معنی جدا گردیدن
6 بازدید
[ جُ گَ دی دَ ] (مص مرکب) منفصل و گسیخته گردیدن. جدا شدن. دور ماندن. تفّرق. اِنمیاز. (منتهی الارب): گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا تا سحرگاهان ستاره میشمر گفتم بچشم. کمال خجندی (از ارمغان آصفی). چون ببیند سیم و زر آن بینوا بهر زر گردد ز خان و مان جدا. (مثنوی).
کلمات همقافیه با «جدا گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر