و بزرگ. || الاغ فربه. (از ذیل اقرب الموارد). || روی زمین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (ذیل اقرب الموارد). یقال: ما علی جدید الارض اخبث من فلان. (از ذیل اقرب الموارد). ج، جُدُد. (منتهی الارب). || (در اصطلاح عروض) نام بحری از نوزده بحور شعر چرا که این بحر نو پیدا کرده شده است. و مستعمل این بحر مخبون است. (غیاث اللغات) (آنندراج). نزد اهل عروض اسم بحری است و اصل آن بحر، فاعلاتن فاعلاتن مستفعلن است دو بار. و مخبون مستعمل میگردد و مخبون وی فعلاتن فعلاتن مفاعلن است دو بار. و این بحر از مخترعات فارسیان است و لهذا بجدید موسوم گشته، کذا فی عروض سیفی. (کشاف اصطلاحات الفنون). - بحر جدید؛ یکی از بحور شعر. مؤلف مرآة الخیال آرد: بحر جدید مخبون مسدس، فعلاتن فعلاتن مفاعلن دو بار. مثال: چو قدت گرچه صنوبر کشد سری نبود چون قد سَرْوَت صنوبری. اصل این بحر فاعلاتن فاعلاتن مستفعلن است، چون فاعلاتن را خَبن کنند، فعلاتن شود، و چون مستفعلن را خَبن کنند، مفاعلن شود... (از مرآة الخیال ص ۱۰۵).[ جَ ] (اِخ) اسم نهری است به یمامه. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اسم نهری است که مروان بن ابی حفصه شاعر به یمامه کنده است. در قدیم آن را «ربی» میگفتند. (از معجم البلدان).[ ] (اِخ) قریه ای است یک فرسنگی میانهٔ شمال و مشرق جهرم. (فارسنامه).[ جَ ] (اِخ) نام کوهی است از کوههای اجاء. (از معجم البلدان).[ جَ ] (اِخ) نام کوهی است در سرزمین ازد. (از معجم البلدان).[ جَ ] (اِخ) قریه ای است از قرای بلوک صمکان فارس. این بلوک در طرف مایل بجنوب شرقی شیراز در بیست وسه فرسخی واقع شده و محصول آن غله و خرما و لیمو و پنبه و برنج است و اراضی آن از آب قنات و چشمه مشروب میشود. (مرآت البلدان ج ۴).[ جَ ] (اِخ) قریه ای است از توابع کربال از محال فارس. اکثر محصول آن شتوی است و شلتوک کاری هم میکنند. طول بلوک کربال از مشرق بمغرب زیاده از ۲۰ فرسخ و عرض آن هشت فرسخ است. این بلوک هشت حمام و ده مسجد دارد. آب این بلوک از رودخانه ای به نام کر تأمین میشود و فاضل آب رودخانهٔ مزبور به دریاچه ای که بین اصطهبانات و کربال واقع است میریزد. (از مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۱۵).[ جَ ] (اِخ) (در...) نام یکی از دروازه های پنجگانهٔ شارستان زرنج است. (از ذیل تاریخ سیستان چ بهار ص ۱۵۸).[ جَ ] (اِخ) ابن خطاب کلبی. حاضر بود فتح مصر را. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «جدید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر