معنی جدال
6 بازدید
[ جِ ] (ع مص) خصومت کردن باکسی. (منتهی الارب) (از آنندراج). سخت خصومت کردن. (از اقرب الموارد). با کسی واکاویدن بخصومت. (تاج المصادر بیهقی). پیکار. نبرد. رزم. جنگ. نزاع. مناقشه و خصومت. (ناظم الاطباء). جنگ و خصومت کردن. (غیاث اللغات). سختی در مخاصمت. گفتگو بر سبیل منازعت و مغالبت. خصام. داوری. جدل. مجادله. در عربی مرادف قتال است که از کشش و کوشش با کسی کاویدن بدشمنی و دشمنی کردن باشد. (برهان): کنون که نام کنه بر دلم بتپید چنان کجا دل بددل تپد بروز جدال. آغاجی (لغتنامهٔ اسدی ص ۱۱۶). || گفتگو. بحث. خلاف، چنانکه در عقیدهٔ تاریخی یا علمی. (یادداشت مؤلف). در اصطلاح عبارت است از نزاعی که به اظهار مذاهب و تبیین آنها مربوط باشد. (از تعریفات جرجانی): الحج اشهر معلومات فمن فرض فیهن الحج فلا رفث و لا فسوق و لا جدال فی الحج. (قرآن ۲/۱۹۷). و جادلهم بالتی هی احسن. (قرآن ۱۶/۱۲۵). قالوا یا نوح قد جادلتنا فاکثرتَ جدالنا فأتِنا بما تعِدنا اِن کنت من الصادقین. (قرآن ۱۱/۳۲). || در اصطلاح فقهی، یکی از اعمالی که بر شخص محرم ممنوع است و آن گفتن «لا واللََّه و بلی واللََّه» باشد. (شرایع الاسلام باب الحج). صاحب مسالک آرد: این تفسیری است که حضرت صادق و کاظم (ع) دربارهٔ جدال کرده اند و صاحب شرائع هم آن را اختیار کرده است. (حاشیهٔ شرایع، باب حج). بیستم از محرمات احرام، جدال است و مراد به آنچه فرموده اند گفتن «لا واللََّه وبلی واللََّه است». و ظاهر این است که جدال، مجادله و معارضه و گفتگوئیست در امری که یکی اثبات و دیگری نفی کند، پس در مقام نفی مطلبی که طرف اثبات کند قسم یاد کند و بگوید: «لا واللََّه». یا در مقام اثبات مطلبی که طرف نفی نماید قسم یاد کند و بگوید «بلی واللََّه». (از مناسک فیض قمی): از پس آن کس که تو خواهی برو نیست مرا با تو جدال و مقال.ناصرخسرو. ... در هم افتادیم و داد فسق و جدال بدادیم. (گلستان). - بی جدال؛ بی گفتگو. بی بحث. بی مجادله : اسب آزت سوی بدبختی برد زین ز بخت بد فرو نه بیجدال.ناصرخسرو. - جنگ و جدال؛ زد و خورد. کشمکش.[ جَ ] (اِ) به لغت اهل مغرب غورهٔ خرما را گویند، یعنی خرمای سبز و نارس. (برهان). غوره های خرما. (آنندراج). خارهٔ خرما. (مهذب الاسماء). در لغت نجد غورهٔ خرما که سبز و مدور شده و نرسیده باشد. (از اقرب الموارد): و سارت الی یبرینَ خمساً فاصبحتْ یخِرّ علی ایدی السقاة جدالها. (از اقرب الموارد). واحد آن جدالة است. (از اقرب الموارد). || سفالهای سخت شده. || زمینهای سخت. (آنندراج).[ جَ دْ دا ] (ع ص) بسیارجدل. (منتهی الارب). || کابک فروش. (منتهی الارب). بیاع مرغ. (مهذب الاسماء). || فروشندهٔ غورهٔ خرما. (از اقرب الموارد): کان فلانُ جدالاً فصارَ تماراً؛ اَی کان بائع الجدال او بایع الحمام فی الجدیله. (اقرب الموارد).[ جُ ] (اِخ) شهری است به موصل. (منتهی الارب). قریهٔ بزرگ معموری است که بر تل بلندی در دومنزلی موصل قرار دارد. مردم آنجا نصرانی اند و در سر راه کاروانها است و کاروانسرای آبادی در نزدیکی آن وجود دارد و من [ یاقوت ] آن را بارها دیده ام و در شعر قدیم نام آن آمده است: ایا جبلی سنجار هلا دفقتما برکنیکما انف الزبیدی اجمعا لعمرک ما جاءت زبید لهجرة و لکنها جاءَت ارامل جوعا و تبکی علی ارض الحجاز و قد رأت جرائب خمساً من جُدال فاربعا. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «جدال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر