معنی جداء

معنی جداء

6 بازدید
[ جِ ] (ع اِ) جِ جدی. (منتهی الارب) (قطر المحیط). بزغاله های نر. بزها. رجوع به جدی شود.
[ جَ ] (ع اِ) نفع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || عطا. (منتهی الارب). دهش. (ناظم الاطباء). || توانگری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): فلان قلیل الجداء عنک؛ اَی قلیل الغناء و النفع. (از منتهی الارب) (قطر المحیط) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
[ جُ ] (ع اِ) حاصل ضرب عدد در ذات آن، مانند نه که جداء سه در سه است. (منتهی الارب) (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء). حاصل ضرب عددی در عددی مانند چهار که حاصل ضرب عدد دو در دو است. (از اقرب الموارد). ابن بری آن را در لغات عرب ذکر میکند و بنظر من فارسی است. (یادداشت مؤلف).
[ جَ دْ دا ] (ع ص، اِ) زن خردپستان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی). آن زن که پستان وی خرد بود. (مهذب الاسماء). خردپستان. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بریده گوش. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). گوسپند بریده گوش. (ناظم الاطباء). || آنکه شیرش خشک شده باشد. (منتهی الارب). حیوانی که شیرش خشک شده باشد. (ناظم الاطباء). آنکه شیرش خشک شده از زنان یا از گوسفندان. (تاج المصادر بیهقی). ناقه ای که شیرش بواسطهٔ عیب و علتی خشکیده باشد. (از قطر المحیط) (اقرب الموارد). آن شتر و گوسفند که از شیر بشده. (مهذب الاسماء). || بیابان بی آب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی). فلات بی آب. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). آن بیابان که در او آب نبود. (مهذب الاسماء).
[ جِ دْ دا ] (اِخ) صاحب منتهی الارب ذیل جداء بکسر آرد: و فی المثل صرّحت جداء و بجدا و بجدٍ و بجدّ ممنوعة و بجدّان یضرب فی شی ء وضح بعد التباسه و هو علی الجملة اسم موضع بالطائف مستوٍ کالراحة لا خمر فیه یتواری به و التاء عبارة عن القصة او الخطة. (منتهی الارب). مؤلف شرح قاموس آرد: و این مثل در چیزی زده میشود که هویدا و آشکار شود بعد از پوشیدگی و پنهانی و بر جمله این الفاظ جایگاهی است در طایف که راست است مثل کف دست و چیزی که پنهان توان شد در او نیست. و تاء تأنیث در صرحت به اعتبار قصه و خطه است که مؤنث است یعنی ظاهر و آشکار شد این قصه و این کار بجداء بواسطهٔ اینکه هموار است و پشته و دره و توده ندارد که پنهان توان شد. (از شرح قاموس).
[ جَ دْ دا ] (اِخ) دهی است به حجاز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ابوالفتح نصر گوید: موضعی است به نجد و من [ یاقوت ] گمان میبرم موضعی بشام نیز باشد. (از معجم البلدان). و شاید با مادهٔ قبل متحد باشد.

کلمات هم‌قافیه با «جداء»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اء» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید