معنی جدر
6 بازدید
[ جَ ] (اِ) شترمادهٔ چهارساله راگویند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شتر چهارساله. (فرهنگ اسدی نخجوانی): چگونه جدری جدری کجا ز پستانش هنوز هیچ لبی نا گرفته بوی لبن.منجیک. فرستاده بر جدری آمد برون یکی بادپی کوه کوهان هیون.اسدی. وجود اشرف دارای دهر ابواسحاق شکوه و مسند و ایوان و تخت صدر بود کجاست در همه عالم شهی که همچون او کمینه بخشش او صد هزار جدر بود. شمس فخری. || (ع اِ) دیوار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جدار. (قطر المحیط). ج، جُدران. (قطر المحیط) (منتهی الارب). || گیاهی است که در ریگ روید. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نبت رملی. (قطر المحیط) (ذیل اقرب الموارد). ج، جُدور. (قطر المحیط) (منتهی الارب) (ذیل اقرب الموارد). || حطیم کعبه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). || بن دیوار و جانب آن. || (مص) چیچک برآوردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || سزاوار و شایسته و لایق شدن. (قطر المحیط) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || نمودار شدن نبات مانند جدری. (از منتهی الارب) (قطر المحیط). || برآمدن میوهٔ درخت مانند نخود. (از منتهی الارب) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || آبله ناک شدن دست از کار. (از منتهی الارب) (قطر المحیط). || پنهان شدن مرد بدیوار. (از منتهی الارب) (قطر المحیط). چادر دیواری ساختن. (از منتهی الارب).[ جِ ] (ع اِ) گیاهی است. (قطر المحیط) (منتهی الارب) (آنندراج). نام گیاهی است که در ریگ زار روید. (ناظم الاطباء). جِدرَه یکی از آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط).[ جُ ] (ع اِ) جِ جدار. (منتهی الارب). || نباتی است. (مهذب الاسماء).[ جَ دَ ] (ع اِ) گره گوشت. (منتهی الارب) (آنندراج). گره گوشت ، خواه خلقی باشد یا از زدن یا از زخم. (ناظم الاطباء) (از قطر المحیط). جَدره و جُدره یکی از آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). ج، اَجدار. (قطر المحیط) (منتهی الارب).[ جُ دُ ] (ع اِ) جمع جدار که به معنی دیوار است. (غیاث اللغات) (از قطر المحیط) (منتهی الارب).[ جَ دَ ] (ع مص) برگ آوردن و گرفتن درخت انگور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). الکرم همّ بالایراق. (قطر المحیط). نزدیک رسیدن درخت انگور ببرگ آوردن است. (شرح قاموس). || جدر پیدا کردن. (منتهی الارب). برآمدن آبله ها و قرحه ها بر بدن آدمی است. (شرح قاموس) (از قطر المحیط). || (اِ) گره گوشت از خلقت باشد یا از زدن یا از زخم. (منتهی الارب) (آنندراج) (قطر المحیط) (شرح قاموس). اثر ضرب یا جرحی که بر روی پوست بدن برآمده باشد. (از اقرب الموارد): یا قاتلَ اللََّهُ دُقیلاً ذالجَدَر ابن الاعرابی (از اقرب الموارد). جُدَر. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). رجوع به این کلمه شود. جدرة یکی آن. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). ج، اَجدار. (قطر المحیط) (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || آماسی است در حلق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || آبله یا نشان گزیدگی بر گردن خر. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). نشان گزیدن. (غیاث اللغات). برآمدگی و آثار گزیدگی در گردن خر. (شرح قاموس). || دانهٔ طلع. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (شرح قاموس).[ جَ دِ ] (ع ص) سزاوار. شایسته. لایق. (ناظم الاطباء). خلیق. (قطر المحیط).[ جَ دَ ] (اِخ) دهی است میان حمص و سلمیه که خمر جدری بدان منسوب است. (منتهی الارب) (از معجم البلدان): کأننی شارب یوم استبد بهم من قَرقَفٍ ضمنتها حمص او جدر. اخطل (از معجم البلدان). و گفته اند دهی است به اردن. (از معجم البلدان): فما إن رحیق سبَتْها التجا رُمن اذ رعاتٍ، فوادی جدَر. ابوذؤیب (از معجم البلدان).[ جَ ] (اِخ) ذو جدر؛ چراگاهی است بر شش میل از مدینه در ناحیهٔ قبا. آن ناحیه مخصوص شتران حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بود که مورد هجوم و غارت شد. (مراصد الاطلاع).
کلمات همقافیه با «جدر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر